تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور

 

 

انگار تا ننویسم، نمی خواهند دست از سرم بردارند. انگار هر شب می خواهند آنقدر بال بزنند توی سرم تا نگذارند بخوابم. نگذارند نفس بکشم. باید بنویسم. حتی اگر شده توی خواب. 
حتی اگر شده زیر خاک.

 

گفتم: وقت رفتنت است. هیچ کاریش هم نمی شود کرد.به یک هفته نمی رسد که روی دست بلندت می کنند.اگر شانس بیاوری روی زمین نمانی. گفتم چه ربطی دارد؟ گفتم زمینش خیلی سبز بود.آسمانش رنگ نداشت جلوی آن همه سبزی. روی زمین بودم. دستهایم زیر سرم... حالا که فکر می کنم آسمانش رنگ نداشت اصلا. اگر رنگی داشت یادم می ماند. بعدش همشان با هم آمدند. پروانه بودند از دور که نگاه می کردی. وقتی نزدیک شدند باز هم پروانه بودند. رنگ و وارنگ. بزرگ اندازه کف دست. دورم می چرخیدند. برق می زدند نمی دانم چرا. تمام تنم را داشت گرده بال هایشان می پوشاند.خواستم بگم از صداییتان متنفرم. دهانم را باز کردم. یکیشان آمد توی دهانم. همرنگ چشمهایم بود بالهایش. بعد رفت توی جمجمه ام یک جایی برای تخم ریزی پیدا کند. بیرون نیامد دیگر. عین بختک بود. نفسم بالا نمی آمد . توی اتاقم بودم شاید با یک پروانه توی سرم که داشت می خورد... می خورد همه چیزهایی را که توی این همه سال نگه داشته بودمشان. که یادم نرود شاید. گفتم: وقت رفتنت است. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. به یک هفته نمی رسد که روی دست بلندت می کنند.اگر شانس بیاوری روی زمین نمانی. گفتم تا حالا شده سه شب. چهار شب شاید زیاد هم باشد. می دانم که روی زمین می مانم آخر.  فقط بیاید بیرون ایکاش. گفتم اگر بیاید خشکش می کنم با سنجاق. داشت می خورد...دارد می خورد... گفتم نکند وقتی می روند آن تو بشوند کرم؟نکند همین ها هستند که زیر خاک آدم را می خورند؟گفتم پس فکر کردی  چرا گفتم کارت تمام است؟ کرم هم نشوند کارت تمام است. به یک هفته نمی رسی. دارند می خورند...زیر خاک....عین بختک می ماند...سنجاقش کردم زدم به دیوار... سنجاقش کردم زدم توی کاسه سرم. نباید یادم می رفت. با صدای بال زدن این همه پروانه توی سرم چه کار بکنم؟خودشان می دانند  که حالم از صدایشان به هم می خورد.  گفتم دیدی آخرش روی زمین ماندم کلی؟ دیدی بو گفتم؟ آدم وقتی بو می گیرد پروانه ها می آیند بیرون از توی سرش آخر. می آیند بیرون از اولین پنجره ای که پیدا کنند می زنند بیرون، دنبال یکی می گردند که دهانش را باز کرده باشد.همینطوری اتفاقی ها...می روند یکی را پیدا می کنند که توی بساطش کلی سنجاق پیدا شود برای خشک کردنشان. نمی دانم نگاه می کنند که رنگ چشمها عین رنگ بالهایشان باشد یا نه. نمی دانم. شد سه روز. چهار روز دیگر مانده. نه؟ گفتم یک هفته خیلی زیاد است. گفتم  روی زمین می مانم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/29ساعت 6:31  توسط رضا دلاور  | 

 

 

نکته جالب اینجاست که در اخبار ساعت ۱۴ سیمای جمهوری اسلامی،تنها تصویر ۸ وزیر همراه با عکس بود!!!وقتی رسانه ملی از این آدمها عکس ندارد،خوب ملت که دیگر چه عرض کنم!

سئوال امروز:قتل های زنجیره ای کار کی بود؟
جواب آهنگین:من من وزیر کشور!و قص علی هذا!!!

 

در رابطه با وزیر فرهنگ هم  یک بلایی به سرمان بیاید که همه روزی ۳ بار با صدای بلند بگوییم ((میر سلیم کجایی!!!باز صد رحمت به تو!!))

