امروز چندم ماه است؟
حالا که قراراست اينجا...برای هميشه....روی اين تخت که بوی الکل و مريضی می دهد بيفتم ،بگذار قبل از اينکه اولين شبت را با زنی که دوستش دارم روی تختش بگذرانی اينها را برايت بگويم...روی تختش که نيمه اول ماه رو تختی صورتی کم رنگ دارد و نيمه دوم سفيد سفيد .. و اکنون بايد هنوز توی اولين روزهای بهار باشيم....بايد روتختیش صورتی کم رنگ باشد با گلهای ريز زرد...که اگر از نزديک بهشان نگاه کنی می بينيشان...و احتمالا امشب تو خواهی ديدشان...
بگذاری بدانی که وقتی می روی به بهانه عوض کردن آب گلها کنارش می ايستی من هنوز دارم می بينمت.درست است که فلج شده ام...درست است که نمی توانم گردنم را تکان دهم..نمی توانم حرف بزنم...ولی می بينمت که چطور می روی کنارش دستت را می گذاری روی کمرش ، گردنش را بی صدا می بوسی..اگر نبينم هم از روی صدای شير آب که يکباره از تغيير می افتد می فهمم..بگذار بدانی که درست مثل من شده ای....همانطور دوستش داری که من دارم...و همانطور شروع کرده ای که من شروع کردميا شايد دوباره شروع کرده ای...نمی دانم....به خاطر همين است که می گويم امشب روی تختش خواهی بود و نفست بند خواهد آمد از آن همه زيبايی و شهوت...دوباره شايد.... شايد يک روز هم ، روی يکی از همین تخت ها جای من..
.آدم بايد چطور تعريف کند که چجوری عاشق يکی شده؟از کجا بايد شروع کند..مثلا بايد اول بگويد که کجا ديدتش؟يا اولين بار کی بوده که صدايش را شنيده؟خود تو بخواهی تعريف کنی چطوری می گويی اش؟می گويی توی خيابان جلوی بيمارستان زنی را آخر های شب سوار کردی که برسانيش؟يا می گويی روز ملاقات کنار اتاقی که دوستت در آن بستری بود،زنی را ديدی که به اين سو آن سو می رود؟يا می گويی زنی بوده که سالها پيش دوستش داشتی و گمش کرده بودی و بعد از خدا می داند چند سال زن را پيدا کردی ، وقتی که مردش فلج شده افتاده روی تخت يک گوشه برای هميشه؟و دوباره يک چيزی توی ناکجاآباد وجودت جان گرفته مثل ...مثل...مثل چی؟کدامشان؟اينها را دارم برايت می گويم که اگر يک روز آمدی افتادی اينجايی که الان من هستم ،بدانی چطور با مردی طرف باشی که به بهانه پر کردن آب گلدان می رود کنار شير آب،تنها زن زندگيت را می بوسد بی صدا...من می دانم ولی چطور بود که عاشقش شدم...می دانم چطور بايد تعريفش کنم هزارباره....باز هم از آخرش...
گفت:
يادت هست گفتم خيلی وقت ها پيش عاشق مردی بودم که رفت آنور دنيا درس بخواند و برای هميشه گم شد؟يادت هست؟بر گشته..بايد حرف بزنيم با هم...بايد يک جايی تمام می شد..حتی اگر پيدايش نمی کردم...شايد نگفته باشد خودش اينهار را برايت....
نمی دانم فقط چرا اين چند جمله توی ذهنم می آيد برای فکر کردن.برای اينکه بشنويشان با همان صدايی که داشت از پشت گوشی می آمد.نمی دانم چند بار روی اين صداها،صدای خودم را می شونم که می گويد به خاطر همين بود که آخرها ديگر با من نمی خوابيد.به خاطر همين بود که روتختيش ديگر صورتی بود نه صورتی با گلهای ريز زرد.نمی دانم چرا کمتر روی اين اصوات ،تصوير خودم را می بينم که سر درگم توی ماشين،می خواهم خودم را به خانه اش برسانم تا شايد همه چيز عوض شود..تا شايد همه چيز دروغ باشد...نمی دانم چرا کمتر يادم می افتد که اينها آخرين حرکات ارادی ماهيچه های من بودند که رخ دادند و بعدش من ميان آهن پاره ها گير کرده بودم....چند کوچه پايين تر از خانه اش...بيشتر همان صداها يادم می افتد و بعد همه چيز از اولش...از همان موقعی که يک عصر پاييزی ديدمش و عاشقش شدم...
