خرداد
همه بچگی هایم شد یک اسکیت شکسته و یک پیراهن آبی که دیگر نه تنم می رود نه رنگی بهش مانده... همه بالغ شدنم شدند اینها ... و هر سال توی گرمای شب های آخر خرداد، رفتن و دور زدن توی کوچهء خانه قدیمی... شاید یک نفر بیاید پشت پنجره باز دست تکان دهد و انگار برق بزندم دوباره وا بروم...
اسکیت شکسته و پیراهن آبی را توانستم نگه دارم. موسیقی و شب های خرداد را هم... خانه بچگی و تو را نه.
دریای درون فیلمی در ستایش مرگ
نوشته ای که می خوانید نقد و جوابیه ای است بر نقد آقای بهمن هدایتی بر فیلم دریای درون با عنوان:
از به تصویر کشاندن انسان، نباید هراسید...حتی سکولاريسم هم به دين محتاج است!

مطلب شما را خواندم و حقيقتش را بخواهيد اصلا با آن موافق نيستم. به عنوان اولين توصيه از شما درخواست دارم اگر تنها نسخه صدا و سيمايي را ديده ايد ، حتما نسخه اصلي فيلم را ببينيد.
از آنجا كه اين فيلم و ديگر فيلم هاي آمنابار از محبوب ترين فيلم هاي من هستند و بارها و بارها آنها را ديده ام به خودم اجازه مي دهم كه ژتيم را از گليمم درازتر كنم و اين چند نكته را متذكر شوم:
-
داستان بر پايه زندگي واقعي رامون سمپدرو ساخته شده، اين نكته اي اساسي است كه بايد قبل از هر نقدي مورد توجه خاص قرار گيرد. اين فيلم داستاني واقعي از تلاش فردي است كه حتي قادر به خاتمه دادن زندگي خودش هم نيست. كليت اين داستان مفهومي به شدت ضد مذهبي دارد كه فيلم را يك سره از دايره فيلم هاي به اصطلاح معنا گرا( خدا مي داند اگر به هيچكاك مي گفتند ژانر معني گرا چه حالي بهش دست مي داد از اين اصطلاح احمقانه و من در آوردي) خارج مي كند. باور كنيد با دلايل شما حتي مي توان فيلم هاي پورن را هم معني گرا تلقي كرد.
-
فيلم قصد اثبات اين را ندارد كه وابستگي حكومت سكولار به دين امري اجتناب پذير است. يا اينكه وابستگي به اين غرايز چقدر الزامي هستند. فيلم در واقع تفسيري از "همه از اوييم و به سوي او باز مي گرديم" نيست. درياي درون مفهومي كاملا بالعكس دارد. فيلم به حكومت هاي اروپايي طعنه مي زند كه هنوز رگه هايي از سلطه حكومت واتيكان را در خود پنهان كرده اند. اينكه فردي مي خواهد در دنياي آزاد به زندگي اش پايان دهد،براي جامعه ما امري پسنديده نيست .اما براي امنابار كنايه اي تلخ و تذكري به دنياي سكولار است . تذكري كه مبنايش همان بي مذهب بودن است. حكومت هاي سكولار وابسته به مذهب نيستند . آنها تنها هنوز نتوانسته اند از زير بار قرن ها حكومت مذهب خود را خلاص كنند. امثال رامون و آمنابار مي خواهند همان رگه ها را هم از بين ببرند.
