X
تبلیغات
مشعشع نامه - باشگاه شهوت رانی قانونی ايشتار
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور

باشگاه شهوت رانی قانونی ايشتار

 

دست که داد شهوت از ميان دستش موج برداشت آمد توی دستم و بعد رفت توی پاهايم و همانجا ايستاد ...ايستاد و مرد.

دستش را ول کردم.موهای قهوه ای پر پيچ و خمش را با يک دست گذاشت پشت گوشش.گفتم:امروز حالتان چطور است؟خوشحالم که باز شما را می بينم.گفت:ممنون.باشگاهتان آنقدر خوب است که حسرت می خورم چرا زودتر پيدايش نکردم.

موهايش را بر خلاف روزهای ديگر باز گذاشته بود.سمت چپشان را با يک گيره که رويش يک نگين به شکل پروانه داشت بالا نگه داشته بود.گفتم:چقدر اين شلواری که پوشيده ايد بهتان می آيد.منتظر جوابش نشدم.پرسيدم:همان دستگاه هميشگی را ميخواهيد ديگر؟

گفت:نه...ديگر خيلی تکراری شده.يکی ديگر را بدهيد.

نگاهی به نمايشگر رو به رويم کردم.گفتم:دستگاه شماره ۱۲ چطور است؟تازه آورديمش.تختخواب ، کنار ساحل يک جزيره مرجانی است که به انتخاب خودتان می تواند شب يا روز باشد.به علاوه صدای پرنده های دريايی و امواج دريا.و خيلی چيز های ديگر که تا خودتان تجربه نکنيد نمی فهميد.من خودم چند روز پيش امتحانش کردم..

گفت:عالی است.همين دستگاه جديد را می خواهم.تا به حال حتی عکس يک ساحل مرجانی را هم نديده ام.

پرسيدم:کد همان مرد قبلی را وارد کنم ديگر؟چند بود؟N11226P03A0G7؟يا کد شوهرتان را. اعتبارشان که تمام نشده؟...داشتم دستم را می بردم روی نمايشگر تا کد را وارد کنم که گفت...

گفت:...........

چقدر دير فهميدم معنای آن شهوت کف دستهايش را.چقدر دير فهميدم.چند وقتی می شد که عضو باشگاه ما شده بود.يک روز خيلی عادی،از زير تابلوی معلق باشگاه که رويش نوشته بود:باشگاه شهوت رانی قانونی ايشتار،گذشته بود و آمده بود تو و عضو شده بود و اطلاعاتش را داده بود و  کامپيوتر بعد از تاييد صحت اطلاعاتش ،عضويتش را ثبت کرده بود.بعدها که از سر بيکاری داشتم فرم های عضويت را می ديدم،فرم او را هم پيدا کردم.اسمش ماريا بود و متولد شهر تهران ۱.فهميدم  آدم مهمی است که آنجا به دنيا آمده.برای من که در تهران ۳ به دنيا آمده بودم و تا ۲۰ سالگی حتی حق ديدن آنجا را هم نداشتم اين معنی خاصی داشت..جلوی نام خانوادگيش نوشته بودند:محفوظ!همين و بس.متولد ۰۵۵۹  بعد از انفجار (After Moon's Explosion که به اختصار می شودAME).مثل بقيه آدمهای جامعه حق داشت در هفته يک روز از دستگاه استفاده کند و معمولا آن يک روز جمعه بود..به خودم آمدم...گفته بود:

:هيچ کدام را...يک سئوال می توانم ازت بپرسم؟
گفتم:خواهش می کنم خانم.

-تا به حال به يک هم آغوشی واقعی فکر کرده ای؟به اين فکر کرده ای که از دست اين ماشينها و کدها خودت را خلاص کنی؟

مانده بودم چه بگويم.توی سالهای تحصيل اولين چيزی که بهمان ياد داده بودند اين بود که آدمها در تاريخی خيلی دور،به خاطر جلوگيری از انهدام نسل بشر و بيماری های مقاربتی و جنسی، دست به يک تغيير اساسی در ساختار ژنتيکی خودشان زده بودند.که در تاريخ با نام جهش تکاملی اصلی ثبت شده بود.آنها توانسته بودند شهوت را به کنترل خود در بياورند.يعنی عملی که به موجب آن هيچ انسانی تمايل به هم آغوشی با جنس مخالف يا موافق خود را ندارد.اما اين تنها تمايل فيزيکی را شامل می شد.اجداد ما موفق شدند در بدن انسان سلولهايی را به وجود آورند که به محض آغاز هم آغوشی،آن را احساس کرده و بلافاصله اقدام به ترشح آنزيم هايی می کنند که موجب مرگ تقريبا آنی فرد يا در واقع افراد خطا کار می شود...و بنا بر اين نسل بشر را نجات دادند...

