تبليغاتX
مشعشع نامه
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور
 

 

 

 

همه بچگی هایم شد یک اسکیت  شکسته و یک پیراهن آبی که دیگر نه تنم می رود نه رنگی بهش مانده... همه بالغ شدنم شدند اینها ... و هر سال  توی گرمای شب های آخر خرداد، رفتن و دور زدن توی کوچهء  خانه قدیمی... شاید یک نفر بیاید پشت پنجره باز دست تکان دهد و انگار  برق بزندم   دوباره  وا بروم...

 

اسکیت شکسته و پیراهن آبی را توانستم نگه دارم. موسیقی و شب های خرداد را هم... خانه بچگی  و  تو را نه.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت 2:31  توسط رضا دلاور  |