تبليغاتX
مشعشع نامه - بی صدا
داستان های کوتاه و دیگر مزخرفات رضا دلاور

 

 

باران نمی‌آید. بی صدا یا با صدا… باران نمی‌آید. دم دم‌های صبح چرخ می‌زنم به پهلو شاید خواب بیاید به چشم‌هایم. تو را می‌بینم که آرام خوابیده‌ای. نمی‌دانم کجا. شاید همین جا کنار من... ولی خوابیده‌ای. با وقار و زیبا :

 

"رویت را از من گرداندی. خوابیدی انگار . تخت جیر جیر کوتاهی کرد بعد خاموش شد. چشم‌هایم را بستم منتظر شدم تا صبح شود. یا شاید باز نگاهشان داشتم تا هیچ وقت نیاید صبح. یادم نمانده درست... شمردم... نمی‌دانم تا چند... صبح که شد خوابم برده بود... خواب تنت را می دیدم انگار... خواب بازوهایت را... خواب انحنا... خواب قوس سینه‌هایت را انگار. بیدار که شدم نبودی... فقط جای تنت مانده بود روی تخت... با چند تا از موهایت... که بعدها فهمیدم ندیدمشان  هیچ وقت. هیچ وقت...

حالا....

حالا  زندگی شده تن تو

 انحنا دارد دیگر...

 همه جایش."

 

دوباره چرخ می‌زنم.

باران که بیاید سبک می‌شوم. بی‌صدا یا با صدا... باران که بیاید سبک می‌شوم.

خوابم می برد:

 بی صدا

با صدا.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 5:41  توسط رضا دلاور  |