۹ مهر

 

نمی دانم کار درستی است یا نه. نمی دانم وقتی می فهمی که همه فکرت پیش کسی که دوستش داری نیست، کار درستی است که برایش بنویسی یا نه. این دو روز نباید برایت می نوشتم. نمی خواستم خودم هم باورم شود که دارم خیلی چیزها را فراموش می کنم. مادلن... باور کن که نمی خواهم فراموش کنم... هیچ چیز را...

این دو روز که گذشت مثل همه روزهای دیگر توی این تیمارستان بود...عین همه روزها... دکتر ها و پرستارها با مانتوهای سفید و پوشه های عمدتا قرمز... محمود و آدم فضایی هایش(که هروز باید بیاید کلی برایم ازشلن حرف بزند)...قرص های گرد سفید (یکی شان کشیده است گرد نیست)...همه چیز عین همیشه بود. به جز من... به جز من که فقط خیره شده بودم به ورق های سفید کاغذ که جلویم بودند. روز اول دو ورق و فردایش چهار تا. به سفیدی ورق ها نگاه می کردم و توی این فکر بودم که باید برایت بنویسم یا نه... باید بنویسم که ساعت هایی از روز هست که توی عمیق ترین افکارم هم وجود نداری یا نه... باید برایت بنویسم که نمی دانم چرا اینطوری است. که نمی دانم چرا گاهی فکر می کنم تو بدون من راحت تری. بدون من یا شاید بدون نامه هایم. تازه اگر به دستت برسم!

سه روز طول کشیده تا توانستم همین چند خط حرف هایی که گفتم را برایت بگوم. اندازه چهار برگ سفید که یکی شان را محمود موشک کرد داد به هوا... وقتی به خودم می آیم می بینم چند ساعت است که حتی اسمت یک بار هم به ذهنم نیامده ،حالم از خودم به هم می خورد. گریه ام می گیرد. می دانم نباید اینطور باشد ولی هست. و این از آن چیزهایی است که نمی خواهم فقط بپذیرم. به دکترها چیزی نگفته ام ولی حالا که دارند خودشان می خوانند، فکر کنم بفهمند. فکر کنم خوشحالشان کند.فکر می کنند که یک کار مفید کرده اند در همه عمرشان!

 

تمام این مدتی که اینجا هستم ، می خواهند کاری کنند که باورم شود آدم خطرناکی هستم. می گویند خیلی وضعم خراب است. آن یکی که رییسشان به نظر می آید هم همین ها را می گوید. خیلی سعی می کند جدی به نظر بیاید. می خواهد یک کاری بکند که آدم فکر کند دارد به همه حرفهایش گوش می دهد. ولی من خودم صد بار دیده ام وقتی داری باهاش حرف می زنی، همش چشمهایش را روی لنگ و پاچه پرستارها می چرخاند. مخصوصا آن یکی که از همشان خوشگل تر است. قسم می خورم که روزی خدابار آرزو می کند که باهاش بخوابد. هیز بی ناموس به زهرا خانم نظافت چی هم رحم نمی کند حتی.

آن دفعه یکی از دکترها یا نمی دانم پرستارها(چه فرقی می کند مگر؟)، بهم گفت: "شما در درک زمان و مکان مشکل دارید." بعد چون فکر کرد خیلی حرف گنده ای زده و من نخواهم فهمید حرفش را، راهش را گرفت رفت! دوست دارم خودش هم این نامه را بخواند...

مادلن.... این حرفهایی که می خواهم بزنم نه به روح لطیف کودکانه و شاعرانه مربوط است(که می دانی ندارم) نه به این بیماری احمقانه ای که برایم دست و پا کرده اند (علاوه بر باقی مریضی ها که حتی نمی دانم معنی اسمشان چیست). وقتی هنوز بچه ای...اگر یک چوب بگذاری لای پاهایت باهاش اسب سواری کنی کسی نمی گوید دیوانه ای. اگر دو تا انگشتت را به هم بچسبانی به سمت دیگ بگیری باهاش شلیک کنی هیچ کس نمی گوید دیوانه شده ای...ولی وقتی بزرگ شدی...وقتی شدی یکی مثل من... چرا وقتی  این کارها را بکنی فوری می گویند دیوانه است؟چرا می آورندت اینجا؟ می دانی...باز اگر چوب بگذاری لای پایت و توقع پرواز داشته باشی،می شود گفت دیوانه شده ای. پرواز کردن  روی جوب زیاد همه گیر نیست. حتی در همان دوران بچگی. ولی اسب سواری خیلی فرق دارد. من می فهمم این ها را. اینکه آدم بزرگ نباید اینطور باشد. ولی هنوز وسوسه این سواری کردن ها دست از سرم بر نمی دارند. نه اینکه کودکی نکرده باشم یا اینکه مانده باشم توی همان زمان ها. یا شاید گم شده باشم(درست نمی دانم مفهوم این جمله آخری که گفتم چیست.) نه...ولی هنوز دوست دارم گاهی، آن هم توی تنهایی خودم، سوار اسب چوبی لاغری بشوم که اتفاقا خیلی هم تند راه نمی رود. دوست دارم با انگشت هایم به پرنده های توی آسمان شلیک کنم با خیالی راحت و بدانم که تیرهایم بهشان نخواهد خورد.آخر این هم شد مریضی؟آدم که نکشتم! خودم را هم که نمی خواهم بکشم. مگر می شود مادلن را داشت و مرد اصلا؟ پس چرا باید وضعم خیلی خراب باشد؟ راستی یک چیزی... آن حرف هایی که اول نامه برایت گفتم...اگر خواستی، نامه را باز نکرده بسوزان دیگر.

 

می خواستم باز کلی حرف بزنم. دیدم همان یک جمله کافی است. این خط خطی های بالا که می بینی مال همان حرف هاست که می خواستم بزنم. می دانی که چشم هایت را چقدر دوست دارم. دلم نمی خواهد اگر حرفهایم ،نامه هایم ..آزارشان می دهد، حتی روی این کلمات بیفتند. حیف آن چشم هاست که.....

چقدر دلم برای چشمهایت تنگ شده مادلن....چقدر دلم نگاهت را می خواهد.. .تاب می آورم ولی. نه که بخواهم تو را خوشحال کرده باشم...نه! راستی راستی تاب می آورم. حتی به خاطر چشم هایت هم که شده تاب می آورم.

می بوسشان. هزار بار... شاید هم بیشتر

 

 

                                                                         آسایشگاه روانی بهشت - کاوه