دوستان سینمایی تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل !همه دست اندرکاران بشتابند به سمت تعزیه!این هنر ملی که فکر کنم به زودی همین هم حرام اعلام شود!دوستانی هم که در هنر موسیقی دستی دارند همگی به سمت نوحه خوانی مدرن به سبک مسجد های تهران!

نویسندگان هم اقدام به نوشتن از روی کتاب بی بدیل داستان راستان کنند که حداقل یک چیزی نوشته باشند!

بقیه هم بروند بمیرند!لازمشان نداریم!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/23ساعت 14:42  توسط رضا دلاور  | 

 

 

۹ مهر

 

نمی دانم کار درستی است یا نه. نمی دانم وقتی می فهمی که همه فکرت پیش کسی که دوستش داری نیست، کار درستی است که برایش بنویسی یا نه. این دو روز نباید برایت می نوشتم. نمی خواستم خودم هم باورم شود که دارم خیلی چیزها را فراموش می کنم. مادلن... باور کن که نمی خواهم فراموش کنم... هیچ چیز را...

این دو روز که گذشت مثل همه روزهای دیگر توی این تیمارستان بود...عین همه روزها... دکتر ها و پرستارها با مانتوهای سفید و پوشه های عمدتا قرمز... محمود و آدم فضایی هایش(که هروز باید بیاید کلی برایم ازشلن حرف بزند)...قرص های گرد سفید (یکی شان کشیده است گرد نیست)...همه چیز عین همیشه بود. به جز من... به جز من که فقط خیره شده بودم به ورق های سفید کاغذ که جلویم بودند. روز اول دو ورق و فردایش چهار تا. به سفیدی ورق ها نگاه می کردم و توی این فکر بودم که باید برایت بنویسم یا نه... باید بنویسم که ساعت هایی از روز هست که توی عمیق ترین افکارم هم وجود نداری یا نه... باید برایت بنویسم که نمی دانم چرا اینطوری است. که نمی دانم چرا گاهی فکر می کنم تو بدون من راحت تری. بدون من یا شاید بدون نامه هایم. تازه اگر به دستت برسم!

سه روز طول کشیده تا توانستم همین چند خط حرف هایی که گفتم را برایت بگوم. اندازه چهار برگ سفید که یکی شان را محمود موشک کرد داد به هوا... وقتی به خودم می آیم می بینم چند ساعت است که حتی اسمت یک بار هم به ذهنم نیامده ،حالم از خودم به هم می خورد. گریه ام می گیرد. می دانم نباید اینطور باشد ولی هست. و این از آن چیزهایی است که نمی خواهم فقط بپذیرم. به دکترها چیزی نگفته ام ولی حالا که دارند خودشان می خوانند، فکر کنم بفهمند. فکر کنم خوشحالشان کند.فکر می کنند که یک کار مفید کرده اند در همه عمرشان!

 

تمام این مدتی که اینجا هستم ، می خواهند کاری کنند که باورم شود آدم خطرناکی هستم. می گویند خیلی وضعم خراب است. آن یکی که رییسشان به نظر می آید هم همین ها را می گوید. خیلی سعی می کند جدی به نظر بیاید. می خواهد یک کاری بکند که آدم فکر کند دارد به همه حرفهایش گوش می دهد. ولی من خودم صد بار دیده ام وقتی داری باهاش حرف می زنی، همش چشمهایش را روی لنگ و پاچه پرستارها می چرخاند. مخصوصا آن یکی که از همشان خوشگل تر است. قسم می خورم که روزی خدابار آرزو می کند که باهاش بخوابد. هیز بی ناموس به زهرا خانم نظافت چی هم رحم نمی کند حتی.

آن دفعه یکی از دکترها یا نمی دانم پرستارها(چه فرقی می کند مگر؟)، بهم گفت: "شما در درک زمان و مکان مشکل دارید." بعد چون فکر کرد خیلی حرف گنده ای زده و من نخواهم فهمید حرفش را، راهش را گرفت رفت! دوست دارم خودش هم این نامه را بخواند...

