تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور
 

۱۴ 

 

 

 

۱

.چشمهايم که باز شد،لبهايم را که از روی لبهايش برداشتم ،تازه ديدم زير نور بی حال چراغ های خيابان افتاده  روی تخت. ديدم توی خون دارم غلت می زنم  و او همانطور با چشمهای بسته لبهايش را نيمه باز  نگه داشته تا شايد هيچ وقت تمام نشود اين...توی لزجی لخته های درشت خون و روده ها و هر چه که توی وجودش بود و الان ريخته بود روی تخت، کمی خودم را بلند کردم تا ببينم همه جايش را.شايد...نگاه کردم به  تکه تکه های بزرگ بدنش که همانطور لخت افتاده بود روی تخت با يک نظم نا مشخص.کله اش فقط سر جايش بود که همانطور کج مانده بود سمت من.بقيه تکه هايش روی هم ديگر افتاده بودند.نگاهم تازه افتاد روی لباس خواب سفيد کوتاه ساتنم که حالا تکه تکه لخته های خون با شکل های عجيب و غريبشان رويش چسبيده بودند .خيلی قشنگ بود.می شد ساعتها با شکل های لخته ها بازی کرد.درست مثل ابرها...مثلا آنی که روی سينه هايم بود داشت می شد عين يک سوسمار که داشت آرام دهانش را باز می کرد تا شايد مثلا خميازه بکشد!يا شايد هوار بکشد!گردنم را بيشتر خم کردم تا نگاهم به لخته های و لکه های بيشتری بيفتد.از بچگی همين عادت غريب را داشتم که ساعتها خيره شوم به هر چيزی برای خودم شبيه يک چيزی بکنمش...خيره می شوی بهش،بعد خودش شبيه يک چيز می شود حتما..بعد شروع می کنی جريياتش را برای خودت نشان می گذاری که مطمئن شوی شکلش را درست تشخيص داده ای..هی به خودت می گويی ايناهااين هم دهانش که دارد باز می شود..ايناها!اين هم دهانش!ببين...و بعد فکر کنی يک چيز ديگرست!

گردنم درد گرفت..رفتم ايستادم جلوی آينه قدی.نه اول رفتم چراغ را روشن کردم بعد آمدم جلوی آينه قدی.خون توی نور چراغ خيابان آن ابهت و شهوتی را که بايد داشته باشد ندارد ‌آخر.انگار شربت باشد زير نور خيابان.فايده ندارد خوب...

 سوسمار آنقدر خميازه اش گنده شده بود که ديگر با لخته بقلی يکی شده بود و حالا آرام آرام داشت می شد شبيه نيم رخ صورت زنی که تاج بلندی رو سرش بود به شکل دو پر بلند... دو پر....چقدر آشنا...کجا ديده بودم اين تاج را؟دو طرف دامن کوتاه لباسم را از دو طرف کشيدم تا چروکهايش باز شود بهتر بتوانم ببينم شکل ها را.ببين...ايناها اين هم پرهای روی تاجش..ببين...سرم را آوردم بالا چشمم خورد توی آينه به خودم با آن موهای لخت سياه ام که تا روی گوش هايم آمده بودند،يکدست و منظم...دستهايم را بردم پشت سرم.فقط بعضی شب ها توی  زندگی آدم هست که يکدفعه  می فهمی خيلی زيبا شده ای.بعضی وقتها هست توی زندگی يا شايد توی همه تاريخ بشريت،که يک نگاه کافی است تا آدم بفهمد در اوج زنانگی اش است، تا آدم بفهمد اگر الان سرش را به يک سمت کج کند بعد رانهايش را  روی هم بلغزاند ،صدای ناله مرد تکه تکه شده اش هم در می آيد.دستهايم را همانطور پشت سرم قلاب کرده بودم هنوز.گردنم را کج کردم بعد رانهايم را روی هم لغزاندم..همه اينها با لمس دوباره يک لباس خوابب ساتن چسبناک قرمز.....آه...از آن آه ها که فقط روی تخت خواب از دهان آدم می آيد بيرون،وقتی داری ملافه هارا چنگ می زنی و سنگينی را با بوی عرق روی تمام تنت احساس می کنی..از آن آه ها که خودش يکدفعه از دهانت بيرون می پرد.عين ماده گربه ها شايد.