-
نمي دانم چطور بي مذهب بودن رامون را به اينكه او عشق را نمي فهمد مربوط كرديد. اما رامون در همين فيلم 2 بار عاشق مي شود. عاشق دختري كه در جواني جلويش شيرجه مي زند و گردنش مي شكند و در فيلم بازگو مي كند كه چقدر او را دوست داشته و بعدتر عشقش به خوليا. كه اتفاقا اين يكي هم جنبه اي كاملا فيزيكي دارد ( روياي رامون و بازگو كردنش براي خوليا) و بعد آن گريه تلخ رامون براي از دست دادن خوليا. رامون هرچه نباشد، عاشق پيشه اي ماهر است كه بي ديني هيچ ربطي به آن ندارد. و لذت آن را خوب مي چشد. ولي حتي زماني كه خوليا را در بر دارد و همراه با تو آينده اي روشن را مي تواند براي خود متصور شود،هنوز هم مي خواهد كه زندگي اش را پايان دهد. او مرگ را از عشقش هم بيشتر دوست دارد.
-
رامون در جايي از فيلم به روزا مي گويد :كسي من را واقعا دوست دارد كه زندگي ام را تمام كند(نقل به مضمون)
و در پايان روزا عشقش را به رامون ثابت مي كند. رامون عاشقانه مرگ را دوست دارد نه زندگي را ! اين براي ما بار معنايي خوبي ندارد! منظورم براي ما كه مي خواهيم ْخر هر فيلمي بندگان خدا را به راه راست دعوت كنيم. متوجه هستيد كه؟
-
در جاي اشاره كرده ايد كه رامون لذت هاي فرا وجودي را درك نمي كند و فقط آلام و دردهايش را متوجه مي شود. پرواز رامون از پنجره را به خاطر بياوريد . و دوباره همان عشقش را به خوليا. بوي موهاي خوليا براي رامون دنيايي ارزش دارد. اينكه به او بگويد چطور دلش مي خواهد او را لمس كند. ... رامون قادر به لمس كردن نيست اما با تمام وجودش مي داند لمس خوليا چه حسي دارد.
كارگردان در سكانس گفتگوي كشيش با رامون به روشني به ما مي فهماند كه طرف كيست. اگر فيلم را بدون دوبله ببينيد،در پايان سكانس تنها لقبي كه براي كشيش پيدا مي كنيد احمق است!
-
آمنابار در همه فيلم هاي گذشته خود به نحوي با مضمون مرگ كلنجار رفته ،از دو فيلم كوتاهش بگيريد تا tesis و Open your Eyes و The Others . و در درياي درون اين كلنجار مضمون اصلي فيلم است. آمنابار نگرش مثبتي به زندگي ندارد. اين را فيلم ها و فيلم نامه هاي تحسين برانگيزش مي گويند.
7 . فرموده ايد:بی شک به تصویر کشیدن روح الهی حاکم و جاری بر طبیعت و وجود که ناخودآگاه به نشان دادن سرنوشت سیاه و تاریک طبیعت و انسان بدون اعتقاد به خدا و متافیزیک منتهی می شود، می تواند یک مفهوم از سینمای دینی باشد.
براي امثال رامون،مرگ به معناي روشنايي است. مرگ ماهيتي است كه از آن بهتر و بالاتر وجود ندارد. اين چيزي است كه شما دوستان معنا گرا متوجه آن نمي شويد.!
-
درياي درون فيلمي درباره اختيار نيست. يا لااقل پيام نخستش اين نيست. درياي درون فيلمي در ستايش مرگ است.
يك چيز ديگر..... تو را به خدا سعي نكنيد هر فيلمي را معني گرا نشان دهيد. ( حالم از اين اسم مسخره و تركيب بي معني به هم مي خورد). و بعد سعي كنيد بگرديد در imdb يا هر مرجع سينمايي بيم المللي ديگر،تا مطمئن شويد اين ژانر وجود ندارد. معني گرا يعني همان فيلمهاي داخلي كه مي سازيم و به دو زار هم نمي ارزد. پيرمرد و قفس و تار و زن مسيحي و اين حرف ها! همان فيلم هايي كه نه بيننده مي بيند نه منتقد مي پسندد . فقط به درد نگاتيو حرام كردن مي خورد.
