داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور
 

 

 

 

 خیلی  درده وقتی خودتم یادت بره طرفو دوست داری به خاطر خودش یابه خاطر بدنش. به خاطر تنش . به خاطر دستاش به خاطر پاهاش به خاطر پوستش یا به خاطر لای پاش یا  هر چی ... خیلی درده !

 

اینها را گفت و سیگارش را خاموش کرد با کنارهء  چوبی تخت . بیست تا اسکناس  هزار تومانی گذاشت روی  پاتختی و صورتش را بوسید و آمد بیرون.  تا در نرفته بود که برگشت و کاردش را از لای پای دخترک کشید بیرون و با ملافه چرک مور تخت تمیزش کرد. بعد دوباره بلند گفت: نمی دونی چه دردیه.

ده تا اسکناس دیگر گذاشت روی قبلی ها

بعد رفت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/14ساعت 3:24  توسط رضا دلاور  |