تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور

 

زرد+ سیاه= سیاه

 

پایان:

حالا شاید بتوانی.... بتوانی بگویی برایم از همه آن چیزهایی که ناگفته ماند میانمان. حالا که تو آن سوی اتاق افتاده ای و داری نگاهم می کنی

شاید بتوانی بگویی

از مرگ من

از مرگ خودت

از چشم هایم که  توی یک شیشه بزرگ الکل پیشت ماند...از اینکه چطور  چروک خورد و کوچک شد  توی زردی الکل و یک شیشه نامرغوب که تاب دارد و خوب نمی شود بیرون را از داخلش دید.

 

 

آغاز:

انگار داشتی گریه می کردی. پشتت به من بود  و شانه هایت  کمی می لرزید اما من درست نمی دیدم از پشت شیشه و زردی الکل .

همه وجودم دو چشم بود  و زندگی تنها نگاه کردن.

 و تو انگار گریه می کردی. توی زردی هوای  اتاق، تلو تلو زدی آمدی سمتم ... گوشه دیگر اتاق برگ های گیاه حاره ایت داشتند همانطور آبی تکان می خوردند... نگاه کردم به پیراهنت. زرد بود ولی می دانستم که سفید باید باشد. خودم برایت گرفته بودمش. زرد بود. دستهایت را گذاشتی دو سوی من... خواستم نگاهت نکنم. چرخ زدم عین ماهی توی تنگ. هر چشم به یک سو... نگاه کردم به آسمان سبز... با ابرهای زردش. نگاه کردم به آفتاب گردان های توی تابلوی روی دیوار که هنوز زرد بودند...پر رنگ تر اما... با برگ های آبی... تکانم دادی. گفتی... داد زدی:

 می بینی؟ داری  می بینی؟  نگاهم می کنی هنوز؟ چه از جانم می خواهی دیگر؟  چشم هایت را برایم ارث گذاشتی بس نبود؟ بس نبود؟

نگاهت کردم....گریه نمی کردی.... داشت خون می آمد از آنجایی که چشمهایت بود. خون نارنجی نارنجی....از دو تا سوراخ بزرگ سیاه.  

آن سوی اتاق، سنگینی نگاهت را روی نگاهم احساس  کردم.نگاه شده بودیم دیگر. زرد و تاب دار...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 5:32  توسط رضا دلاور  | 

 

 

 

خواب می بینم:

من یک خواب بیشتر نیستم.شاید  خواب یک آدم ، توی سفینه ای خیلی دور دست باشم  که منجمد شده برای سال های سال...تا بیدار شود و ببیند که هنوز مانده تا مقصدش و دوباره به خواب برود تا شاید دوباره خواب من را ببیند یا خواب این همه آدم دیگر را. من شاید خواب یک گیاه باشم که شاید هزار هزار سال دیگر آنقدر تحول پیدا کند که بتواند خوابش را برای باقی گیاه ها تعریف کند.خوابش را تعریف کند برای همنوعانش وقتی دیگر به سختی بتوان  گیاه نامیدشان. وهر کدامشان هزار هزار خواب داشته باشند که برای هم تعریف کنند. یا شاید همشان یک خواب دیده باشند. خواب زندگی من را... من شاید شکنجه ای برای یک قاتل زنجیره ای باشم. قاتلی که خوابش کرده اند برای نمی دانم چند سال. خوابش کرده اند تا خواب زندگی من را ببیند. من شاید خواب یک آدم توی سفینه ای خیلی دور باشم که از قضا تنها سرنشینش یک قاتل سریالی است که محکوم است تا ابد توی فضا حرکت کند... منجمد برای سال های سال...آن هم توی خوابی به این وحشتناکی.... نمی دانم  فضانورد همان قاتل است یا نه اما دارد خواب مرا می بیند. اگر من خواب می بینم معنی اش این است که او دارد توی خواب خواب می بیند. خواب می بینم.کدامشان آخر؟

 

 

خواب می بینم:

من یک خواب بیشتر نیستم اما معنی اش این نیست  که من وجود ندارم. شاید قرن ها پیش موقعی که هنوز مردم با هواپیما به این سو و آن سو می رفتند زندگی می کردم و حالا خاطره ای شده ام که توی نوار خاطرات تاریخی  فضانورد،  ثبت شده تا توی آن همه سال نوری مسافت، تنها نباشد. توی خواب یا شاید توی بیداری...چه فرقی به حال من می کند؟ من شاید یک خواب باشم ولی معنیش این نیست که وجود ندارم. من شاید خودم خوابیده ام  ولی خواب نمی بینم. شاید کسی دارد خواب زندگی کردن من را می بیند و من خودم در خوابی بدون رویا تا ابد قرار است بمانم. من شاید قاتلی باشم که به خوابی عمیق محکوم شده ام بدون هیچ  رویایی .چه زمانی اش را نمی دانم...نمی خواهم بدانم... من شاید گیاهی باشم که میلیون ها سال بعد بتوانم سخن بگویم و حرف بزنم. حرف بزنم از این کابوس ها . حرف بزنم از خواب هایی که دیده ام. خواب هایی که می بینم.

من هرچه باشم نمی دانم در چه مکان و زمانی رخ داده ام. در چه زمان و مکانی رخ می دهم. یا هر چیز دیگر. من.... من هر چه باشم خواب دیدن و خواب  بودن  را خوب بلدم.

خواب می بینم:

خواب می بینم که دارم می نویسم خواب می بینم. خواب می بینم . خواب  می بینم.

 

 

پیوست:تصویر  داخل متن بیشتر از این نوشته کپی رایت دارد. اگر حوصله ای باشد یک جایی برای این fractal   هایی که می کشم باز می کنم به زودی. تجربه جالبی دارد می شود. اول fractal را می کشم بعد برایش یک چیزی می نویسم.فکر کنم ادامه داشته باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27ساعت 3:53  توسط رضا دلاور  | 

 

خیلی ساده است ! یک نفر پیدا شده داستان های من را دزدیده! به همین راحتی! هر چند چیز جدیدی  نیست ولی برای من خیلی خیلی تکان دهنده است.  یک وبلاگ که نمی دانم از آن کدام از خدا بی خبری است ، دو داستان ( یا شاید هم بیشتر) من را در کمال پر رویی به اسم خود نوشته وحتی این زحمت را به خود نداده که توضیحات یا حتی غلط های تایپی من را تصحیح کند.حداقل به این ایمان دارم که در این نزدیک به ۳ سال نوشن در این محیط سبک نوشتاریم خودش را نشان می دهد اما فریاد از این رفتارهای ....!!!

متاسفانه این دوست عزیز خبر نداشته که داستان خاطرات مجهول من  در مسابقه ادبی صادق هدایت شرکت کرده و داستان دیگر نیز به نام اردشیر شروع شده و اکثر نام ها از زندگی اردشیر به عاریه گرفته شده اند و در دو مسابقه ادبی سال پیش نیز شرکت کرده است. در کمال تعجب زیر داستان خودم می بینم که نوشته شده شهریور ۸۴! عجبا!!!!

به هر حال برای این دوست متاسفم و در کمال ناراحتی اعلام می کنم که زین پس داستان دیگری را در این وبلگ یا هرجای دیگر منتشر نخواهم کرد.هر چند اینکار من موجب جلوگیری اینگونه رفتارها نخواهد شد اما حداقل دیگر چیزی از من اینگونه دزدیده نخواهد شد!

* این وبلاگ دیگر داستان تویش نوشته نخواهد شد!هر چیز دیگری ممکن است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/21ساعت 0:53  توسط رضا دلاور  |