مقصر اصبي صدا و سيماست كه فيلم هايي را پخش مي كند كه اكثرشان،گره هاي داستاني اي دارند كه قابل پخش نيستند. با آن همه سانسور و عوض كردن ديالوگ ها مي شود دزدان دريايي كاراييب را هم معني گرا كرد.! هنوز آن شوخی پخش سینما پارادیزو را فراموش نکرده ام!
يك چيز ديگر .... يكي از لذت بخش ترين لحظات فيلم جايي است كه روزا از ايستگاه راديويي آهنگي را براي رامون پخش مي كند. آهنگي به نام Negra Sombra . و صدا و سيما در حركتي ارزشي آن را پخش نمي كند و به جايش تكه اي از موزيك فيلم را مي گذارد. باور كنيد براي لذت بردن از يك فيلم ، تمام عناصر فيلم لازمند.
انبردست خدمتتان هست؟
باید قبول کرد برای یک مردهشور آن هم مردهشور شهری خیلی خیلی کوچک، بسیار کم پیش میآید که جنازه ولگردی را که شب توی سرما یخ زده است و هیچ کس و کاری ندارد را بشوید. این رخداد زمانی منحصر به فرد میشود که سه دندان طلای توی دهان سیاه جنازه یکباره برق بزند. آن هم چه برقی!
همه اینها را گفتم که بدانید اگر در یک شهر خیلی خیلی کوچک کسی را دیدید که در به در به دنبال انبر دستی یا هر چیزی شبیه آن میگشت - حالا میخواهد مرده شور باشد یا نه-، احتمال اینکه پای دندان طلایی وسط باشد هست. پا داشتن دندان و همینطور بحث درباره احتمال رویت یک مردهشور دونده فقط بحث را به بیراهه میکشاند. از ما گفتن!
بخار
"چه کار کردی؟ چه کار کردی مادرقحبه؟ چه کار کردی؟"
نگاه کرد به کیسه پلاستیکی سیاه توی دستم که داشت خون میچکید ازش روی دستهایم و شاید زمین هم. هنوز گرم بود بخار بلند می شد از تویش.
"گفتم یک کاری کن فقط ادب شود که حساب کار دستش بیاید حرامزاده. دیگر هر روز صبح این کارگرهای بدبخت نیایند پیشمان بگویند با ما راه نیامده... با ما گران حساب میکند. چه کار کردی مادر قحبه؟ فکر کردی من جوابش را میدهم؟ "
کیسه را پرت کردم جلویش. گرهاش باز شد. پستان چروکیدهاش افتاد بیرون. فقط یکیشان.
سیگارم را آتش زدم کیف کردم از دود و بخار دهانم که با هم بیرون میآمدند.
آمدم بیرون.
مادر قحبه هم خودتی و هفت جد و آبادت.
فقط برای اینکه یادم باشد اردشیر. برای اینکه به خودم تذکر داده باشم که یادم نمی رود. همین. تو را نه ! خودم را.
اردشیر افشین راد. اردشیر افشین راد. اردشیر افشین راد
انتخاب
مقاله ای برای سایت انتخاب نوشتم که منتشر شد. نگاهی بیندازید.
""نگاهی روان شناسانه به میل تماشای صحنه مرگ دیکتاتور""
خون چاقو قتل میت یا همان من زرد هستم!
تقدیم به همه خوانندگانی که اینجا را برای چند تا چاقو و دشنه و خون و جسد و صحنه های آمیزش جنسی می خوانند و اصلا توی باغ نیستند که منظور من بدبخت از اینهایی که می نویسم چیست! تقدیم به همه دوست داران وجود آدم کشی در داستان! تقدیم به همه دوستان مریضی که از خواندن داستان های من تحریک می شوند. به همه دوستانی که با خواندن نوشته های این حقیر احساس می کنند داستان جنایی مجله خانواده یا صفحه حوادث روزنامه ها را دارند ورق می زنند. تقدیم به تمام کسانی که علاقه دارند آدم خودش را به بدترین شکل ممکن تکرار کند. تقدیم به شما دوست عزیز که توانایی تبدیل شدن به یک قاتل زنجیره ای را داری! تقدیم به خودم:
داستانی که می خوانید به شدت خشن است. خواندن این داستان به دوستان زیر 18 سال و کسانی که از امراض قلبی رنج می برند توصیه نمی شود.
