تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور
 

 

 

 

    "بخشی از وجود همه ما هست که خشونت را دوست دارد.  خیلی هم دوست دارد."

 

                                                               رضا دلاور یا شاید Marquis de Sade

 

 

 

- یک بار گفتم خدمتتان. چون توی رستوران نگاهم نکرد کشتمش. باور کنید راست می‌گویم . تنفر همین جوری به وجود می‌آید دیگر. یک نفر را هرچقدر نگاه می‌کنی  توی رستوران، محل سگت هم نمی‌گذارد. حالا به فرض هم که نشناشد آدم را. ولی می‌تواند حتی شده یک بار برگردد ببیند این آدم عوضی کیست که یک ساعت است زل زده عین سگ هار دارد براندازش می‌کند. باورتان نمی‌شود همین کافی باشد  برای کشتنش؟

 

- خیر متنفر بودم ازش. همین بود دلیلش فقط.

 

- بعد از آنکه به هوش آمد یک چشمش را در آوردم یک طوری که خودش ببیند چشمش را. آدم کسی را که ازش متنفر است چجوری می کشد؟ خفه‌اش کردم.

 

-  خیر یک چشم و پستان ها  و پاهایش را نگه داشتم فقط.

 

-  نخیر جند.. فاحشه  هم نبود.  مثل بقیه؟ کدام یکی را می‌گویید شما اصلا؟ این سیزدهمی  بود دیگر.

 

- می‌خواهم  یک چیزی اضافه کنید. موهایش هم قهوه‌ای بود.

 

- بقیه جسدش را توی اسید حل کردم.

 

- چهاردهمی فقط  چون موهایش قهوه‌ای بود.

 

- آقا به سیزدهمی اضافه کن که ... چه می‌گویید شما ؟مودبانه‌اش چی می‌شود؟همان... چه می دانم... آلتش را هم نگه داشتم. خیلی قشنگ بود  بی پدر آخر. بنویس اینها را هم  که  یک وقت نگویید  دارم دروغ می‌گویم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/17ساعت 1:34  توسط رضا دلاور  |