فقط پنکه سقفی ناله کرد.که از اولش هم هر دوری که می زد ناله اش را می کرد.آرام برگشتم رفتم سمت تخت  نگاهش کردم.فقط يک چيز های درهم صورتی و قرمز تيره ديده می شد.صورتی نه...زرد شده بود ديگر.اگر سراغش نمی رفتم خاکستری هم می شد.انگار نه انگار آدم بوده قبلا...نمی دانم چرا از ديدن اين همه خون ياد اولين قاعدگيم افتاده بودم...هميشه يادآوريش برايم چيزی داشت بين وحشت و شهوت .و آنموقع شهوتش بود که فقط يادم می آمد.رفتم روی تخت نگاه کردم به چشمهای بسته اش.بلند گفتم:

 «باز که حرف نمی زنی موقعی که بايد حرف بزنی !لال شدی چرا باز؟» .

خواستم چشمهايش را با دستم باز کنم همين حرفها را صاف توی چشمهايش بگويم که بفهمد با خودش هستم.بازشان نکردم ولی....ياد گربه ام افتادم فکر کنم که بازشان نکردم...بلند صدايش کردم...هوروس....هوروس.... حشری بدبخت پيدايش نبود باز..هر چی صدايش کردم نيامد.حتما توی آن گرمای شب تابستان باز رفته بود بيرون گربه ولگردی را آبستن کند برگردد.اگر بود می شد باهاش کمی حرف زد ،تا موقعی که حوصله ام را داشته باشد يا تا موقعی که شيون زدنهای يک گربه ديگر نکشاندش توی خيا بان ها باز.رفتم جلوی آينه با خودم صحبتم کنم لااقلش...چشمم باز افتاد به نيم رخ زن با آن تاج بلند مسخره اش که هنوز داشت يواش يواش بلند می شد.بايد خيلی نگاه می کردی تا بفهمی هنوز دارد تاجش بلند می شود.داشت بلند می شد ولی...

 

نيم رخ گفت:چرا زنده اش نمی کنی؟تو که می دانی می شود.چرا پس زنده اش نمی کنی ؟

نيم رخ گفت اينهارا ..يا شايد فکر کردم که نيم رخ گفت! بعدش که نگاهش کردم ديدم خودش است...با خودم گفته بودم دارد حرف می زند...ايناها....ببين...

دويدم دوباره خودم را انداختم روی تخت.صدای نا خوشايند ليز خوردن روده ها و بقيه جاهايش آمد که روی هم لغزيدند.

چجوری خوب؟

منتظر شدم جواب بدهد .صدايی نيامد.دويدم باز سمت آينه.

حالا حتما بايد توی آينه بهت نگاه کنم تا جواب بدهی؟گفتم چجوری؟

يک بدن واحدش کن باز.

خوشم آمد از اينکه فقط وقتی جلوی آينه باشم جوابم را می دهد.دويدم سمت تخت دوباره نگاه کردم به اندام های نا مفهومش.تندی باز رفتم جلوی آينه

چجوری خوب؟

نخ کلفت پيدا کن با يک سوزن بزرگ.

باز دويدم سمت تخت.داشتم لذت می بردم از اين پرسش و پاسخ ها با اين تند تند بچه گانه دويدن هايش.لبخند آمده بود روی لبهايم.

باشد...می آورم الان.

با خودم گفتم اين دفعه لی لی کن فاصله آينه تا تخت را. لی لی کردم سمت تخت.داشتم دنبال يک سئوال می گشتم توی کله ام که لی لی کردنم را دوباره تا آينه توجيه کند.پيدايش کردم.لی لی لی لی لی ...

با اين روده ها و آت و آشغال هايش چه کار کنم؟

چهار تا ظرف بزرگ هم بياور...

