زیر تبریزی ها که رسیدیم گیسو دیدمان.
بلند گفت، یکجوری که صدایش بپیچد توی دشت:
بخوان ملا ! جنازه را آوردند.
ای به قربان صدایت. میدانی چقدر دلم تنگ شده بود برای صدایت؟ چرا اول سلامم نکردی پس عزیزکم؟شده ای عین تبریزی اینطور که ایستاده ای موهایت را دادهای به باد. بوی موهایت دارد می آید تا اینجا. تا آنجا که بودم هم می آمد.می آمد... آی گیسو جانم... گیسو جانم ... نیفتی به زانو یک وقت ها... بی تابی نکنی مو مشکیم . میمیرم دوبارهها. نیفتی یک وقت به زجه زدن روی نعشم گیسویم. بزار نبینم اشکت را . بزار همین چند تا استخوانم را ... بخوان... بخوان ملا! بخوان زودتر.
سال نو مبارک. این همه تاخیر را هم به بزرگواری خودتان ببخشید. هم دستمان توی گچ بود هم سفر بودیم!
۲- طاهر جان. من کامنت هایت را خیلی اتفاقی خواندم.از اینکه یک نگاهی هم به این صفحه می اندازی ممنونم. ایمیل نگذاشته بودی اینجا نوشتم که خودت بخوانی.