توی شکم يا روی پيشانی:
آنجا که ديوارها به هم می رسند
گاهی اوقات اتفاق هايی توی زندگی می افتد که هيچ توجيهی برايشان نيست.هيچ جور نمی شود برايشان دليل آورد اما اتفاق می افتند و زندگی را عوض می کنند. آن چيزهايی را می گويم که گاهی آدم می ماند باورشان کند يا نه.درست همان موقع که همه چيز زير سايه خاکستری روزمرگی پوشيده شده جلويت ظاهر می شوند و همه چيز را به هم می زنند...آدم را می کشانند به سمت خودشان و آخرش سردرگم می مانی که چرا از همان اول باورشان کردی....:
نشسته بودم پشت ميزم داشتم با کاغذها و دفتر هايم ور می رفتم.يکی دو صفحه از وسط داستان گم شده بود.طعم اسانس سيگار نايابم که به شيرينی می زد هنوز توی دهانم بود و از توی زير سيگاری ،آخرين حلقه های کوچک دود داشت بيرون می آمد.از صبح چند نارنگی گذاشته بودم کنار دستم ...هيچ وقت نارنگی دوست نداشتم.نمی دانم چرا هميشه کنار دستم روی ميز،چندتايی نارنگی پيدا می شد.آنقدر روی ميزم می ماندند که می خشکيدند و پوستشان پير تر و پير تر می شد تا کپک بزنند و ديگر نتوانم بوی گندشان را تحمل کنم.آن موقع بود که از روی ميزم می رفتند ...هيچ وقت تا چيزی بوی گندش بلند نشود ،از روی ميزم نمی رود.حتی همين داستانهای صد تا يک غاز...
داشتم يکی از آن سفارشی هايش را می نوشتم .از آنهايی که جان می دهد وقتی چاپ شد، بروی همشان را جلوی يک مدرسه دخترانه در يک چشم به هم زدن بفروشی.از اين عاشقانه ها که مردش چشمهايش آبی است و زنش موهای بلند سياه دارد...آنجايش گم شده بود که مرد داستان برای اولين بار با زن داستان تنها شده است و می خواهد به او بگويد که يک دل نه صد دل عاشقش شده...حاضر بودم ساعت ها دنبال همان چند صفحه بگردم تا اينکه بخواهم دوباره بنويسمشان.داشتم زير کاغذ ها دنبالشان می گشتم...نمی دانم چرا فکر کردم يکی پشتم ،درست گوشه ء اتاق ايستاده و دارد به من نگاه می کند.سرم را آوردم بيرون بر گشتم پشتم را نگاه کردم.آنجا ايستاده بود داشت به من نگاه می کرد.يکجوری که انگار هميشه آنجا بوده و داشته به شانه های من نگاه می کرده.نمی دانم چرا از ديدنش تعجب نکردم.موهای بلند و لخت قهوه ای رنگش را ريخته بود دو طرف صورتش.يک لباس بلند و يک سره پوشيده بود که سفيدی اش چشمم را می زد.چشمهای درشت و سبز رنگش هنوز داشتند همانجا را نگاه می کردند که قبلا شانه هايم بود.عين مجسمه يکی از اين قديس های بی نام و نشان ...خوب که نگاه کردم ديدم شکمش را...نمی دانم چرا نترسيدم،چرا خشکم نزد،چرا تعجب نکردم...شکمش با خم دلپذيری باد کرده بود آمده بود بالا.انگار هفت هشت ماهه باردار باشد.اما تويش يک حفره بود...آنور ديوار را می شد ديد از تويش.خطوط به هم رسيدن ديوار ها از توی حفره معلوم بودند.سخت است گفتنش.انگار دلم بخواهد خيلی چيز ها را ببينم ولی نتوانم...انگار چيزهايی را بگويی که خودت ندانی مفهومشان چيست!!!
اما هيچ کدام اينها را دوست نداشتم.دلم می خواست وقتی احساس می کنم نگاه يک نفر از پشت بر رويم سنگينی می کند و بر می گردم،يک نفر را ببينيم که موهايش فر باشد.نه خيلی ريز نه خيلی درشت.از آن موها که اگر خيسشان کنی،ريز ريز فر می خورند و می روند بالا.دلم می خواست چشمهايش قهوه ای تيره باشد،خيلی درشت.انقدر که اگر چهره اش را فقط يک بار ببينی ،فقط چشمهايش به يادت بماند.دلم می خواست يک شلوار جين پايش باشد با يک تی شرت عادی راه راه...مثل آدمهای توی آلبوم عکس هايم..دلم نمی خواست حفره ای توی شکمش باشد...دلم می خواست يک سوراخ بزرگ وسط پيشانيش باشد که تا روی ابروهايش بيايد...شايد گاهی اوقات برای من فرق داشته باشد که حفره توی شکم باشد يا وسط پيشانی،اما خوب می دانم برای هر که می خواهد اين داستان را بخواند هيچ اهميتی ندارد که حفره ها کجا باشند..آن هم داستانی که جان می دهد وقتی چاپ شد، همه اش را ببری جلوی يک مدرسه دخترانه بفروشی...حفره، حفره است.پس بر گشتم تا پشتم را نگاه کنم:
ايستاده بود پشتم.نمی دانم چرا هيچ تعجب نکردم.موهای بلند فر فری اش را بسته بود پشت سرش.جلوی موهايش را با يک گيره پروانه شکل نگه داشته بود.شلوار جين پوشيده بود با يک تی شرت عادی راه راه..چشمهای درشت و قهوه ای رنگش هنوز داشتند همانجا را نگاه می کردند که قبلا شانه هايم بود.عين مجسمه يکی از دم دست ترين آدمهای توی آلبومهای عکس زندگی ام!خوب که نگاه کردم ديدم پيشانيش را...يک چيزی مثل جای گلوله ميان پيشانيش بود.يک حفره که می توانستی دستت را مشت کنی و از ميانش بگذرانی.و از ميانش خطوط به هم رسيدن ديوارها معلوم بودند.سخت است گفتنش ...خيلی سخت است.