خيلی کودکانه گفتم خوب...يکجوری انگار داری به بزرگترت جواب پس می دهی!از شنيدن صدايم لذت بردم خيلی.اول رفتم توی خرت و پرت هايم دو تا گيره سر پلاستيکی صورتی پيدا کردم ،زدم به دو طرف موهايم.به خودم گفتم ظرف حالا هيچی،نخ و سوزن کلفت از کجا پيدا کنم؟دويدم سمت آينه باز:

خوشگل شدم؟
جواب نداد .با آن نيم رخ عجيب غريبش همانطور به رو به رو خيره مانده بود.

 آها نمی توانی ببينی من را؟.می شود به جای نخ و سوزن کلفت کاموا بياورم با ميل بافتنی ؟

گفت:اگر کار  همان ها را می کند بياور.

رفتم توی آشپزخانه نگاه کردم ديدم روی زمين ،يک کيسه بزرگ افتاده تويش چهار تا از اين ظرف های شيشه ای ست که توی همديگر جا می شوند.درهايشان آبی کمرنگ بود.درشان که خواستم بيارم ديدم زيرشان يک کيسه ديگر هم هست که تويش پر است از کامواهای صورتی..با دو تا ميل بافتنی نو...خنده ام گرفت:

رفتم جلوی آينه:تو اينها را آوردی؟
جواب نداد

می گم کار توئه؟تو آوردی اينها را؟ 

جواب نداد ...توی سرم گذشت:ببين دارد لبخند می زند...ببين...

داشت لبخند می زد...خنديدم فکر کنم...رفتم همشان را آوردم گذاشتم کنار تخت.

از کجا شروع کنم؟

يادم رفت که بايد جلوی آينه باشم تا جواب بدهد.خسته می شدم اينجوری هی بروم و بيايم...تازه با آن همه کثافت کاری .

رفتم آينه را بغل کردم

وايسا آلان درستش می کنم...

گذاشتمش روی تخت..نایستاد.هنوز همه خونش خشک نشده بود سخت می ايستاد س جايش آينه.بالشت خودم را بلند کردم گذاشم زير آينه..حواسم بود وقتی خم می شوم لباسم نگيرد به بدنش که يک موقع خونی شود دوباره شکل را عوض کند.حالا می شد نصفه نيمه خودم را تويش ببينم .بايد دراز می کشيدی روی تخت تا بتوانی کامل خودت را ببينی!

از کجا شروع کنم؟

اول چهار شیشه را بياور روده ها  و معده و ريه ها و جگرش را بگذار توی هر کدامشان.

توی آينه اول تکه های بدريختش بود با صورتش که هنوز به سمت من چرخيده بود،بعد او بودبا آن تاجش بعد من...چشمهايم يک لحظه افتاد روی صورتش با آن لبهای زمخت.

چهار تا ظرف را از توی همديگر در آوردم گذاشتم بغل هم.کدام يکی برای کدام يکی؟بزرگ ها شد برای روده ها و ريه ها...آن دوتای ديگر توی هرتا دو بايد جا می شد.تمام شد يک جوری که خودم هم نفهميدم.رفتم سراغ ميل بافتنی ها...بازشان کردم...

اول کدام تکه ها؟

فرق نمی کند ...۱۴ تکه بايد باشد..۱۳ تا پيدا می کنی...فقط وصلشان کن همين!

همشان را ريختم پشت آينه شروع کردم مثل يک پازل مرتب کردنش...اول سرش که نمی دانم چرا هرکاری می کردم باز برمی گشت به سمت من.بعد دو تکه تنه اش.شمردمشان شد ۱۴ تا.رفتم روی تخت وايسادم.

اينکه ۱۴ تاست!

جواب نداد!۱۴ تا بود!

