+
نوشته شده در شنبه
1384/05/29ساعت 6:31  توسط رضا دلاور
|
نکته جالب اینجاست که در اخبار ساعت ۱۴ سیمای جمهوری اسلامی،تنها تصویر ۸ وزیر همراه با عکس بود!!!وقتی رسانه ملی از این آدمها عکس ندارد،خوب ملت که دیگر چه عرض کنم!
سئوال امروز:قتل های زنجیره ای کار کی بود؟
جواب آهنگین:من من وزیر کشور!و قص علی هذا!!!
در رابطه با وزیر فرهنگ هم یک بلایی به سرمان بیاید که همه روزی ۳ بار با صدای بلند بگوییم ((میر سلیم کجایی!!!باز صد رحمت به تو!!))
دوستان سینمایی تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل !همه دست اندرکاران بشتابند به سمت تعزیه!این هنر ملی که فکر کنم به زودی همین هم حرام اعلام شود!دوستانی هم که در هنر موسیقی دستی دارند همگی به سمت نوحه خوانی مدرن به سبک مسجد های تهران!
نویسندگان هم اقدام به نوشتن از روی کتاب بی بدیل داستان راستان کنند که حداقل یک چیزی نوشته باشند!
بقیه هم بروند بمیرند!لازمشان نداریم!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/23ساعت 14:42  توسط رضا دلاور
|
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/05/20ساعت 11:33  توسط رضا دلاور
|
آقای گنجی...
تمام بچگیمان ،وقتی داستان ها داشتند تمام می شدند،وقتی داشتیم پلکهایمان را روی هم می گذاشتیم تا آخرین خط داستان را بشنویم، صدای نرم مادر می آمد که می گفت:"و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد" .
خیلی وقت است آخر داستان ها پایانشان خوش نیست.خیلی از بچگیمان می گذرد.خیلی وقت است که حتی برای بچه هایمان هم نمی توانیم داستانی با پایان خوش پیدا کنیم.خیلی وقت... ولی...
آقای گنجی
این داستان را مثل همان قدیمی ها تمام کنید.یک چیزی که وقتی تعریفش می کنی،نفهمی که کی لبخند آمده روی لبهایت.آقای گنجی ،بگذارید داستان جدیدی داشته باشیم که بتوانیم سال های سال برای بچه های ایران تعریف کنیم.داستانی با پایان خوش...
آقای گنجی
کودکان ایران، می خواهند که شما زنده بمانید.
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/16ساعت 21:18  توسط رضا دلاور
|
خانم معصومه گنجی،
تازهترين گفتگوی شما را خواندم، و دلم لرزيد.
دلم لرزيد که گفته بوديد: «دوستان اكبر گنجي او را تحت فشار قرار دهند تا اعتصاب غذاي خود را بشكند.» شايد بيش از همه حق داريد هرگونه با اين چهرهی ملی سخن بگوييد، تحمل ۲۱۰۰روز دوری از همسری که رفته است برای ما آزادی بياورد، پيش از همه، شما را ويران میکند، دوری از مردی که نمود مبارزه و نماد آزادیست، تلخترين لحظههای عمر يکنوبتی شما را رقم میزند. هيچکس تنهايی و دربدری شما و دخترانتان را درک نمیکند، مگر مادر صبور و مهربان آقای گنجی. مگر مادران غمگين هزاران زندانی که رفتند و بازنيامدند.
نه. گرچه طعم رنج را چشيدهايم، اما مانند کسانی که در آرزوی آزادی پدر يا مادر سوختند آه نکشيدهايم. آنقدر آدم در آن تاريکخانهها پرپر شدند که سينهی گورستان محراب مادران است ايران. هرگز آه منتظران جايی فراز نشد، که ديوار استبداد امروز مهآلودهی همين آه است. برای همين سياه است.
سر آن ندارم قلم را بگريانم، اجازه میخواهم گفتهی شما را لَختی بگردانم؛ بنابراين «ما دوستان اکبر گنجی هستيم، و ما هرگز او را تحت فشار قرار نمیدهيم، حتا به مهر.
ما دوستان گنجی از او خواهش میکنيم. از او خواهش میکنيم که زنده بماند و ما را تنها نگذارد. اين راه بدون او مردی را کم دارد که پرچم مبارزه در دست اوست. به همين خاطر به او نمیتوان گفت چه کند، نمیتوان مسيح را با چرمبافی دوستانه زير فشار گذارد که صليب خويش بر تپهای فراز کند، تنها میتوان از او خواهش کرد که زنده بماند.
لطفاً به او بگوييد: آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.»