دختر خواباند توی گوش پسر. پسر دستش را پس کشید. دختر در ماشین را باز کرد گفت: کثافت خر!
تمنا می کنم به جای خواندن مزخرفات این بنده و نوشتن کامنت های صد تا یک غاز مجله خانواده بخوانید! تلاش بخوانید. از اینهایی که عکس شهلا رویش است! باور کنید من هم مثل خودتان هستم! یکی دیگر از آن کامنت های قشنگتان بنویسید خودم شما را به قتل خواهم رساند!
با ارادت Reza the Ripper
پینوشت: نظرخواهی را هم نمی بندم!
Annie Hall

And I thought of that old joke, you know, this
this-this guy goes to a psychiatrist and
says, "Doc, uh, my brother's crazy. He
thinks he's a chicken." And, uh, the
doctor says, "Well, why don't you turn
him in?" And the guy says, "I would, but
I need the eggs." Well, I guess that's
pretty much how how I feel about
relationships. You know, they're totally
irrational and crazy and absurd and ...
but, uh, I guess we keep goin' through it
because, uh, most of us need the eggs.
Annie Hall - Woody Allen
یک: قهوه ای..... دو:قهوه ای..... سه:قهوه ای
"بخشی از وجود همه ما هست که خشونت را دوست دارد. خیلی هم دوست دارد."
رضا دلاور یا شاید Marquis de Sade
- یک بار گفتم خدمتتان. چون توی رستوران نگاهم نکرد کشتمش. باور کنید راست میگویم . تنفر همین جوری به وجود میآید دیگر. یک نفر را هرچقدر نگاه میکنی توی رستوران، محل سگت هم نمیگذارد. حالا به فرض هم که نشناشد آدم را. ولی میتواند حتی شده یک بار برگردد ببیند این آدم عوضی کیست که یک ساعت است زل زده عین سگ هار دارد براندازش میکند. باورتان نمیشود همین کافی باشد برای کشتنش؟
- خیر متنفر بودم ازش. همین بود دلیلش فقط.
- بعد از آنکه به هوش آمد یک چشمش را در آوردم یک طوری که خودش ببیند چشمش را. آدم کسی را که ازش متنفر است چجوری می کشد؟ خفهاش کردم.
- خیر یک چشم و پستان ها و پاهایش را نگه داشتم فقط.
- نخیر جند.. فاحشه هم نبود. مثل بقیه؟ کدام یکی را میگویید شما اصلا؟ این سیزدهمی بود دیگر.
- میخواهم یک چیزی اضافه کنید. موهایش هم قهوهای بود.
- بقیه جسدش را توی اسید حل کردم.
- چهاردهمی فقط چون موهایش قهوهای بود.
- آقا به سیزدهمی اضافه کن که ... چه میگویید شما ؟مودبانهاش چی میشود؟همان... چه می دانم... آلتش را هم نگه داشتم. خیلی قشنگ بود بی پدر آخر. بنویس اینها را هم که یک وقت نگویید دارم دروغ میگویم.
a night to remember
خیلی درده وقتی خودتم یادت بره طرفو دوست داری به خاطر خودش یابه خاطر بدنش. به خاطر تنش . به خاطر دستاش به خاطر پاهاش به خاطر پوستش یا به خاطر لای پاش یا هر چی ... خیلی درده !