مادلن.... این حرفهایی که می خواهم بزنم نه به روح لطیف کودکانه و شاعرانه مربوط است(که می دانی ندارم) نه به این بیماری احمقانه ای که برایم دست و پا کرده اند (علاوه بر باقی مریضی ها که حتی نمی دانم معنی اسمشان چیست). وقتی هنوز بچه ای...اگر یک چوب بگذاری لای پاهایت باهاش اسب سواری کنی کسی نمی گوید دیوانه ای. اگر دو تا انگشتت را به هم بچسبانی به سمت دیگ بگیری باهاش شلیک کنی هیچ کس نمی گوید دیوانه شده ای...ولی وقتی بزرگ شدی...وقتی شدی یکی مثل من... چرا وقتی  این کارها را بکنی فوری می گویند دیوانه است؟چرا می آورندت اینجا؟ می دانی...باز اگر چوب بگذاری لای پایت و توقع پرواز داشته باشی،می شود گفت دیوانه شده ای. پرواز کردن  روی جوب زیاد همه گیر نیست. حتی در همان دوران بچگی. ولی اسب سواری خیلی فرق دارد. من می فهمم این ها را. اینکه آدم بزرگ نباید اینطور باشد. ولی هنوز وسوسه این سواری کردن ها دست از سرم بر نمی دارند. نه اینکه کودکی نکرده باشم یا اینکه مانده باشم توی همان زمان ها. یا شاید گم شده باشم(درست نمی دانم مفهوم این جمله آخری که گفتم چیست.) نه...ولی هنوز دوست دارم گاهی، آن هم توی تنهایی خودم، سوار اسب چوبی لاغری بشوم که اتفاقا خیلی هم تند راه نمی رود. دوست دارم با انگشت هایم به پرنده های توی آسمان شلیک کنم با خیالی راحت و بدانم که تیرهایم بهشان نخواهد خورد.آخر این هم شد مریضی؟آدم که نکشتم! خودم را هم که نمی خواهم بکشم. مگر می شود مادلن را داشت و مرد اصلا؟ پس چرا باید وضعم خیلی خراب باشد؟ راستی یک چیزی... آن حرف هایی که اول نامه برایت گفتم...اگر خواستی، نامه را باز نکرده بسوزان دیگر.

 

می خواستم باز کلی حرف بزنم. دیدم همان یک جمله کافی است. این خط خطی های بالا که می بینی مال همان حرف هاست که می خواستم بزنم. می دانی که چشم هایت را چقدر دوست دارم. دلم نمی خواهد اگر حرفهایم ،نامه هایم ..آزارشان می دهد، حتی روی این کلمات بیفتند. حیف آن چشم هاست که.....

چقدر دلم برای چشمهایت تنگ شده مادلن....چقدر دلم نگاهت را می خواهد.. .تاب می آورم ولی. نه که بخواهم تو را خوشحال کرده باشم...نه! راستی راستی تاب می آورم. حتی به خاطر چشم هایت هم که شده تاب می آورم.

می بوسشان. هزار بار... شاید هم بیشتر

 

 

                                                                         آسایشگاه روانی بهشت - کاوه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/05/20ساعت 11:33  توسط رضا دلاور  | 

 

آقای گنجی...

تمام بچگیمان ،وقتی داستان ها داشتند  تمام می شدند،وقتی داشتیم پلکهایمان را روی هم می گذاشتیم تا آخرین خط داستان را بشنویم، صدای نرم  مادر می آمد که می گفت:"و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد" .

خیلی وقت است آخر داستان ها پایانشان خوش نیست.خیلی از بچگیمان می گذرد.خیلی وقت است که حتی برای بچه هایمان هم  نمی توانیم داستانی با پایان خوش پیدا کنیم.خیلی وقت... ولی...

آقای گنجی 

 این داستان را مثل همان قدیمی ها تمام کنید.یک چیزی که وقتی تعریفش می کنی،نفهمی که کی لبخند آمده روی لبهایت.آقای گنجی ،بگذارید داستان جدیدی داشته باشیم که بتوانیم سال های سال برای بچه های ایران تعریف کنیم.داستانی با پایان خوش...

