تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور

 

 

 

ما چند بار زندگی می کنیم؟

چند بار می میریم؟

می گویند زمان مرگ بیست و یک گرم از  وزنمان کم می شود

چه چیزهایی در بیست و یک گرم جا می گیرد؟

چقدر از دست می رود؟

چه زمانی بیست و یک گرم را از دست می دهیم؟

چه چیزهایی همراه آن بیست و یک گرم می رود؟

چه چیزی به دست می آید؟چه چیزی به دست می آید؟؟

بیست و یک گرم...وزن یک مشت سکه پنج سنتی،وزن یک مرغ مگس،یک قطعه شکلات....

بیست و یک گرم چقدر وزن دارد؟

 

 

 

گفتار پایانی بیست و یک گرم(الخاندرو گونسالس ایناریتو)

 

پیوست:

بعضی آدمها هستند که اگر ۳۶ روز چیزی نخورند،اگر وزنشان خیلی خیلی کم شود،اگر عکسشان ناخودآگاه اشک از چشم هایمان جاری کند،نمی میرند.بعضی از آدمها هستند که ۲۱ گرم برایشان معنی ندارد

بعضی آدمها هستند که اکبر گنجی هستند

بعضی آدمها نمی میرند!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/20ساعت 21:25  توسط رضا دلاور 

 

به رنگ سفید

 

 يک ظهر گرم اوايل تابستان،بهاره را برای اينکه بو نگيرد گذاشتند توی خاک و من نگذاشتم که بيارندش خانه.طاقت نداشتم  بگذارندش لای فرشی از فرش های خانه که خاکش به بدنش بماند.لای يکی از فرش ها که خودش با هزار شوق خريده بود.صورتی تبريز يا لاکی کاشان...نبايد می رفت لای يکی از فرشهای خانه.بهاره را گذاشتند توی خاک تا بو نگيرد ..خواستند رویش سنگ بگذارند خاک بریزند .مبهوت نگاه می کردم فقط  و توی سرم یکی داشت  می گفت«بهاره لباس سفيد دوست ندارد.یک کاری بکن.یک کاری بکن».

 

بهاره:نپرس چرا لباس سفید نمی پوشم.باشد؟تا عمر داریم با هم هستیم نپرس سیاوش...

 

یاد لباس عروسی افتادم که صورتی کم رنگ بود.مثل شیر توت فرنگی.هزار نفر انگار جواب می خواستند که چرا سفید نیست.چرا صورتی است.نمی دانستند که من هم جوابی ندارم برایشان.بهاره لباس سفید دوست ندارد.

 

گورکن گفت یک محرم بیاید تلقین بخواند.سنگینی نگاه خیلی ها روی تنم  ماسید.تکان نمی توانستم بخورم.پدرش رفت توی گور.صورتش را که باز کردند زانوهایم وا رفتند.همانطور مات مانده بودم.نفهمیدم  برای آخرین باری بود که داشتم صورتش را می دیدم یا به خاطرترکیب سفیدی که تنش بود با رنگ پوستش.با همه اینکه دیگر سفید نبود،با اینکه زرد شده بود...

 

بهاره:بگو اگر لباس سفید تنم کنند نمی مانم توی بیمارستان.بگو سبز باشد،آبی باشد،هر رنگی می خواهد باشد باشد...سفید تنم نمی کنم...اگر بمیرم هم سفید نمی پوشم.

 

پدرش آمد بیرون.یکی سکه انداخت توی قبر تا شاید بهاره تکان بخورد.بهاره مرده بود.سفید تنش بود.بهاره تکان نمی خورد.عین روزهای آخر.ایکاش باز سرفه می کرد حداقل.

 

بهاره:سیاوش...وقتی مُردم اگر یک شب آمدم به خوابت سفید تنم بود،خوب نگاهم کن. سفید خیلی بهم می آید.

 

بهاره...بهاره....يک ظهر گرم اوايل تابستان،بهاره را برای اينکه کرم نگذارد گذاشتند توی خاک.سنگ گذاشتند ، خاک ریختند رویش .مبهوت نگاه می کردم فقط  و توی سرم یکی داشت می گفت« بهاره سفید دوست ندارد ولی سفید بهش می آید»

 

                                                          ۱۶ تیر ۱۳۸۴ 

                                                                  یادش گرامی

  

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 3:21  توسط رضا دلاور  |