تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور

فصل نهم:

فصل اول :مائده

در را باز کرد آمد تو.بهش کليد داده بودم اين آخرها که راحت باشد.دماغش سرخ شده بود از سرما.نفس نفس می زد.موهای قهوه ايش وز کرده بود از زير چادر خيس و گلی اش  ريخته بود روی پيشانيش.نمی دانم چرا داد زدم: برای چی آمدی باز؟گفت:خودت پيغام داده بودی به آن ريغو که به من بگويد بيايم پيشت .وگرنه می دانی که بيکار نيستم بيايم تو را ببينم.ته صدايش ناراحت بود.يکی دوهفته ای می شد که نديده بودمش.يک شب ديدم روی سينه اش کبود شده انداختمش بيرون.نمی دانم چرا.اصلا نمی دانم چرا.من که همه چيزش را از بالا و پايين می دانستم.من که می دانستم چند وقت ديگر  بگذرد حتی شبها هم نخواهم داشتش.نمی دانم ..انداختمش بيرون....تا ديروز .تا ديروز که يک بی همه چيزی توی قهوه خانه اسمش را جلويم برد.گفت دارد پول جمع می کند برود.يکهو چيزی توی دلم سر خورد ريخت پايين.شايد دلم برايش تنگ شده بود.نمی دانم.يا شايد هم ترسيدم از اينکه نکند راستی راستی يک روز بگذارد برود....آنهم بدون خداحافظی.گفتم اگر ديديش بگو يک سر بيايد پيش من کارش دارم.دندان های زردش را برايم انداخت بيرون گفت:اگر خواستی بهتر از آنش را هم سراغ دارم ها!.بلند شدم آمدم بيرون...

 

تکيه داده بود به ديوار.کفشش را در آورده بود داشت با ميخچه های پای بدون جورابش ور می رفت.هميشه وقتی می خواست به من بفهماند که از چيزی ناراحت است از اين کارها می کرد.سرش را آورد بالا گفت:کاری نداری بروم..گفتم:اين همه پول در می‌آوری يک جفت جوراب هم برای خودت بخر.حيف اين پاها نيست که سرما قاچ قاچشان بکند؟يک لبخند زد دوباره سرش را انداخت پايين و به پايش نگاه کرد.دنبال بهانه می گشت که بيايد تو.وگرنه اگر بهش بر خورده بود، کليد را می انداخت جلويم و می رفت.گفتم چايی درست کردن که يادت نرفته؟لبخند نزد.آمد تو.چادرش را در‌آورد.گفتم:دمپايی هايت همانجا توی آشپزخانه است.هنوز دلخور بود از دستم.رفت توی آشپزخانه کتری را آب کرد گذاشت روی اجاق.آمد رو به رويم نشست .نگاهم نمی کرد.داشت با ميخچه های پايش ور می رفت.گفت:آن دوايی که آن دفعه زدی به اينها خيلی خوب بود.ديگر نداری ازشان؟گفتم برو توی حمام بشور پاهايت را .چرا دارم هنوز.

توی حمام داد زد:محض رضای خدا يکبار اين حوله ات را بشور.آدم عقش می گيرد انقدر کثيف است.گفتم پررو نشو هنوز نيامده.رفتم شيشه دوا را آوردم.آمد نشست رو به رويم.آرايشش را شسته بود.پاهايش را دراز کرد جلويم.خنديد.عين اين بچه ها که از بچگيشان کيف می کنند.يادش رفته بود  انگار ديگر.شده بود عين همان روزهای اول. عين همان موقعی که  کنار جاده پيدايش کردم...تازه فرار کرده بود.داشت يخ می زد از سرما.نه پول  داشت نه جايی برای ماندن.تا گفتم، آمد.خسته شده بودم از دست اين زنهای زشت و تکراری که اين ريغو می آورد برايم.همشان يک جور بودند.گران و  ارزانشان فرقی نداشت.ولی اين يکی مال خودم می شد.با هم کنار آمديم.اولهايش بهش پول می دادم.اما بعدش ديگر قبول نمی کرد پولم را .می گفت آدم از صاحبخانه اش که پول نمی گيرد.بی همه چيز صاحب خانه شده بود ديگر...ديگر صبح ها می رفت آنور جاده.عصرها بر می گشت.با پول های خودش....