آقای گنجی

کودکان ایران، می خواهند که شما زنده بمانید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/16ساعت 21:18  توسط رضا دلاور  | 

 

 

خانم معصومه گنجی،
تازه‌ترين گفتگوی شما را خواندم، و دلم لرزيد.
دلم لرزيد که گفته بوديد: «دوستان اكبر گنجي او را تحت فشار قرار دهند تا اعتصاب غذاي خود را بشكند.» شايد بيش از همه حق داريد هرگونه با اين چهره‌ی ملی سخن بگوييد، تحمل ۲۱۰۰روز دوری از همسری که رفته است برای ‌ما آزادی بياورد، پيش از همه، شما را ويران می‌کند، دوری از مردی که نمود مبارزه و نماد آزادی‌ست، تلخ‌ترين لحظه‌های عمر يک‌نوبتی شما را  رقم می‌زند. هيچکس تنهايی و دربدری شما و دختران‌تان را درک نمی‌کند، مگر مادر صبور و مهربان آقای گنجی. مگر مادران غمگين هزاران زندانی که رفتند و بازنيامدند.
نه. گرچه طعم رنج را چشيده‌ايم، اما مانند کسانی که در آرزوی آزادی پدر يا مادر سوختند آه نکشيده‌ايم. آنقدر آدم در آن تاريکخانه‌ها پرپر شدند که سينه‌ی گورستان محراب مادران است ايران. هرگز آه منتظران جايی فراز نشد، که ديوار استبداد امروز مه‌آلوده‌ی همين آه‌ است. برای همين سياه است.
سر آن ندارم قلم را بگريانم، اجازه می‌خواهم گفته‌ی شما را لَختی بگردانم؛ بنابراين «ما دوستان اکبر گنجی هستيم، و ما هرگز او را تحت فشار قرار نمی‌دهيم، حتا به مهر.
ما دوستان گنجی از او خواهش می‌کنيم. از او خواهش می‌کنيم که زنده بماند و ما را تنها نگذارد. اين راه بدون او  مردی را کم دارد که پرچم مبارزه در دست اوست. به همين خاطر به او نمی‌توان گفت چه کند، نمی‌توان مسيح را  با چرمبافی دوستانه زير فشار گذارد که صليب خويش بر تپه‌ای فراز کند، تنها می‌توان از او خواهش کرد که زنده بماند.
لطفاً به او بگوييد: آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.»
با احترام/عباس معروفی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/16ساعت 19:4  توسط رضا دلاور 

 ۲

        6 مهر

 

 

 

مادلن

این دومین نامه ای است که برایت می نویسم. راستش را بخواهی سومی است. دومی را پاره کردم همین یک دقیقه پیش. قبل از اینکه دوباره روی کاغذ سفید بنویسم مادلن. خیلی خط زده بودم. انگار شک داشته باشم که می خواهم برایت چه بنویسم. بدخط هم بود. از آن دومی فقط یک تکهء بالایش مانده که اسم تو را رویش نوشته ام. دلم نیامد آن را هم بریزم دور. یک ساعت طول کشید تا دو ورق کاغذ دیگر بهم دادند. دارم همه سعی ام را می کنم که خط نزنم، خوش خط بنویسم و خیلی ریز. چون محال است دوباره کاغذ بدهند بهم.

 

ایکاش نامه دیروزی به دستت رسیده باشد وقتی این را می خوانی. دیشب خیلی فکر کردم با خودم. همش فکر کردم اگر نامه هایم  به دستت نرسند چه می شود...چه فکر خواهی کرد. فکر می کنی یادم رفته همه چیز را نه؟...اگر کسی که نامه را از اینجا می برد تا پست کند یکدفعه چیزیش شود، پایش بشکند مثلا...اگر نامه از دستش بیفتد توی جوی آب...اگر میان هزار هزار نامه دیگر توی اداره پست گم شود....کی می فهمد اصلا؟ میان آن همه نامه...یکی کمتر به کجا بر می خورد؟ اگر تمبرش کم باشد...اگر پستچی نتواند دست خطم را بخواند؟اگر نامه را برای خودش بردارد....ایکاش نامه نخستم به دستت رسیده باشد. ایکاش نامه هایم به دستت برسند. حتی همان دومی که پاره اش کردم. چه کار دیگری می توانم بکنم مگر؟

 

