زیر جنازه خورشید را گرفته بودند لا اله الا الله میگفتند میآمدند.
یکی مدام میگفت: دیدی دختر دسته گلم پر پر شد؟ دیدی؟ دیدی نشد که عروسش کنم؟
گورکن کارش را تمام کرد. آمده بود بیرون به بیلش تکیه داده بود نگاه میکرد همان که هی حرف از عروسی میزد را.
مرتضی ولی لب گور ایستاده بود. نگاه میکرد به سیاهی ته گور.فکر کرئ خوب شد که خورشید مرد. راحتش کرد از یک عمر درد سر. فکر کرد اگر از دره پرت هم نمیشد خورشید، هیچ وقت به او نمیدادندش. هیچ وقت نمیتوانست دستهایش را توی دستهایش بگیرد. نمیتوانست حتی دست روی موهایش بکشد، چه برسد به اینکه بخواهد با او بخوابد هر شب. باید تا عمر داشت یک جا قایم میشد تا خورشید بیاید ظرف بشوید، گاو بدوشد، با شوهرش بخوابد، بچه بزرگ کند... چه و چه... بهتر بود برایش اینطوری. بهتر بود که نگاه کند گور چقدر عمق دارد. خیلی هم بهتر بود. جنازه را گذاشتند جلویش.
-نمیخوانی نماز را حاج مرتضی ؟
صبح فردا که شد، همه آبادی چو افتاده بود که خاک جنازه خورشید را پس زده.
به خودش گفت:
مرتضی !؟ چند روز طول می کشد تا جنازه بپوسد مگر؟ خسته نمی شوی از پر و خالی کردن گوری به آن عمیقی؟ آن هم وقتی ندانی چند روز طول می کشد تا بپوسد؟