 نگاه کردم به تمام تنش.جای مچ دستهايش را با هم عوض کردم.بعد دوباره ايستادم برای خودم کلی خنديدم.دوباره نشستم جای يک پا و دستش را با هم عوض کردم.اينجوری بهتر بود..بعد به کل پاهايش را آوردم جای دستهايش ،دستهايش را بردم جای آنها.خيلی عجيب شده بود.از کتفهايش دو تا پا درآمده بود که رفته سمت بالا...انگار لنگهايش را باز کرده باشد بعد وسط پايش اشتباهی يک کله درآمده باشد....خيلی خنده دار می شد اگر لای پای همه آدمها کله شان بود.نشستم کنار تخت ميل بافتنی ها را پيدا کردم.خواستم از همان سرش شروع کنم.تازه فهميدم عجب کار سختی است....مگر نوک ميل می رفت توی گوشت از آنور در بيايد...کف دستم هنوز هيچی نشده کبود شده بود از جای تهش.رفتم توی آشپزخانه بين کارد و چنگال ها ،يخ شکنم را پيدا کردم.دوباره شروع کردم.حالا راحت تر شده بود،ولی هنوز هر سوراخش کلی کار می برد.تازه فهميدم  برای اينکه بخواهم هر تکه را بدوزم بايد اول يک سوراخ توی هر تکه درست کنم،بعد کاموا را ببندم به ميل تا از بينشان رد شود.خيلی سخت بود.گردنش که تازه تمام شد...ديدم برای اينکه هر تکه ديگر را بهش اضافه کنم بايد همه تکه های دوخته شده اش را با هم تکان دهم...مگر اينکه اول تکه های کوچکتر را به هم بدوزم بعد بروم سراغ تکه های اصلی...هرکاری می کردم باز خيلی سخت بود....برگدانم پشتشان را بدوزم بعد دوباره برشان گردانم.خيلی خسته ام می کرد..دستم ديگر زور نداشت نوک يخ شکن را از بين گوشتش رد کند.تازه گاهی به استخوان هم می رسيد.پرتش کردم يک گوشه.همان گردن و يک تکه از تنه اش را که دوخته بودم به هم بلند کردم نشاندم روی تخت.نگاه کردم بهش.گردنش خيلی کج شده بود...سنگينی کرد کله اش بعد ديدم کاموا دارد گوشتش را می شکافد ميايد پايين.افتاد يکهو...گر گرفتم...مثل اينکه يک تکه از پازلت را گم کرده باشی ميان هزار تا تکه.يا بفهمی توی پازلت يک اشتباه خيلی بزرگ هست...يخ شکن را پرت کردم يک طرف دراز کشيدم روی تخت.محکم سر و تنه اش را انداختم سر جايشان.کج ماند باز سرش.يادم رفته بود اصلا نيم رخ را... هنوز همانطور داشت نگاه می کرد به يک جايی.گفتم :

می خواهم بخوابم .خسته شدم...

حرف نزد...

درت می آورم که خراب نشوی...

حرف نزد

برهنه خوابيدم روی تخت کنار ۱۴ تکه بدنش...با بقيه آت و آشغالهايش که پشت آينه مانده بود.چشمهايم را بستم.خوابم برد.

 

 

۲

ايزيسI نخستين فرزندگبII و نوتIII در چهارمين روز افزون شده‌ی ماه،چشم به جهان گشود.برادر بزرگترش ازيريسIV او را به همسری برگزيد و او نيز با ازيريس بر تخت نشست.زنان را کوبيدن ذرت،نخ ريسی و بافندگی آموخت و به مردمان ،هنر درمان بخشی آموزش داد.

چون شويش به فتح جهان آن روز عزيمت کرده بود،ايزيس در مصر ماند و جانشين او شد.خردمندانه فرمانروايی کردو بازگشت او را انتظار کشيد.

هنگامی که شنيد ازيريس به دست برادر سنگدلش ستVکشته شده،سخت منقلب گشت.گيسوانش را بريد،جامه بر دريد و بی درنگ به بازجست صندوقی شتافت که توطئه گران ،ازيريس نيک آيين را در آن پنهان کرده،به رود نيل افکنده بودند.

