تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور
 

 

 

اکبر گنجی آزاد شد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 15:56  توسط رضا دلاور 

 

 

باران نمی‌آید. بی صدا یا با صدا… باران نمی‌آید. دم دم‌های صبح چرخ می‌زنم به پهلو شاید خواب بیاید به چشم‌هایم. تو را می‌بینم که آرام خوابیده‌ای. نمی‌دانم کجا. شاید همین جا کنار من... ولی خوابیده‌ای. با وقار و زیبا :

 

"رویت را از من گرداندی. خوابیدی انگار . تخت جیر جیر کوتاهی کرد بعد خاموش شد. چشم‌هایم را بستم منتظر شدم تا صبح شود. یا شاید باز نگاهشان داشتم تا هیچ وقت نیاید صبح. یادم نمانده درست... شمردم... نمی‌دانم تا چند... صبح که شد خوابم برده بود... خواب تنت را می دیدم انگار... خواب بازوهایت را... خواب انحنا... خواب قوس سینه‌هایت را انگار. بیدار که شدم نبودی... فقط جای تنت مانده بود روی تخت... با چند تا از موهایت... که بعدها فهمیدم ندیدمشان  هیچ وقت. هیچ وقت...

حالا....

حالا  زندگی شده تن تو

 انحنا دارد دیگر...

 همه جایش."

 

دوباره چرخ می‌زنم.

باران که بیاید سبک می‌شوم. بی‌صدا یا با صدا... باران که بیاید سبک می‌شوم.

خوابم می برد:

 بی صدا

با صدا.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 5:41  توسط رضا دلاور  | 

 

آقای ذغیبی قهر کرده. یک گوشهء  داستان برای خودش نشسته می خواهد  سیگار بکشد. چند لحظه پیش داشت توی خاطره هایش  زیر لب غر می‌زد برای خودش. می گفت: این چه داستانی است آخر که دربارهء من است ولی من از همان اولش مرده‌‌ام؟

بعد آرام به من گفت: آتش داری؟*

 

 *-تکه ای از یک داستان بلند که اصلا نمی دانم قرار است چقدر نوشتنش طول بکشد.

 پیوست: به دلیل آسیب دیدگی شدید دست، تایپ کردن بسیار سخت است.در واقع یک دستی نمی شود تایپ کرد! روی کاغذ می نویسیم تا بعد ببینیم چه می شود.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 1:43  توسط رضا دلاور  | 

 

 

 

                          

 

 

اردشیر جان

 

من را ببخش که مدتی است نمی‌توانم گریه کنم. من را ببخش اگر باورم شده که رفته‌ای به یک سفر دور دور.. درست عین بچگی‌هایم که گفتند پدربزرگ رفته جایی دور... فقط فرقش این است که  وقتی بزرگ تر شدم دیگر سفر پدربزرگ و باقی آدم ها را باور نکردم . اما سفر تو را هر چه می‌گذرد بیشتر باور می‌کنم. کجا رفته‌ ای یاور؟

 

اردشیر

 

من را ببخش که مدتی است نمی‌توانم گریه کنم. شاید سخت است برایم گریستن جلوی صد جفت چشم. نمی‌دانم خودم هنوز. اما نمی‌توانم ... آخرین بار وقتی بود که ناباورانه دیدمت که می‌روی زیر خروار خروار خاک....  بعدش نشد دیگر. دروغ نگویم . شاید یک بار بعدش سیر دلم گریستم. نه برای خودم ولی...  باز برای تو که رفته بودی زیر سنگ سیاه توی قطعه هنر مندان ... سنگ سیاه که رویش نوشته  یاور اردشیر افشین راد. داشتیم یاور؟ داشتیم از این شوخی‌های بی‌مزه؟

 پس سفر چه شد؟  من  که باور دارم  رفته ای سفر... ولی نبودنت را.... حرفش را هم نزن. حرفش را هم نزن.

 

یاور

 

من را ببخش که مدتی است نمی‌توانم گریه کنم. یاور می‌دانی چقدر سخت است این بغض لعنتی را توی گلویت حس کنی ولی نتوانی گریه کنی؟ به چه زبانی بگویم دلم.... دلمان.... دلمان برایت تنگ شده؟ نمی‌شود برگردی؟ بدون آن سنگ سیاه؟ نمی‌شود برگردی یک بار دیگر بشینیم فیلم ببینیم با هم؟ فیلم بسازیم با هم؟ امشب برایت توی یک دفتر نامه نوشتم.  یادم رفت که بنویسم دوستت دارم . همین یک جمله انگار کافی بود و یادم رفت که بگویمش.

می فهمی که؟

 

 

اردشیرم

 

وقتی می‌گویند سفر ، یعنی از جایی به جایی رفتن. یعنی باید مقصد داشته باشد و مبداء. مقصدت را نمی‌دانم. راستش را بخواهی مقصد را باور ندارم. ولی مبداء... نمی‌شود به جان تو... نمی‌شود. یک جای کار می لنگد. تو اینجور آدمی نبودی. دو سال گذشته و هنوز یک جای کار می لنگد.

 

یاور

یاور تو که می دانی برایم بگو... چرا با این همه بغض، زندگی اینقدر زیباست؟

می شود کاری کرد که گریه ام بگیرد؟ هم برای خودم هم برای تو؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/12ساعت 4:25  توسط رضا دلاور  | 

 

دوست دوران تحصیل زنگ می زند. نمی دانم چرا دست دست می کند تا حرفش را بزند. بعد چند تا جملهء    بی ربط آرام می گوید: یلدا را یادت هست؟ ورودی شصت  و شش؟

می خواهم به روی خودم نیاورم. می دانم که اینجور وقت ها خبر خوشایندی  نخواهم شنید. ایکاش یک اسم دیگر را آورده بود.

می گویم یلدا چی؟

- یلدا ...یلدا... یلدا یادت نیست؟ 

مکث می کند. بازدم نفس عمیقش می پیچید توی دهنی گوشی.

- سه روز پیش تمام کرده.

خیره می مانم به دیوار. یلدا... می خواهم که صدایم نلرزد:

 چرا آخر؟

- سرطان سینه.

چیزغلیظ ترشی از معده ام می آید بالا تا  نزدیک زبانم. چند کلمه ای انگار می گویم بی آنکه  خودم بدانم. گوشی را می گذارم. یادم نمی ماند که مجلس ختمش کجاست. خیره می مانم همانطور به دیوار.

مگر می شود یادم رفته باشد یلدا را؟ مگر می شود یادم رفته باشد موهایش را که برایم خیسشان می کرد تا فر بخورد؟ مگر می شود طعم سینه هایش یادم رفته باشد ... مگر می شود ؟ چرا حالا همان سینه ها باید...

این همه سال چرا ...

مگر می شود سال شصت و شش را فراموش کرد. نمی توانم گریه کنم انگار.

زنم صدایم می کند. می گوید  نمی خواهی بیایی بخوابی؟

نمی خوابم.  نخواهم خوابید امشب را. می خواهم تا صبح فکر کنم تا شاید یادم بیاید قوس پستان های یلدا را. تا شاید یادم  بیاید که خالی روی سینه راستش بوده یا نه. فقط طعمشان یادم مانده .

چقدر از خودم بدم می آید.

زنم باز صدایم می کند.

باز صدایم می کند.

یلدا...طعم سینه هایش... چرا آخر؟

باز صدایم می کند.

روی تخت کنارش می خوابم. چشم هایم را می بندم که نبینم سینه هایش را.

چقدر از خودم بدم می آید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 7:44  توسط رضا دلاور  |