با احترام/عباس معروفی
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/16ساعت 19:4  توسط رضا دلاور
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/05/06ساعت 6:28  توسط رضا دلاور
|
۱
مادلن
۵ مهر
مادلن عزیزم
سلام
نمی دانی چه حالی دارم حالا که می توانم بعد از این همه وقت برایت بنویسم.نمی دانی چه حالی دارم وقتی فکر می کنم حالا که دارم قلم را روی کاغذ می لغزانم،تو قرار است کلمات را بخوانی...
فکر می کردم اگر کاغذ بهم بدهند تا برایت بنویسم،هزار هزار صفحه حرف خواهم داشت که برایت بگویم...از همه چیز...از این تیمارستان..از هم اتاقی هایم از آدمها و دکترهایش...اما حالا که دارم می نویسم( با یک خودکار آبی که خیلی سخت می توان باهاش روان نوشت)،می بینم خیلی سخت است نوشتن برایت.دلم می خواهد فقط بدانیکه تمام این روزها وشب ها،حتی یک لحظه از سرم بیرون نرفته ای..نمی خواستم اینطور خبردار شوی که کجا هستم.ولی نمی شد...وقتی من را آوردند اینجا تو نبودی و بعدش هم نمی گذاشتند که من برایت بنویسم.می گفتند نوشتن حالت را بدتر می کند.می گفتند اگر اصرار کنی آنقدر دارو تزریقت می کنیم تا گیاه شوی ...تا همه چیز یادت برود....ناراحت نشو.حالم خوب است.باور کن دلم نمی خواست اینطور بفهمی که کجایم و چه می کنم.دلممی خواست...دلم می خواهد بدانی که شب ها وقتی پلکهایم را روی هم می گذارم، تا وقتیکه بیهوش شوم از داروها..تا وقتی که پرت شوم وسط یک خواب تماما شیمیایی،پشت پلکهایم فقط تو هستی و تو.روی همان صندلی چرخدار نفرین شده...
حالت چطور است؟پاهایت چطورند؟گرم نگهشان می داری که؟نمی دانم چرا دلم می خواهد من را هم بنشانند روی همان صندلی ها اینور و آنور ببرند.(یکی از تهدید هایشان است!)دلم نمی خواهد تا وقتی خوب نشده ای روی پاهایم بایستم.زود خوب شو...نکند تا حالا خوب شده ای اصلا؟نخند اینطوری....نخند...نخند که دلم لک زده برای برق دندانهایت وقت خندیدن...
مادلن....مادلن...مادلن...دلم می خواهد هزار بار اسمت را بنویسم.شده ام مثل زندانی ها که وقتی حبسشان می کنند شاعر می شوند.حیف که شعر گفتن بلد نیستم.راستی...من را ببخش که نامت را نمی برم.اگر مادلن صدایت می کنم دلگیر نشو.نمی خواهم این جماعت سفید پوش پوشه به دست نامت را بدانند.جلوی خودشان هم مادلن صدایت می کنم.مادلن را توی این دنیا فقط من می دانم و تو.اینها نامه هایم را خواهند خواند.محال است که نخوانند.تک تک کلماتش را بالا و پایین خواهند کرد تا شاید بیماری دیگری برایم دست و پا کنند.نمی خواهم نگاهشان حتی به نامت بیفتد.به همین خاطر است که می خواهم به هیچ کدام نامه هایم پاسخ ندهی...فقط بخوان مادلن.
نمی خواهم نارحتت کنم...بگذار بگویم ناراحت نشو.انگار همینجا کنارم هستی...اما خیلی دلم گرفته از این زندگی که من را توی تیمارستان زندانی کرده و تو را نمی دانم کجا...تو را روی صندلی چرخدارت شاید...قول داده اند بگذارند هر روز برایت بنویسم.یعنی گفته اند هر وقت خواستی که نامه بنویسی کاغذ و قلم می دهیم بهت.امروز را به حساب این بگذار که فقط بدانی می خواهم هر روز برایت بنویسم.که بدانی محال است فراموشت کرده باشم.فردا برایت می نویسم باز.از اینجا...از خودم..
راستی ریش گذاشته ام.حالت به هم می خورد اگر ببینیم..
دوستت دارم مادلن....دوستت دارم.
آسایشگاه روانی بهشت - کاوه
۱.اسم داستان فعلا همینجوری همین است.
۲.مسلما داستان بلندی خواهد بود.این روز اولش بود که خواندید.
۳.زود است هنوز داستانی که ۹ روزش را نوشته ام و یک روزش را پست کرده ام را به کسی تقدیم کنم.ولی وقتی تمام شد مسلما این اتفاق می افتد.
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/02ساعت 4:1  توسط رضا دلاور
|