صندوق را در فينیقيه در ميان يک درخت يافت.پس جسد شويش را با اشک شست و شو داد و با افسونی که در آن تبحر داشت شويش را توانست برای چند روزی زنده کند.او هوروس VIرا همين هنگام باردار شد.وی برای فريفتن ست،ازيريس دوباره جان از دست داده را در باتلاقهای مصر پنهان کرد.با اين حال،ست جسد ازيريس را يافت و آن را  چهارده پاره کرد و پاره ها را در تمام نقاط کشور پراکند.

ايزيس دلسرد نشد و به جست و جوی پاره های ارزشمند کالبد شوی خويش پرداخت و همه پاره های تن او را يافت،به جز آلت وی را که خرچنگی در رود نيل،آن را حريصانه بلعيده بود.

ايزيس سپس برای نخستين بار،آداب موميايی را به جای آورد و ايزد مقتول را به حيات جاودانی بازگرداند.معده،جگر،روده ها و شش هايش را هرکدام جداگانه در تنگی گذاشت..نگهبان هريک ايزدی شد،هرکدام از فرزندان خواهرش نفتيسVII.ازيريس از آن پس به سرزمين غربی رفت تا خدای مردگان لقب بگيرد...

 

 

۳

hey pretty girl! Time to wake up!

۱.پنکه سقفی می چرخد(از زاويه ديد تخت)

۲.تخت غرق در خون است.تکه های مردی تکه تکه شده و آينه ای روی تخت ديده می شود.دختر برهنه روی تخت خوابيده قسمت هايی از بدنش با ملافه ای خونی پوشانده شده.

۳.گلدان جلوی کادر، تخت خواب  در عمق،فوکوس بر روی سطح جلويی گلدان

a۳.نمای بسته دست دختر..که به آن لخته های درشت خون چسبيده...انگشتش تکان کوچکی می خورد.

b۳.يک جعبه پيتزا که درش باز است .يک تکه تويش است.

۴.نمای بسته تر از تکه پيتزا..

۵.پنجره که باز است و پرده کمی تکان می خورد

۶.يک گربه که به سختی پنجره را باز می کند و بيرون می رود. 

۷.نمای بسيار نزديک از چند موی گربه که روی سطح جلوی پنجره افتاده اند.به همراه ردی از خون که جای پای گربه است.

۸.نمای عمومی اتاق...از زاويه ديد بالا ..دختر تکان نمی خورد .

۹.نمای نزديک تر از  پشت پره های پنکه سقفی  به سوی تخت ،که می گردد.

۱۰.نمای نقطه نظر مر کز پنکه سقفی به تخت...همه چيز می چرخد.

۱۱.تکرار ۹. سرعت زياد می شود.

۱۲.تکرا مداوم ۱۰ و ۹سرعت بيشتر و بيشتر  می شود.همه چيز از پشت پره ها ديده می شود. تا زمانی که چيزی به جز چرخش پره ها به وضوح ديده نمی شود.

۱۴.نمای عمومی اتاق...دختر برهنه روی تخت خوابيده.تخت سفيد سفيد است. به جز دختر و آينه قدی هيچ چيز روی‌آن نيست...گربه از لای پنجره بيرون می رود.

۱۵.دختر غلت می زند...

۱۶.آينه شل شده می افتد

۱۷.آرام از خواب بيدار می شودچشمهايش را باز می کند.(نمای متوسط) .

۱۸.چشمهای باز دختر که محيط را همانطور خوابيده رو به سقف ،محتاطانه بررسی می کنند.(نمای extreme Close)

۱۹.دختر از روی تخت آرام بلند شده کمی همانطور می ماند.ملافه را دور خودش می کشد..

۲۰.نمای تکه پيتزا که دختر در تصوير نا واضح پشتش ،حرکت می کند و به سمت آن می آيد و برش می دارد..