 

گفتم:"نمی خواهد تو بروی.بشين خودم می روم چای می گذارم.بشين همينجا دست هم به پاهايت نزن تا دوا برود توی پوستت".انگشتهايش را از هم باز کرده بود داشت تکانشان می داد.همينجور نگاهم می کرد و می خنديد.از آن خنده هايی که صدا ندارد.گفت:تنها بودی اين دوهفته؟ جوابش را ندادم.قوری را که می گذاشتم روی کتری گفتم:انار که می خوری؟گفت:بعد از چای آره...جوابم را ندادی...خواستم حرصش را دربياورم.گفتم:نه...يکيشان چند باری‌ آمد پيشم.گفت:کدامشان نمک به حرام؟گفتم:تو چه کار داری با اينکه کدامشان بود ديگر...گفت:تو که می گفتی حالت ازشان به هم می خورد.؟گفتم:هنوز هم می گويم ولی بهتر از هيچی که هستند.تازه مگر نمی دانی ديگر دختر فراری لب جاده پيدا نمی شود؟.بغض کرد.نمی دانم چرا رفتم بغلش کنم..خواستم دستم را بياندازم دور کمرش.پريد آنور فحش بارم کرد.گفت:دست نزن به من پدر سگ.دست نزن.برو با همان عجوزه ها بخواب.لياقتت همين است.گفتم:دروغ گفتم به جان تو..خواستم اذيتت کنم به خدا..باورش نشد.گفتم:باور نمی کنی از همان ريغوی بی همه چيز بپرس .آرام شد.نخواستم که ديگر بغلش کنم...

 

از توی آشپزخانه گفتم: توی همان استکانهای کمر باريک بريزم برايت؟يک صدايی از خودش در آورد که معنيش همان آره بود.سينی چای را با يک دست گرفتم با آن يکی دست  سينی انار را.تويش ۲ تا انار درسته بود با يک چاقوی دسته صدفی زنجان.نشستم رو به رويش.استکان را برداشت گذاشت جلويش.يک دانه قند هم برداشت با چايش خيسش کرد گذاشت گوشه لپش.می خواستم يک حرفی بزنم ببينم واقعا می خواهد برود يا نه.نمی دانستم چه بگويم.چايم را بدون قند خوردم.نگاهم کرد گفت:مگر شاش داری اينجوری چای می خوری؟فکر کنم گوشه لبهايم رفتند بالا که يعنی دارم می خندم از حرفت.توی مغزم داشتم کلمه ها را کنار هم می چيدم تا چيزی بگويم.می خواستم طوری حرفم را بزنم که  هم معمولی به نظر بيايد هم نفهمد که يکجور هايی پابندش شده ام.نمی خواستم بداند که دلم برايش تنگ می شود:آن لندهور گفت می خواهی بروی؟يا بگويم شنيدم که داری پول جمع می کنی؟يا شايد چه شده که حالا قصد رفتن داری؟نه هيچکدامشان خوب نبود.هر چه می گفتم می فهميد که يکجور هايی برايم مهم است...اما بالاخره که بايد می دانستم.اينجوری دلم داشت می ترکيد...

 

سرم را آوردم بالا.داشت با ته چايش لاس می زد.سرش را کج کرده بود  به من نگاه می کرد.گفتم:بخورش ديگر ...می خواهم انار را باز کنم.کودکانه گفت:چشم و با صدای زياد ليوان را سر کشيد.با صدای کشداری فقط گفت:انــــــار!و بعد زد  زير خنده.آخر چرا می خواهی بروی؟اينجا که همه چيز برايت هست..بايد می گفتم:توی شهر انگار دلت جايی گير کرده که می خواهی بروی...اما نه!اين از همه بد تر بود...بايد منتظر می ماندم تا خودش بگويد.ای کاش خودش می گفت...

چاقو را گذاشتم بالای انار يک مثلث از تويش درآوردم.گفتم:نگاه کن چه سرخ است.پدرم هميشه انار را اينجوری باز می کرد.اگر رنگش بد بود ،فشارش می داد آبش را می خورد.دو تا شست هايم را گذاشتم توی همان سه گوشی که درآورده بودم.حواسش نبود.گفتم بيا جلو تر ديگر الان هما جا را به گند می کشی!دستهايش را اهرم کرد گذاشت کنارش، بدنش را کشيد جلو.گرفتم جلوی صورتش گفتم ببين چه رنگی دارد..صورتش را آورد جلو.با دستهايم بازش کردم.آب انار مثل خون پاشيد روی صورتش.جيغ خفه ای زد و پرت کرد خودش را عقب...مادر قهبه!

زدم زير خنده...به صورت خودم هم پاشيده بود.يک دستمال آوردم صورتش را پاک کردم.دستم نمی دانم کی رفته بود دور کمرش.يکی دو تا مشت زد بهم.درد نداشت.می خواست بگويد که عصبانی شده..دروغ می گفت کيف کرده بود.صورتش را نگاه می کردم که لکه های درشت قرمز داشت از رويشان پاک می شد.آنهايی که دور دهانش بودند را داشت با زبانش پاک می کرد.... چقدر دوست داشتم اين صورت را.اين رنگ سبزهء پوستش را.اين چشمها را...چطور دلش می آمد که من را بگذارد و برود؟

گفت:دستت را بردار فعلا کاسبی هم تعطيل است چه برسد به اين عاشق بازيها!کرکره را ۲ ۳ روز است داده ام پايين ،۲ ۳ روز ديگر هم پايين است...يخ کرد دستهايم يکهو..می دانست که عاشقش شده ام يعنی؟گفتم:ببر صدايت را،دارم صورتت را پاک می کنم ديگر.جنبه ء يک دست دور کمر انداختن را هم نداری ازگل!گفت:نمی خواهد تو برو آنور خودم پاک می کنم.دستمال را خواست از دستم بگيرد که آستينش رفت بالا.روی دستش يک چيزی مثل جای سوختگی مانده بود.گفتم اين چيست؟
-کدام؟هيچی!..و آستينش را داد  پايين .گفتم:به تو می گويم اين چيست؟دستش را گرفتم.آستينش را دادم بالا.خودش را جمع کرد.

