یکی از آن کمیاب هایش
روان پزشک نگاهش را چرخاند روی کاغذهایش تا از حرف های مریضش یادداشت بردارد.
-گفتید شغلتان چیه؟
-گوینده اخبار هستم....بودم....دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم.
-خوب.... من منتظرم که حرف هایتان را از هرجایی که دوست دارید بشنوم.
قلم را گذاشت روی کاغذ تا از روی عادت بنویسد. بنویسد افسردگی ، یاشاید پارانویا یا حتی اسکیزوفرنی یا انواع بیماری های کمیاب.
-دکتر.... دیگه نمی تونم روزنامه بخونم. تلویزیون ببینم یا حتی رادیو گوش کنم.... فکر کنم.... فکر کنم باید اینطور بگم. من تا به حال، یعنی از وقتی که گویندگی را شروع کردم، خبر کشته شدن بیشتر از دو میلیون و هفت صد و چهل یک هزار و پانصد و بیست و هفت نفر را خوانده ام. این ها آدم هایی هستند که کشته شده اند.کشته شده اند نه اینکه مرده باشند به مرگ طبیعی! می فهمید که؟ فکر می کنم اگر سراغ هر چیزی بروم این عدد می خواهد بزرگ تر شود. می خواهد به تعداد اجساد اضافه کند. می فهمید یا شما هم مثل بقیه آدم ها می خواهید بگویید "چقدر وحشتناک" و بعدش به ناخن هایتان برسید؟
دکتر خیلی سریع نگاهش را از روی ناخن هایش دزدید گفت:
-ادامه بدید.
روی کاغذ یک اسم لاتین نوشت که فکر کنم از همان کمیاب هایش باشد.
مهر-آبان-آذر...
گروهان به جای خود
می دانم که روز سوم بر می گردی... .بر می گردی... مثل رستاخیز می ماند... پاک بر می گردی. بدون حتی یک زخم. بدون یک لکه خون سیاه شده. بدون حتی جای یک کارد روی بدنت. انگار نه انگار که ۶ تکه ات کرده ام... هر تکه برای یک سال...می آیی می گویی چشمهایم را ببندم تا لباس هایت را که هنوز روی تخت مانده اند دوباره تنت کنی... دست می کشی توی تاریکی تا پیدایشان کنی. چشم هایم را نمی بندم. وقیحانه نگاهت می کنم تا دوباره بروی توی همان لباس های آَشنا که شش سال است همین جا روی تخت مانده و من فقط می توانم بویشان کنم. بعد می آیی جلویم می ایستی... یا شاید خود من تا آن زمان مبهوت آمده باشم رو به رویت. چشم هایت را دوباره می گذارم سر جایشان... اول چپی را که بیشتر دوست دارم بعد راستی را. پلکهایت را روی هم می گذاری بعد چشمهایت را با بوی الکل و همان برق همیشگی باز می کنی. نگاهم می کنی...من چشم هایم را می بندم حالا... بهم می گویی چقدر پیر شده ای رضا ...دست می کشی روی صورتم... چقدر پیر شده ای... چند سال گذشته مگر؟
آماده
چشم هایم را باز می کنم در جستجوی تقویم دیواری ....پاییز... رویش ده نفر زانو زده اند از پشت مگسی تفنگ هایشان من را نگاه می کنند... دنیای من انگار دو روز بیشتر ندارد مریم.
آتش
پیر شدم انگار عزیزکم...پیر شدم. راست می گویی.
پیرزن گیلاس کریستالی تراش خورده را از روی میز برداشت تا دوباره با آن لیکور جادویی پرش کند. رد قرمزی تند لب هایش، دورتا دور لیوان بی خیال دراز کشیده بود ، عکس های روی دیوار را نگاه می کرد. فکر می کردی اگر خوب نگاه کنی می توانی بین چروک های صورت و گردنش نقاشی های غار نشینان ماقبل تاریخ را هم پیدا کنی. نفس عمیقی کشید که بازدمش را نمی شد احساس کرد. انگار همه هوا از یک سوراخ نا خواسته رفته باشد توی پستان های چروکیده اش که تا روی شکمش آمده بودند. لیوانش را مزمزه کرد(روژ لبش را شاید). یکباره گفت:
" دنیا هر روز داره اروتیک تر می شه."
بعد با لبخندی من را دعوت کرد که یک شب دیگر هم پیشش بمانم.