۲۱.يک گاز می زند...صدا می کند :هوروس...هوروس...(تصوير پنجره)

۲۲.خودش را روی تخت می اندازد.به سختی آينه را بر می گرداند خودش را توی آينه می بيند.با يک دست موهايش را مرتب می کند.آينه را رها می کند دستش را می برد سمت ديگر تخت...از زير تخت دفتر و يک قلم بر می دارد.رنگ جلد دفتر صورتی کم رنگ است. شروع می کند تويش نوشتن:

۲۳.نما از پشت شانه های دخت که دارد توی دفتر دنبال ورق سفيد می گردد.بالاخره به ورق سفيد می رسد.

۲۴.نمای بسته قلم روی کاغذکه شروع به حرکت می کند.می نويسد:يک نفر دارد صدايم می کند...يک نفر دارد به اسم  صدايم می کند...

 

 

۴

يک نفر دارد صدايم می کند..يک نفر دارد به اسم صدايم می کند

خيلی وقت است خوابيده ام.می دانم که خيلی وقت است.شايد يک نيم روز،شايد يک روز کامل.شايد هم بيشتر....چشمهايم رو به ديوار رو به رو باز می شود.يک نفر دارد صدايم می کند...يادم می افتد نبايد کسی  توی خانه باشد که صدايم کند.ملافه که ديگر خون رويش خشک شده،بعضی جاها به بدنم چسبيده..بيشتر روی کرک های نازک پشتم.دست می کشم روی زمين تا لباسم را پيدا کنم .ياد نيم رخ زن می افتم...خم می شوم روی زمين نگاه می کنم .روی پيراهنم فقط يک لکه خون است..به هيچ چيز شبيه نيست.به هيچ چيز..وقت نمی شود به خودم بگويم ببين...ايناها!.يک صدای آشنا به اسم صدايم می کند.بر می گردم...

 ((چرا اينطوری شدی تو؟))


اين بايد يک خواب باشد نه؟از آن مدل خوابها که خواب می بينی بيدار شده ای و همه چيز باورت می شود.
يک چيزی شبيه آدم ايستاده جلويم که آدم نيست ولی شبيه اش است...يادم می افتد می خواستم بدوزمش...دو تا پا جای دست هايش است که رو به بيرون خم شده اند..روی دو دست ايستاده  دارد با گردنی کج  که  جای دوخت هزار هزار سوزن کلفت رويش است، به من نگاه می کند.روی تمام تنش جای دوخت هست.خيلی ريز...سرش رعشه دارد .تند تند به بالا و پايين تکان می خورد...اگر جيغ بزنم از خواب بيدار می شوم يعنی؟

جيغ می زنم ملافه را را می کشم سمت خودم،جمع می کنم خودم را روی تخت يک گوشه...چرا بيدار  نمی شوم پس؟

آينه روی تخت می افتد پشتش چهار تا ظرف معلوم می شود...جيغ می زنم....ولی صدا ندارد...می رود در ظرفها را با پاهايش که جای دستهايش هستند الان باز می کند .شروع می کند دوخت ها ی تنه اش را باز کردن....بعد سعی می کند آنها را بچپاند توی هم....نگاهم می افتد به ميان پاهايش.يعنی دست هايش.هيچ چيز نيست...جای يک زخم که نشان می دهد همه چيزش را قبلا به کل از روی حرص بريده ام ،هنوز همانجاست..اول از همه هم بريده بودم ....ولی هيچی رويش دوخته نشده.وقتی می خوابيدم بود.۱۴ تکه بودند...حالا نیست...۱۳ تکه شده .صدايم می کند به اسم ....مثل هميشه با همان تن صدای خنثایش...می خواهد بيايد به طرفم...روده هايش را نصفه نيمه چپانده توی شکمش ولی خيلی اش مانده بيرون.بلند می شوم...يک چيزی می خواهم  توی دستم...می گويد گشنه ام.تکرار می کند.سرش همانطور سريع تکان می خورد.آرام می آيد سمتم...نخ ها گوشت يکی از پاهايش را پاره می کنند .می افتد از شانه اش..صدای پاره شدن گوشتش را که می شنوم تنم مور مور می شود...جست می زنم سمت آشپزخانه ،نمی تواند بگيرتم.حتی سعی نمی کند که بگيرتم.فقط گردنش را می چرخاند سمت من.چند تا از نخ ها دوباره گردنش را می برند.همانطور کج می ماند سمت من نگاهش...می دوم توی آشپزخانه.بوی بد می آيد...کنار گاز دنبال چاقو می گردم.پيدايش می کنم...نگاهم توی ديگ گير می کند...تکه ۱۴ ام با يک گربه پخته شده....روی جفتشان جای دندان هست....زبانم را ناخودآگاه می کشم روی دندان هايم...پر است از مو..پر است از موی گربه..عق می زنم....عق می زنم...خواب نيست اينها...خواب نيست...يک چيزی شانه ام را لمس می کند...يک چيزی شبيه انگشت های پا...سرد سرد...