هيچ وقت نفهميدم که چرا هيچ چيز نگفتم، هيچ کاری نکردم.انگار که پشتم هيچ چيز نباشد،انگار هيچ چيز جديدی نديده باشم دوباره رويم را برگرداندم و شروع کردم به يافتن همان چند صفحه داستان که نمی دانم همين است که می نويسم يا همان که دنبال چند صفحه گمشده اش می گردم!
سايه اش افتاد روی کاغذهايم.چقدر بی صدا راه می رفت.چه گام های سبکی داشت.چقدر جستجو توی کاغذها صدا دارد.ايستاد کنارم .فقط گشتن را متوقف کردم.دستش را از روی شانه ام آورد روی ميز.انگشتهايش لاک کمرنگ سفيد داشتند.يک نارنگی برداشت بعد پوستش را مثل همه آدمهای دنيا(و نه خيلی ظريف) کند و خوردش.پوست را انداخت روی ميز بعد نشست روی زمين ،درست جايی که بتوانم ببينمش.هيچ وقت در زندگيم به ياد ندارم که انقدر خونسرد و آرام بوده باشم.حتی دلم نمی خواست کلمه ای صحبت کنم.هيچ وقت کلمه ای با هم صحبت نکرديم.هيچ وقت نفهميدم که صدايش هم همان است که من توی داستانم فکر می کردم.
بلند شدم نشستم روی زمين .رو به رويش.حفره يک جوری توی ذوق م ی زد که آدم نمی توانست به چشمهايش نگاه کند.مجبور می شديکه نگاهت را بياندازی توی حفره و پشت سرش را نگاه کنی...همانجا را که ديوارها به همديگر می رسند..و انگار هيچکس رو به رويت ننشسته.دستش را دراز کرد از روی تخت يک بالشت برداشت گذاشت روی پاهايش.بعد دستهايش را زد زير چانه اش و آرنج هايش را گذاشت روی بالشت.نگاهش به يک جايی وسط های پيشانيم بود.انگار که يک حفره درست توی سر من باشد.و من حتی يکبار هم به ذهنم نرسيد که دستم را بکشم روی پيشانيم.لبخند گنگی زد بعد دستش را دوباره دراز کرد روی تخت،همانجا که بالشت را از رويش برداشته بود.ديدم چند صفحه کاغذ را دستش گرفت داد به من...يادم افتاد که ديشب داشتم توی تختم می خواندمشان که خوابم برد.لبخند گنگی روی لبهايم آمد.بالشت را از روی پاهايش برداشت.داشت دعوتم می کرد که سرم را بگذارم روی پاهايش و آن چند صفحه را بخوانم.
{يکی دو صفحه از داستان در اين قسمت گم شده است}
صورتم رو به سقف بود.اگر کاغذ ها را پايين می آوردم می توانستم صورتش را ببينيم که خيره شده بود کيک جايی وسط پيشانيم. آخرين صفحه را که خواندم ،کاغذها را آوردم پايين.لبخند گنگی آمد روی لبهايش.بعد ديدم که بالشت را گذاشت روی صورتم و به خاطر آوردم که چشمهای من هم آبی است.دست و پا نزدم فقط جان دادم...می دانيد،گاهی اوقات اتفاق هايی توی زندگی می افتد که هيچ توجيهی برايشان نيست.هيچ جور نمی شود برايشان دليل آورد اما اتفاق می افتند و زندگی را عوض می کنند. آن چيزهايی را می گويم که گاهی آدم می ماند باورشان کند يا نه.درست همان موقع که همه چيز زير سايه خاکستری روزمرگی پوشيده شده جلويت ظاهر می شوند و همه چيز را به هم می زنند...آدم را می کشانند به سمت خودشان و آخرش سردرگم می مانی که چرا از همان اول باورشان کردی...
بالشت را که برداشت جان داده بودم.داشتم با يک جايی وسط پيشانيم می ديدمش که بالشت را برداشت رفت گوشه اتاق ايستاد و بالشت را سفت چسباند به سينه هايش و بغلش کرد و ديگر تکان نخورد.انگار هيچ وقت من را خفه نکرده.انگار هيچ وقت برايم چند صفحه گمشده داستانم را پيدا نکرده.همان داستان که جان می دهد وقتی چاپ شد،همه اش را ببری جلوی يک مدرسه دخترانه بفروشی...هنوز يادم می آيد ان چند صفحه را...آنجايی بود که مرد داستان برای اولين بار با زن داستان تنها می شود و می خواهد به او بگويد که چقدر دوستش دارد...و زن ،مرد را با بالشت تخت خفه کرده بود...می دانيد ،گاهی اوقات اتفاق هايی توی زندگی می افتد که هيچ توجيهی برايشان نيست.