دیشب خیلی فکر کردم. به همه چیز. باید بپذیرم که من اینجا برای مدت زمان نامعلومی بستری(بخوان زندانی) هستم و هیچ کاری نمی توان کرد. اینکه آدم به این نتیجه برسد که هیچ کاری نمی توان کرد واقعا آزار دهنده است. هیچ کاری...اگر هم بخواهم از خواسته های دکتر ها و پرستارها سرپیچی کنم، خدا می داند که چه می شود. هر وقت می خواهند بهم بفهمانند که چه می شود، بهرنگ را نشانم می دهند که روی صندلی چرخدار می آورندش هواخوری. صندلی اش خیلی فرق دارد با مال تو. خیلی فرق دارد. باید خودت ببینی تا بفهمی چه می گویم. آنقدر دارو بهش تزریق کرده اند که اسم خودش را هم یادش نمی آید فکر کنم. آدمهای اینجا(مریض هایش البته) می گویند یک روز بی خبر از همه جا زود از سر کار رفته خانه، زنش را با یک مرد غریبه توی تخت خواب دیده. از آن روز حالش این شده. می گویند اولها دارو نمی خورده، بعد اینجوریش کرده اند. البته بعضی هایشان هم می گویند فیلمش است و گرنه همه چیز را خیلی خوب می فهمد. اینجوری می کند که کسی کاری به کارش نداشته باشد. ولی اگر از خودم بپرسی می گویم نمی دانم. به حرف اینها که نمی شود اعتماد کرد. یک روز اگر بشود خودم می روم باهاش حرف می زنم. داشتم می گفتم اگر بخواهم از خواسته ها و داروهایشان سرپیچی کنم ممکن است همه چیز از یادم برود . حتی تو را و بعدش یادم نیاید دیگر هیچ چیز را.. قبول کن پذیرفتن، خیلی بهتر از آن چیزی است که برایت تعریف کردم. می دانی که عزیز دلم..بیشتر وقت ها فقط باید پذیرفت. فقط و فقط باید پذیرفت.

 

راستش را بخواهی همین کاغذ و قلم را هم نمی دانم چه شد که بهم دادند. اصرار داشتند و البته دارند که نوشتن برای تو(یا هر کس دیگری که می دانی ندارم)، حالم را بدتر می کند. این را خوب می دانم  که از هر دیوانه ای اینجا یا هر جای دیگر بپرسی «چرا اینجایی؟»، بدون درنگ پاسخ می دهد که «من چیزیم نیسـت!من حالم خوب است!». حتی اگر از این محمود که می گوید آدم  فضایی ها به ملاقاتش می آیند بپرسی می گوید:«من چیزیم نیست!من خوبم!». ولی مادلن...باور کن من هیچ چیزم نیست. یعنی راستش را بخواهی  آنجور حالم بد نیست که لازم باشد اینجا باشم. سال های سال است افسرده ام. این را خودم خوب می دانم(یکی از نشانه های این بیماری است). ولی آدم خطر ناکی نیستم که بخواهند من را بگذارند کنار اینها تا درمان شوم. که بخواهند زخمی به زخم هایم اضافه کنند.آنقئر که بخواهند من را از دیدن تو،از با تو بودن محروم کنند. می دانم که می خوانند اینها را. بزار اول به تو بعد به آنها بگویم که هیچیم نیست!

 

 

ببخشید اگر این چند خط آخر، چشمهایت را درد آورد. ریز تر نوشتم. ترسیدم شاید جا نشود. که آخرش جا هم نشد. ببخشید برای این همه خط خطی وسط نامه. نمی دانم چرا اینطوری می شود. چرا شک می کنم که می خواهم چه بگویم برایت. باقیش ماند برای فردا.

آنقدر جا ماند که بزرگ بگویم دوستت دارم.

 

 

                                                       آسایشگاه روانی بهشت – کاوهء  تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/05/06ساعت 6:28  توسط رضا دلاور  | 

۱

 

مادلن   

 

  ۵ مهر

            مادلن عزیزم

           سلام

 

نمی دانی چه حالی دارم حالا که می توانم بعد از این همه وقت برایت بنویسم.نمی دانی چه حالی دارم وقتی فکر می کنم حالا که دارم قلم را روی کاغذ می لغزانم،تو قرار است کلمات را بخوانی...

