همه بچگی هایم شد یک اسکیت شکسته و یک پیراهن آبی که دیگر نه تنم می رود نه رنگی بهش مانده... همه بالغ شدنم شدند اینها ... و هر سال توی گرمای شب های آخر خرداد، رفتن و دور زدن توی کوچهء خانه قدیمی... شاید یک نفر بیاید پشت پنجره باز دست تکان دهد و انگار برق بزندم دوباره وا بروم...
اسکیت شکسته و پیراهن آبی را توانستم نگه دارم. موسیقی و شب های خرداد را هم... خانه بچگی و تو را نه.