يک نفر دارد بغل گوشم به اسم صدايم می زند...

 

۵


برگی از يک دفتر خاطرات روزانه(که جلدی صورتی دارد):

شنبه مرداد (متن ناخواناست.قسمت های زيادی از دفتر خاطرات به علت لکه های بزرگ قرمز که احتمالا خون است قابل خواندن نيست).

 

هوروس باز فصل جفت گيريش است هی می‌آيد وقت و بی وقت خودش را می مالد به من.همان اولش خيلی ها بهم گفتند نگهداری يک حيوان نر برايت خيلی سخت است.آنهم حيوان حشری ای مثل گربه...شب ها گورش را گم می کند دم دمای صبح می آيد تو خودش را می خواهد به زور بچسباند به من توی تخت..هرکاری می کنم که بهش بفهمانم وقتی از بيرون می آيی نرو توی تخت خواب حاليش نمی شود.شب باز  آمده بود توی خواب خودش را می ماليد به من.گاهی وقت ها فکر می کنم من را هم با ماده گربه های توی خيابان اشتباه می گيرد که اينجوری راست می کند برايم...نمی دانم...هميشه توی فصل جفت گيری به اين فکر می افتم که خودم را از دستش خلاص کنم.ايکاش يک چيزی شبيه کافور بود که می شد داد به خورد اين گربه ها که اين شب ها اينقدر ناله نزنند...نيايند خودشان را بمالند به آدم وسط خواب شب.اگر پنجره را هم قفل کنم بيچاره ام می کند نمی گذارد اصلا بخوابم...شايد دادمش برود.از روی عادت است که هنوز نگهش داشته ام وگرنه اگر  وضعم اينطوری نبود خيلی وقت پيش بايد خودم را از دستش خلاص می کردم..مهم نيست..

 امروز شنبه است.قرار است بيايد شب پيشم بماند.يک چيزی از تو دارد آتشم می زند از همين الان.اميدوارم مثل بقيه شبهايی که با هم بودیم نشود.مجبور می شوم وگرنه مثل يک ماده گربه بزنم به خيابان!بايد امروز کاموا با ميل بافتنی بخرم .می خواهم برای زمستانش يک پليور ببافم.از الان بايد شروع کنم.صورتی می گيرم که فقط وقتی با خودم است بتواند بپوشد.از اين ظرفهای در دار هم لازم دارم.همه چيز توی يخچالم بو می گيرد.يادم نرود.(زير اين چند جمله آخر خط کشيده شده).

 

۶

۱.نمای عمومی اتاق از زاويه بالا..وملافه سفيد تخت مرتب شده.کسی در اتاق ديده نمی شود.(لکه هايی قرمز ولی نا مشخص کنار پنجره ديده می شود)

۲.پنجره اتاق نيمه باز است.باد گاهی اوقات با پرده ها بازی می کند...جای رد پای خونی گربه کنار پنجره ديده می شود....

۳.تکرار ۱ ..صدای باز شده در می آيد.صدای خش خش کيسه های پلاستيکی شنيده می شود.

صدا می کند:هوروس؟هوروس......

 

 

 

I:Isis                  II:Geb               III:Nut                 IV:Osiris               V:Seth               VI:HoRous(HOR)               VII:Nephtis

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/04ساعت 0:21  توسط رضا دلاور  |