تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور
 

 

زیر تبریزی ها  که رسیدیم  گیسو دیدمان.

بلند گفت، یکجوری که صدایش بپیچد توی دشت:


 بخوان ملا ! جنازه را آوردند.

 

 

ای به قربان صدایت. می‌دانی چقدر دلم تنگ شده بود برای صدایت؟ چرا اول سلامم نکردی  پس عزیزکم؟شده ای عین تبریزی اینطور که ایستاده ای موهایت را دادهای به باد. بوی موهایت دارد می آید تا اینجا. تا آنجا که بودم هم می آمد.می آمد...  آی گیسو جانم... گیسو جانم ... نیفتی به  زانو یک وقت ها... بی تابی نکنی مو مشکیم . می‌میرم دوباره‌ها. نیفتی یک وقت به زجه زدن روی نعشم گیسویم. بزار نبینم اشکت را . بزار همین چند تا استخوانم را ... بخوان... بخوان  ملا! بخوان زودتر.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 12:40  توسط رضا دلاور  | 

 

  

 

-سردت نشه مهندس یه وقت وسط مرداد؟ می‌خوای کتت رو در بیار بعد بزن تو کار کله پاچه؟

لبخند زد گفت: نه راحتم مشتی. نمی‌دونم چه مرگم شده چله تابستون لرزم کرده. ساعت چنده مشتی؟

تنگ آب را با دو تکه سنگک گذاشت جلویش:

- چهار و ده دقیقه. چیز دیگه‌ای نمی‌خوای؟

 

 یادش رفت جواب بدهد. عرق پیشانیش را پاک کرد با دستمال. خودش هم نمی‌دانست چه شده که آن شب دو تا گیرش آمده و گرنه اصلا شدنی نیست که توی یک شب از ساعت حول و حوش یازده تا  نزدیکی‌های صبح دو تا به تور آدم بخورد. یعنی تا اولی را سوار کنی و ببریش یک جای خلوت و کارت را بکنی و بعد یک جایی طرف را گم و گور کنی می‌شود ساعت دو و سه که دیگر محال است بتوانی حتی جن هم توی خیابان پیدا کنی چه برسد به کاسب و فراری. تازه اگر بتوانی گم و گورشان کنی وگرنه وای به حالت... کاسب ببیند ساعت دوازده شده و کار نکرده، سر پایی یک پولی دست و پا می‌کند می‌رود می‌خوابد راحت. قانونش این است اصلا. حالا می‌خواهد مثل حالا تابستان باشد یا می‌خواهد چله سرما باشد.

 

ساعت یازده و ربع کم  فتانه  را سوار کرده بود. اسمشان را خودش رویشان می‌گذاشت. اگر حالش خوش بود می‌گذاشت فتانه‌ای شهره‌ای عفیفه‌ای چیزی. اگر گه سگی بود، اکبر صدایشان می‌کرد. همین طور بی دلیل اکبرهاٰٰ... نه اینکه فکری چیزی پشتش باشد. عجیب حالش خوش بود  آن شب ولی  نزدیکی‌های یازده فتانه شد اکبر. گفته بود مریضی دارد. خلاصه که کارش با اکبر همان ربع ساعت بعدش تمام شد. تا دوازده شرش را کم کرد دوباره دوره افتاد توی خیابان. دومی را دوازده و ده دقیقه  وقتی داشت کت اش را می‌پوشید پیدا کرد. امان از وقتی که بخواهند این جنده فراری‌ها کثافت کاری کنند. امان از دستشان...  خودش مانده بود اکبر صدایش کند یا مستانه. کار است دیگر. پیش می آید گاهی که آدم خودش نداند کی را باید چی صدا کند.

 

-مهندس! آقا مهندس! با شمام! غذا چی میل داری؟

-چهار تا چشم  دو تا زبان.

یاد زن‌ها افتاده بود دوباره. دلش می‌خواست بگوید چهار تا چشم، دو تا زبان، چهار تا پستان با دو تا کپل چاق و چله. جلوی خودش را گرفت. فکر کرد شام باز بیاید طباخی غذا بخورد. یکی‌شان گفته بود مریضی دارد راستی . آدم از کجا باید بداند  که مریضی اش به چشم و زبان و سینه و کپل می‌زده یا نه؟ نه جدا باید از کجا بداند آدم؟

 

سیگارش را روشن کرد پول را داد به شاگرد مشتی گفت: «باقیش هم مال خودت.» رفت سمت ماشین.  دید زیر صندوق عقب، زمین   خیس شده  دارد چکه می‌کند. خم شد انگشت زد توی خیسی، مزه‌اش کرد. شور بود. بنزین نبود پس. خیالش راحت شد. توی تاریکی هم نمی‌شد دید که قرمز است  زمین یا نه. خودش  فهمید که قرمز است ولی. همان رنگ و مزه پیراهن زیر کتش را داشت انگار هم.

 

روشن کرد تا می‌توانست گاز داد که تا آفتاب درنیامده  از شهر زده باشد بیرون... که برود  سمت همان چاه همیشگی وسط دشت که هم هر دوتایشان را با هم گم و گور کند هم از شر پیراهن زیر کت خلاص شود. داشت می‌پخت از گرما دیگر.

توی راه با خودش فکر می‌کرد:

" نکند خونش را مزه کردم مریض شوم؟ چه کار کنم حالا؟ مریضی‌اش نگفت چی هم هست....نکند مریض شوم من هم؟"

 

راست می‌گفت ولی.... آدم باید از کجا بفهمد؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 6:26  توسط رضا دلاور  | 

 

 

سال نو مبارک. این همه تاخیر را هم به بزرگواری خودتان ببخشید. هم دستمان توی گچ بود هم سفر بودیم!

۲- طاهر جان. من کامنت هایت را خیلی اتفاقی خواندم.از اینکه یک نگاهی هم به این صفحه می اندازی ممنونم. ایمیل نگذاشته بودی اینجا نوشتم که خودت بخوانی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 1:28  توسط رضا دلاور