فکر می کردم اگر کاغذ بهم بدهند تا برایت بنویسم،هزار هزار صفحه حرف خواهم داشت که برایت بگویم...از همه چیز...از این تیمارستان..از هم اتاقی هایم از آدمها و دکترهایش...اما حالا که دارم می نویسم( با یک خودکار آبی که خیلی سخت می توان باهاش روان نوشت)،می بینم خیلی سخت است نوشتن برایت.دلم می خواهد فقط بدانیکه تمام این روزها وشب ها،حتی یک لحظه از سرم بیرون نرفته ای..نمی خواستم اینطور خبردار شوی که کجا هستم.ولی نمی شد...وقتی من را آوردند اینجا تو نبودی و بعدش هم نمی گذاشتند که من برایت بنویسم.می گفتند نوشتن حالت را بدتر می کند.می گفتند اگر اصرار کنی آنقدر دارو تزریقت می کنیم تا گیاه شوی ...تا همه چیز یادت برود....ناراحت نشو.حالم خوب است.باور کن دلم نمی خواست اینطور بفهمی که کجایم و چه می کنم.دلممی خواست...دلم  می خواهد بدانی که شب ها وقتی  پلکهایم را روی هم می گذارم، تا وقتیکه بیهوش شوم از داروها..تا وقتی که پرت شوم وسط یک خواب تماما شیمیایی،پشت پلکهایم فقط تو هستی و تو.روی همان صندلی چرخدار نفرین شده...

 

حالت چطور است؟پاهایت چطورند؟گرم نگهشان می داری که؟نمی دانم چرا دلم می خواهد من را هم بنشانند روی همان صندلی ها اینور و آنور ببرند.(یکی از تهدید هایشان است!)دلم نمی خواهد تا وقتی خوب نشده ای روی پاهایم بایستم.زود خوب شو...نکند تا حالا خوب شده ای اصلا؟نخند اینطوری....نخند...نخند که دلم لک زده برای برق دندانهایت وقت خندیدن...

 

مادلن....مادلن...مادلن...دلم می خواهد هزار بار اسمت را بنویسم.شده ام مثل زندانی ها که وقتی حبسشان می کنند شاعر می شوند.حیف که شعر گفتن بلد نیستم.راستی...من را ببخش که نامت را نمی برم.اگر مادلن صدایت می کنم دلگیر نشو.نمی خواهم این جماعت سفید پوش پوشه به دست نامت را بدانند.جلوی خودشان هم مادلن صدایت می کنم.مادلن را توی این دنیا فقط من می دانم و تو.اینها نامه هایم را خواهند خواند.محال است که نخوانند.تک تک کلماتش را بالا و پایین خواهند کرد تا شاید بیماری دیگری برایم دست و پا کنند.نمی خواهم نگاهشان حتی به نامت بیفتد.به همین خاطر است که می خواهم به هیچ کدام نامه هایم پاسخ ندهی...فقط بخوان مادلن.

 

نمی خواهم نارحتت کنم...بگذار بگویم ناراحت نشو.انگار همینجا کنارم هستی...اما خیلی دلم گرفته از این زندگی که من را توی تیمارستان زندانی کرده و تو را نمی دانم کجا...تو را روی صندلی چرخدارت شاید...قول داده اند بگذارند هر روز برایت بنویسم.یعنی گفته اند هر وقت خواستی که نامه بنویسی کاغذ و قلم می دهیم بهت.امروز را به حساب این بگذار که فقط بدانی می خواهم هر روز برایت بنویسم.که بدانی محال است فراموشت کرده باشم.فردا برایت می نویسم باز.از اینجا...از خودم..

 

راستی ریش گذاشته ام.حالت به هم می خورد اگر ببینیم..

 

دوستت دارم مادلن....دوستت دارم.

 

 

 

                                                              آسایشگاه روانی بهشت -  کاوه

 

۱.اسم داستان فعلا همینجوری همین است.

۲.مسلما داستان  بلندی خواهد بود.این روز اولش بود که خواندید.

۳.زود است  هنوز داستانی که ۹ روزش را نوشته ام و یک روزش را پست کرده ام را به کسی تقدیم کنم.ولی وقتی تمام شد مسلما این اتفاق می افتد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/02ساعت 4:1  توسط رضا دلاور  |