برای تو همين آخرهايش کافی است...همين که بدانی شايد يک روز صدايش را بشنوی که می گويد بيا اينجا بايد يک روزی تمام می شد و بعدش تو ساعتها بدون هيچ دردی گير کنی ميان آهن پاره ها تا بيايند درت بياورند.البته اگر مثل من بدشانس باشی و همانجا تمام نکنی...همين ها برايت کافی است.می خواهی بروی برو...حرفهايم همين بود.شب جفتتان بخير.چرا نمی شنويد؟ اين گلها را برداريد ببيريد با خودتان.از گل های زرد حالم به هم می خورد...چه ريز چه درشت...چه درشت چه ريز...
*****
ناتاليا گلدان آفتابگردان را که تويش آب ريخته بود ،گذاشت روی ميز بلند چرخدار که رويش به مريض ها غذا می دهند.مطمئن از اينکه پيتر شب که بخوابد،تکان نخواهد خورد و گلدان نخواهد افتاد رويش.با صدای نسبتا بلندی که با تن معمولی صدايش فرق داشت گفت:برويم مارکو؟وقت خواب پيتر است ديگر.
انگار که خودش فهميده باشد صدايش مثل هميشه نيست چند تا سرفه ريز کرد.مارکو گفت:بگذار اين چند صفحه را هم برای پيتر بخوانم بعد.جای حساس داستان است.
ناتاليا برگشت سمت آينه دوباره به خط لبش نگاه کرد.فکر کرد که باز کج کشيده.خواست دوباره پاکش کند،ديد حوصله اش راندارد.توی آينه نگاه کرد به مارکو که روی صندلی نشسته بود و داشت با آب و تاب داستان را می خواند و پيتر که همانطور به سقف صورتی اتاق خيره مانده بود و داشت گوش می کرد به داستان پليسی احمقانه ای که مارکو داشت برايش می خواند.يا حداقل به نظر می رسيد که دارد گوش می کند.از آن داستانها که همان موقع که شروع می شود آدم می فهمد که کی قرار است به قتل برسد و احيانا کی قاتل است.
((کی می دونه که داره گوش می ده يا داره حرف می زنه يا هر چی؟...کی می دونه جدا؟))
-مارکو ؟
-بريم...بقيش برای پس فردا که دوباره ميام.اگه اتفاق خاصی نيفته البته..
نگاه کردن به صورتش را جلوی آينه تمام کرد رفت پيشانی پيتر را يکجوری که لبهايش پيشانی را لمس نکنند ،بوسيد گفت شب بخير .مارکو هم يک چيزی شبيه همين گفت.رفتند بيرون.
پيتر مثل همه شب های اين چند ماه آخر و احتمالا تمام شب های آينده زندگيش دوباره تنها شده بود با خودش و هزار هزار ترديد که دوباره توی سرش می چرخيد...با صدای خودش....
مارکو کيست؟همان مرد است که می گفت؟چرا می آوردش اينجا؟تا حالا خوابيده اند با هم يا نه؟ناتاليا از مردهايی که دستهايشان بزرگ است خوشش نمی آيد ...می دانم...نکند واقعا همراه مريض اتاق بغلی باشد که عين من فلج شده؟مگر اينجا فقط بيمارهای مثل من را نگهداری نمی کنند؟نکند راست بگويند؟نکند همه چيز دروغ بوده باشد؟نکند می خواسته ببيند چقدر دوستش دارم؟حالا هم وقتی ديده اين بلا سر من آمده از روی عذاب وجدانش می آيد اينجا؟چرا می آيد اصلا؟مگر نگفت يکی ديگر را دوست دارد؟چرا مارکو را هم می آورد؟نکند مارکو واقعا همراه مريض اتاق بغلی باشد؟چرا هيچ چيز از آن مرد برايم نمی گويد؟نکند آن مرد مارکو باشد...چرا هيچ کاری نمی توانم بکنم که بفهمم؟چرا خودشان هيچ چيز نمی گويند؟مارکو همان مرد است نه؟خودش است...خود خودش...پس چرا می آوردش اينجا پيش من؟می خواهد الان هم عذابم بدهد؟فکر کرده اگر مارکو خودش يک روز آمده پيش من گفته من همراه مريض اتاق بغلی هستم باورم می شود؟باورم می شود که همه اينها را با هم هماهنگ نکرده اند؟اگر مارکو آن مرد نيست پس چرا می آيد اصلا ؟ناتاليا....ناتاليا.....همش دروغ بوده می خواسته ببيند من چقدر دوستش دارم.آره همين است.....نکند......نکند.....اگر.....چرا.....نکند.....
اينها هرشب،تا ساعتها بعد از اينکه چراغها را خاموش می کنند و سقف ديگر صورتی نيست ،ادامه خواهند داشت.فقط خدا می داند برای چند سال.