گفتم:خانم شما که می دانيد اين امکان ندارد.و اگر به طور اتفاقی يا حتی عمدی بتوان چيزی شبيه آن را بازسازی کرد يعنی خودکشی.شما که می دانيد هر فعاليت جنسی،بدون حضور اين دستگاه ها منجر به مرگ آنی می شود.چطور بايد به چنين چيزی فکر کرده باشم؟

صورتش را گرداند به سوی ديوار که رويش تصويری باستانی ازخدايان اساطيری مصر،گب و نوت نقش بسته بود و در کنارش تصويری از ايزدبانو ايشتار.اهی کشيد. نشست روی صندلی رو به رويم.

گفت:تا به خال خوب به اين نقش های روی ديوار نگاه کردي؟اگر اجداد و نياکان ما اينطور بوده اند ،مطمئن باش  اشتباه از خودمان است که حالا نمی توانيم مثل آنها باشيم.يا شايد يکی خيلی وقت پيش ها اشتباه کرده و حالا ما داريم تقاصش را پس می دهيم.

گفتم:خانم من يک کارمند ساده ام که هيچ وقت به اين چيزهايی که شما گفتيد، اينطور فکر نکرده ام.يعنی نمی توانم اينطوری فکر کنم.اما می دانم که اين جهش تکاملی سريع به نفع من تمام شده.چون انسانها از انقراض حتمی نجات يافته اند و از آن مهم تر من الان کاری دارم که می توانم از راهش پول در بياورم!

آينه اش را از توی کيف کوچکش در آورد نگاهی به صورتش انداخت.لبهايش را توی آن ،روی هم فشار داد بعد گذاشتش دوباره توی کيفش.گفت:می فهمی من الان چه کار احمقانه ای انجام دادم؟می فهمی اين زيبا نشان دادن برايم هيچ چيز ندارد؟برای هيچ کس ندارد!!.غريزه زيبايی دوستی ،بخشی از غريزه جنسی است که تنها از روی عادت روی ما مانده است.وگرنه زيبايی آدمها در نهايت  منجر به همان می شود که اين دستگاه ها برايمان انجام می دهند.با اينکه می دانيم ابلهانه است اما ترکش نمی کنيم.بگذريم...می خواهم يک چيز ديگر از تو بپرسم....آخرين بار که از اين دستگاه ها استفاده کردی کد چه کسی را بهشان دادی؟

نگاهم را از چشمانش ،کشيدم روی نمايشگر جلويم.می دانستم که چيزی به نام شرم وجود ندارد.اين را هر انسانی تا آخر عمرش بارها تجربه می کرد.از همان موقع که در محيطی مصنوعی و از لقاحی مصنوعی به وجود می آمد....هر کسی می داند وقتی حتی برهنگی منجر به هيچ چيز شود، ديگر شرم و خجالت معنايی ندارد.چشمهايم را بردم گذاشتم روی ساق پايش که از شلوار کوتاهش آمده بود بيرون.هيچ...

گفتم:خانم.کد شما را داده بودم.برای ۳ بار اعتبارش را پيش پرداخت کرده ام.

گفت:می دانستم.فقط خواستم خودت بگويی.و چطور بود؟چه چيز باعث شد که کد من را انتخاب کنی؟

کمی مکث کردم:نمی دانم خانم.درست نمی دانم.يعنی نمی توانم تشريحش کنم.اما می دانم که ممکن است برای خيلی دفعات ديگر هم آن را آزمايش کنم.زنم از اينکه ديگر کد او را استفاده نمی کنم،کلی دلخور شده است.می خواهد همين روزها از من جدا شود.

گفت:اگر بخواهی توضيحش بدهی می شود اين...شهوت...نياز برای تجربه ء حسی مشترک و دو نفره..چيزی که سالهاست از ما دريغ شده.اما اگر کمکم کنی شايد اولين هايی باشيم که بتوانيم آن را از بين ببريم...می خواهم به جای يک کد چند کاراکتری،خودت را تجربه کنم....

