تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور

 

 

  میلیون ها میلیون ها سال پیش ، پیر زنی را سر یک سربالایی  سوار کردم رساندم در خانه اش. وقتی می خواست پیاده شود از ماشین، در را باز کرد بعد کمی مکث کرد لبخند بی رمقی تحویلم داد گفت :

   "همیشه زنده باشی  جوون."

 

   چه می دانستم که دعایش می گیرد؟ طول کشید تا فهمیدم. شاید چند سال بیشتر از عمر معمولی یک آدم... بعدش آرام آرام همه مردند. فقط من ماندم و خودش. که انگار همیشه زنده بود. قبل از اینکه من هم همیشه زنده باشم حتی. هر کاری می کردم باز زنده بودم.آدم های زمین مردند. زمین هم مرد اما من بودم و او هم بود. خورشید سیاه چال شد ولی باز هردومان بودیم.

خیلی وقت است که همه جا تاریک شده. چیزی وجود ندارد اصلا. مدت هاست توی هیچ چیز، شطرنج بازی می کنیم. فقط و فقط شطرنج بازی می کنیم.

پیرزن می گوید:

Qe5.

: مات شدم  باز که!

می گوید:

این بار تو با سفید بازی کن.

می گویم:

d 4.

این بار من برنده می شوم احتمالا. اگر بگوید e6.

می گوید:

کور خواندی پیرمرد.d5

نمی شود از همین حالا گفت که باخته ام بازی را (اگر برد و باخت مهم باشد اصلا). دستم را که می خواند جمله ها خودشان سرازیر می شوند

 می گویم:

نمی شد دعایم نمی کردی؟e3   ! نه جدا نمی شد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/27ساعت 1:23  توسط رضا دلاور  | 

                         

                             

              

یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند...

 می بینی خون دارد از سرت می زند بیرون و تو داری با چشمانی بازِ باز  نگاه می کنی سرازیر شدن اش روی شیب خیابان را . بعد از خودت می پرسی چرا خیابان ها را شیب دار  می سازند؟  نکند به خاطر خون آدم هایی مثل من باشد که خودشان را پرت می کنند پایین؟ نکند به خاطر باران و برف نباشد؟ نکند ساختمان ها را بلند  می سازند که آدم ها خودشان را از آنها پرت کنند پایین؟

یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند...

خیلی بلند. تا به خودت بیایی سکه است که رویت می ریزند. پارچه رویت می کشند... و دیگر نمی بینی خونت تا کجا سرازیر می شود. فکر می کنی یکی پایین خیابان باریکه ای از  خون را می بینید و فکر می کند که شاید گوسفندی قربانی کرده اند بالادست ها. به خودت می گویی...... نکند هر وقت آدمی خودش را پرت می کند پایین، گوسفندی را همان جاها سر می برند تا آدم ها نفهمند که پایین خیابان خون آدمی دارد  آهسته عبور می کند نه خون گوسفندی. نکند گوسفند ها را سر می برند که کسی نفهمد خیابان ها چرا همیشه شیب دارند و ساختمان ها را ساخته اند برای سقوط آدم ها ؟  آن هم اینقدر بلند.... که درست نشود بالایش را دید. نمی دانم درست چند طبقه...آنقدر بلند که وقتی مه بیاید ، نشود بالایش را دید.

یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند... ولی حالا...

ولی حالا  آمده ای کنار پنجره ات. بیرون را نگاه می کنی و قهوه ات را می نوشی و به همه چیز فکر می کنی به جز سقوط بی صدای آدم ها و بلندی عمارت های مه گرفته  و شیب خیابان های خونین و قربانی کردن گوسفندان.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/09ساعت 2:49  توسط رضا دلاور  | 

 

۱.

همه ۳۰ میلیارد نفر جمعیت زمین ، داشتند غروب خورشید را نگاه می کردند.بعضی ها تکی و بیشتر گروهی. بزرگترین جمعیت ها در بالای کوه ها و در کنار ساحل دریاها جمع شده بودند. هیچ کس از خورشید چشم بر نمی داشت.حتی کورها! حتی آنها هم صورتشان را به سوی آخرین ذرات گرم نور گرفته بودند تا بتوانند گرمایش را لمس کنند.

 

من و تو کنار ساحل جنوب بودیم. موج ها ی کوچک خودشان را به پاهایمان می زدند و آرام می شکستند.

چیزی نمانده بود که خورشید را نبینیم دیگر....لبهایم را روی لبهایت گذاشتم و چشم هایم را بستم. و تو قرص کوچکی را با زبانت  هل دادی توی دهانم.خورشید دیگر غروب کرده بود. 

۱۱ ساعت بعد که خورشید منفجر شد، جسد سرد شده ۳۰ میلیارد انسان را هم روی زمین با خودش سوزاند.

 

 

۲.

و سرانجام دیگر ساکنان هوشمند  فضا ، زمین را کشف کردند . آمدند و تمام تاریخمان با همه جزییات و تصاویر و عکس ها یش را در حافظه هایشان ثبت کردند و رفتند.

 حالا مدت هاست که در تلویزیون هایشان ، فیلم های پورنوی زمینی را نشان می دهند و  به آنها می گویند " مستندی درباره ساکنان زمین: جفت گیری."

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/03ساعت 5:11  توسط رضا دلاور  |