يادت هست گفتم خيلی وقت ها پيش عاشق مردی بودم که رفت آنور دنيا درس بخواند و برای هميشه گم شد؟يادت هست؟بر گشته..بايد حرف بزنيم با هم...بايد يک جايی تمام می شد..حتی اگر پيدايش نمی کردم....عين همين ها را گفت....برای همين بود که آخرها با من نمی خوابيد.ناتاليا...برای همين بود...چرا نبايد می مردم توی تصادف که حالا اينطوری بشود؟تا حالا با هم چند بار خوابيده اند؟چکار می کنند الان با هم؟ناتاليا پشت تن او را هم چنگ می کشد يعنی؟؟چندم ماه است الان؟چندم ماه است؟؟؟
توضيح:اسمها از يکی از محبوب ترين فيلمهای زندگيم برداشته شده اند.دليل ديگری ندارد!
پيوست:از آن داستان ها شد که جای ۲۰، ۳۰ صفحه ديگر حرافی و روده درازی دارد.ولی فعلا حوصله اش را ندارم.بنابراين، اين را به حساب يک طرح داستان می گذاريم که کلی شخصيت ديگر می توانند واردش شوند با کلی داستان فرعی.باشد برای هرموقع که از اين زندگی فعلا نباتی خلاص شدم و حوصله اش را داشتم که بشينم يک چيز نسبتا بلند تر بنويسم!
ارديجهنم ۸۴
Ohne Dich
آخرين تصوير ها از تو،توی دوربين کوچک دختر نمی دانم کدام فاميل دورتان بود که خوابيده روی تخت سنگی نشانت می داد...بين دو نوار سفيد چهار خانه...وقتی داشتند می شستندت...نمی دانم چطور موهای تنت سيخ نشده بود از سردی سنگ و دستکش هايی که داشتند همه جايت را مرده شور می کردند...شايد توی عکس معلوم نبود که پوستت عين پوست مرغ دانه دانه شده از سردی سنگ...انگار فاميل دندان خشکی کرده بود که آنطوری گربه شورت کردند.آخرين تصوير همان بود که دختر نمی دانم کدام فاميلتان وقتی روی نوک پاهايش دزدکی بلند شده بود که بتواند ازت عکس بگيرد ،گرفته بود و يواشکي به چند نفری که بهشان اعتماد داشت می گفت می خواهی ببينيش؟می خواهی ببينيش؟و نمی دانم چرا بيشتر سراغ پسرهای فاميل می رفت!شايد چون توی زنها آنهايی که می خواستند ببينندت خودشان آمده بودند توی غسالخانه نگاهت کرده بودند سير دلشان...می گفت می خواهی ببينيش؟...دور از چشم مادر..دور از چشم زنها...به من هم گفت.ديدمت...با اينکه سير دل نگاهت کرده بودم ،باز ديدمت... مرده زرد شده ات هم قشنگ بود..با اين که باد کرده بودی،با اينکه موهايت چسبيده بود به هم...هنوز زيبا بودی خيلی.حق داشتند آنطور با شوق به يک عکس، توی دوربين کوچک دختر چشم بدوزند...تا شايد توی ذهن تازه به بلوغ رسيده شان ،خودشان را بگذارند جای محمود که شبها چطور کنارت می خوابيده...تا شايد......
لای کفن و آن ترمه که مادرت بعد ها برايم بارها گفت چند صد سالش است و تابلوی سياهی که اسمت با بوی رنگ تازه رويش بود، آوردندت بيرون...نماز خواندند بر بدنت...لا اله الا الله گفتند و گذاشتندت توی نعش کش،...وقتی همه فاميلتان داشتند سلانه سلانه می رفتند سمت ماشين هايشان که بروند سر قطعه نمی دانم چند که همانجا خاکت کرده اند،تازه ديدمش...همانطور خيره مانده بود به زمين داشت به يکی از مردهای فاميلتان می گفت می آيم الان..برويد شما..می آيم الان..آن مرد هم می خواست يکجوری بهش بفهماند که نا سلامتی شوهرش هستی زشت است و اين حرفها..ولی نمی آمد!نديدمش من ...سر قبرت هم نديدمش.بعد هم که ما زود تر رفتيم که خانه را مرتب کنيم تا خانهء ما بشود زنانه و خانه شما مردانه...نديدمش آنشب اصلا...شب که خوابيده بوديم فقط شنيدم که يک بار هوار زد...صدايت کرد...
فردايش که شد،وقتی همه دوباره آمدند تا برايت گريه کنند يا نمی دانم چه، يادم هست توی همهمهء زنهای غريبه و فاميلتان شنيدم که يکی می گفت : اشکال ندارد مادر يک دوربين ديگر می گيريم....اشکال ندارد...فدای سرت که شکستش!
نديدم کدامشان بود...