گفت:برو بشين بگذار انارمان را بخوريم ديگر حرامزاده!آستينش را دادم بالاتر.شروع کرد به دست و پا زدن و فحش  دادن.يکجوری گرفتمش که نتواند با آن يکی دستش جلويم را بگيرد.هی زير لب می گفتم:اين جای چيست پتياره؟اين چيست؟زخم مثل مار از مچش شروع شده بود تا روی آرنجش خزيده بود.از دستم در رفت يک دفعه.خواست برود آنور که انداختمش زمين.افتاد روی سينی انارها..گفت:بلند شو از روی من مادر قهبه.مگر نگفتم فعلا تعطيل است؟می خواهی بکشم پايين ببينی؟بلند شو از روی من جاکش پيراهنم اناری شد.پولش را تو می دهی مادر قهبه؟

پيراهنش را به زور در آوردم.خشکم زد.روی تنش پر بود از رد کمربند که مثل داغ روی تنش مانده بود.دست وپا نمی زد ديگر..آرام آرام داشت گريه اش می گرفت.دهانم باز مانده بود.برش گرداندم.پشتش بيشتر بود.مثل اينکه کسی با رد کمربند پشتش را خالکوبی کرده باشد.روی زخم های  کمربند را آب انار ،قرمز قرمز کره بود.از رويش بلند نشدم.چرخاندمش.شانه هايش را محکم تکان می دادم و می گفتم:اينها چيست به تو می گويم؟

بغضش ترکيد.يک دانه خواباندم توی گوشش.گفتم : بگو به تو می گويم !چشمهايش داشتند يک جايی‌آنورها را نگاه می کردند.گفت:۱۰ روز است يک بازاری صيغه ام کرده،شبها پيشش می مانم.کارش را که می خواهد بکند با کمر بند می افتد به جانم.می گويد اگر صدايت در بيايد آنقدر می زنمت تا کبود شی همينجا جان بدهی!

داشت  زير خيمه سنگين دستهايم گريه می کرد.انگشتهايم توی سينی کنارهء‌ تيغه  چاقو را لمس می کرد...انگشتهايم دسته صدفی چاقوی زنجان را لمس کرد.خونش از انارها سرخ تر بود...گريه خشکيد توی چشمهايش.سردی فلز را توی شکمش بعد توی شقيقه اش حس کرد.

پيراهنش را تنش کردم.نمی دانم چرا چاقو را درنياوردم .فکر می کردم اگر در بيايد دوباره زنده می شود گريه می کند و دست پا می زند.فکر می کردم اگر چاقو را در بياورم،بلند می شود چادر سرش می کند و می رود...برای هميشه می رود.آنهم بدون خداحافظی...داشتم پيراهنش را تنش می کردم که دستم خورد ميان پاهايش.دروغ گفته بود.می خواست من نزديکش نشوم...می دانست که عاشقش شده ام...راست بود که می خواهد برود!نشستم انارم را خوردم.انار او را هم خوردم.مزه او را می دادند جفتشان...

*****************         

  همين يک بار می گويم و می روم پی کارم.باور کن اينبار دارم راست می گويم.قول می دهم همين يکبار باشد.يک بار می گويم به شرط آنکه قول بدهی بعدش بگذاری گونه هايت را ببوسم.نمی گذاری؟پس دو با ر می گويم. سه بار می گويم.خيلی می گويم.انقدر می گويم تا حالت به هم بخورد.چشمهايت را ببند تا بگويم. د ببند ديگر.می خواهی من ببندمشان؟نه!دستهايم را شسته ام.ديگر اناری نيست...شما جان بخواه.کی است که ندهد.اين هم از چشمهايت.خوب گوش کن.همين يکبار می گويم ها.فکر نکنی مثل نقل و نبات محبت خرجت می کنم.بگويم؟صبر کن...صبر کن.....

با گوشهای يخ زده ام شنيدم که  به چشمهايم  نگاه کرد و گفت دوستت دارم!

*‌*‌**‌*‌**

دو طرف صورت دخترک  را بوسيد،بعد چاقويش را  از ميان موهای فر خورده ء قهوه ای و چادر سياه و شقيقهء دختر  کشيد بيرون، با گوشه چادر خيس  و گلی  دختر پاکش کرد.گفت سرما نخوری اينجا!دماغش را بالا کشيد.کمی اينور و آنور را نگاه کرد. خم شد چادر را با دست های داغه بسته اش ،دو طرف بدن خشک شده اش پيچاند.مثل کفن...سيگاری آتش زد بعد گفت خداحافظ و رفت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1382/10/01ساعت 19:21  توسط رضا دلاور