ترسيده بودم.حتی شنيدن اين کلمات تنم را می لرزاند.ترجيح می دادم به قول خودش تا سالهای سال،با کد چند کاراکتريش هم بستر می شدم تا با خودش.حتی تصور لمس پوست نرم و هميشه مرطوبش ،به وحشت می انداختم.حتی با اينکه می دانستم هيچ چيز اتفاق نمی افتاد.فهميد که ترسيده ام.خنديد...گفت:نترس تا خودت راضی نباشی هيچ کاری نمی توانم بکنم.من هم بازمانده از همان نسل جهش تکاملی اصلی هستم.اما می خواهم برايت بگويم چطور می شود اين دستگاه ها را فريب داد...می خواهم برايت بگويم چطور ...راستی!کد خودت را وارد کن...برای دفعات نا محدود اعتبارش را پرداخته ام!

 

واين آخرين جمله در دنيای ما به معنی عشق بود.وقتی دو نفر از کدهای يکديگر استفاده می کردند...آن هم به دفعات نا محدود....اين به معنی عشق بود...

گفت:کافی است من روی دستگاه ۱۲ باشم و تو روی دستگاه رو به رويم.می شود ۱۳ فکر کنم.در واقع دو دستگاه که کاملا يکسانند.از همه نظر.بعد تمام حس گر های دستگاه را که به نقاط تحريک پذير و ادراکی وصل می شوند را  روی تنمان می چسبانيم.به جز يکی...به جز آن يکی که به چشم ها وصل می شود و تصوير مجازی را برای ما می آفريند.دستگاه اين حالت را پيش بينی کرده و واکنشی نشان نمی دهد.خيلی از آدمها هستند که نمی خواهند چيزی ببينند و فقط می خواهند به وظايف زناشويی خودشان عمل کنند!پس مشکلی پيش نمی آيد.آنوقت من از کد تو استفاده می کنم و تو از کد من.و دستگاه ها نمی دانند که اين دو کد،متعلق به کسانی است که رو به روی همديگر هستند.پس باز هم مشکلی نيست.و من و تو می توانيم همديگر را ببينيم. و کافی است به همديگر نزديک شويم...تا دستگاه ها  و برنامه هايشان، آن کاری را بکنند که من و تو می خواهيم و در حال انجام دادنش هستيم.و چون ما متصل به دستگاهيم،آنها جلوی فعال شدن سلولهای واکنشی را  می گيرند و نسبت به فعاليت جنسی ما هيچ واکنشی نشان نمی دهند...راستی اسم من را که می دانی؟ديگر اينجوری خانم صدايم نکن رضا...

 

کد خودم را برای دستگاه ۱۲ وارد کردم...M13288R10D6M8

کد ماريا را برای دستگاه ۱۳....N11284M36S4Y7

رو به روی هم برهنه ايستاده بوديم داشتيم حس گرها را به بدنمان متصل می کرديم..اينبار احساس می کردم چيزی فرق دارد.چيزی بود که در درونم تکان می خورد می رفت توی پاهايم و غليان پيدا می کرد...اينبار برايم برهنگی معنای ديگری داشت.چند لحظه بعدش  برنامهّء دستگاه های ۱۲ و ۱۳ ،داشتند جداگانه شب ساحل يک جزيره مرجانی را نمايش می دادند با تخت هايی دو نفره که ملافه ای سفيد و نرم رويشان را پوشانده بود.و روی هردويشان من و ماريا بوديم!ولی ما هيچ کدام اينها را نمی ديديم...ديدم که ماريا دستهايم را گرفت و انداخت دور کمرش و من او را بوسيدم....

*‌*‌*‌*‌*‌*‌*‌

صدای موجهای کوچکی می آيد که به ساحل مرجانی جزيره می رسند  و می شکنند.آسمان پر از ستاره است.صدای مرغهای دريايی هراز گاهی به گوش می رسد.سلول ها فريب نخورده بودند.جهش تکاملی بعدی شروع شده بود...سالها بود که شروع شده بود..برای دستگاه ها هم.کنار ساحل،روی تختی دو نفره با ملافه ای سفيد و نرم ،افتاده بودند داشتند می پوسيدند....

+ نوشته شده در  شنبه 1382/09/29ساعت 19:18  توسط رضا دلاور