"چه کار کردی؟ چه کار کردی مادرقحبه؟ چه کار کردی؟"
نگاه کرد به کیسه پلاستیکی سیاه توی دستم که داشت خون میچکید ازش روی دستهایم و شاید زمین هم. هنوز گرم بود بخار بلند می شد از تویش.
"گفتم یک کاری کن فقط ادب شود که حساب کار دستش بیاید حرامزاده. دیگر هر روز صبح این کارگرهای بدبخت نیایند پیشمان بگویند با ما راه نیامده... با ما گران حساب میکند. چه کار کردی مادر قحبه؟ فکر کردی من جوابش را میدهم؟ "
کیسه را پرت کردم جلویش. گرهاش باز شد. پستان چروکیدهاش افتاد بیرون. فقط یکیشان.
سیگارم را آتش زدم کیف کردم از دود و بخار دهانم که با هم بیرون میآمدند.
آمدم بیرون.
مادر قحبه هم خودتی و هفت جد و آبادت.
+
نوشته شده در جمعه
1386/01/17ساعت 21:41  توسط رضا دلاور
|