اینها را گفت و سیگارش را خاموش کرد با کنارهء چوبی تخت . بیست تا اسکناس هزار تومانی گذاشت روی پاتختی و صورتش را بوسید و آمد بیرون. تا در نرفته بود که برگشت و کاردش را از لای پای دخترک کشید بیرون و با ملافه چرک مور تخت تمیزش کرد. بعد دوباره بلند گفت: نمی دونی چه دردیه.
ده تا اسکناس دیگر گذاشت روی قبلی ها
بعد رفت.
THTR178T2
وارد فروشگاه بزرگ میشوی که تویش فقط چیزهایی با بسته های بلند میفروشند. از کنار هزار هزار بسته بلند که هر کدامشان 2 متر قدشان است و رویشان اسم هر کسی که توی کتاب های تاریخ خواندهای را میتوانی پیدا کنی، عبور میکنی. میچرخی بینشان تا قسمتی را که میخواهی پیدا میکنی. میروی سمت زنی که کنار یکی از همین جعبهها ایستاده و پشتش به توست دارد به همان چند نفری که دارند جعبهها را به دقت تماشا میکنند، لبخند میزند یا شاید نمیزند. نمیزند. همه سعیات را میکنی که حرفت را بزنی. بدون لکنت یا هر چیز دیگر که آدم را به این فکر بیندازد که خجالت میکشی از کاری که میخواهی بکنی یا چه میدانم نمیتوانی با زنها طوری حرف بزنی که به حرفهایت گوش کنند یا اصلا آدم خجالتی هستی. نزدیک زن میشوی. توی سرت خیلی جملهها میگذرد که بگویی برای اولین حرفهایی که میخواهی از تو شنیده باشد. لبهایت را تر میکنی. نمیدانی چرا یکهو نگاهت میرود روی موهای طلایی زن که موج خورده آمده روی گردن ظریفش و یکباره اولین حرفی که از دهانت میپرد بیرون این است که " ببخشید خانم . ممکن است به خاطر من موهایتان را قهوهای کنید؟" و منتظر میمانی که زن هاج و واج نگاهت کند یا مثلا کشیدهای بزند توی گوشت یا سرش را بیندازد پایین با سرعت از تو دور شود برود کنار یک جعبه دیگر بایستد. اما هیچ کدام اینها نمیشود. زن نگاهت میکند. لبخند میزند به پهنای تمام صورتش بعد به تو آرام سلام میکند و میگوید :
-اگر شما بخواهید حتما.
و تو مثلا جا میخوری که مگر میشود آدمها اولین حرفشان به همدیگر این باشد که یکی بگوید موهایتان را برای من قهوهای کنید و آن یکی هم بگوید اگر شما بخواهید حتما. و بمانی چه بگویی در جوابی که فکرش را هم نمیکردی مثبت باشد. میگویم مثلا جا میخوری چون هم تو میدانی هم من میدانم که آخرش قرار است چه بشود. آدم گاهی اوقات خودش هم باورش میشود که نمیداند. اما جا میخوری انگار واقعا... تو هم نمی دانی احتمالا همهاش را. نگاهت را میچرخانی روی تراش زیبای رانهای زن که از زیر دامن کوتاه رسمی مشکیاش بیرون مانده. منطقی باش. وقتی به کسی میگویی لطفا موهایتان را برای من قهوهای کنید و او میگوید حتما نمیشود آدم سرش را بیندازد پایین و برود. باید جمله دیگری پیدا کند. حتی اگر شده آن جمله یک ممنون یا شاید یک خداحافظ ساده باشد. پیدایش میکنی آخرش جمله طلاییات را. میگویی "من واقعا از شما این درخواست را دارم. شما جدا میتوانید بدون اینکه آسیبی به شما برسد موهایتان را برای من – فقط برای من – قهوهای کنید؟"
بلافاصله می خندد و میگوید: "بله فقط و فقط برای تو تا هر وقت که دلت بخواهد."
حالا دیگر برایت راحت تر میشود حرف زدن. توی سرت میگذرد که همان است که سالها دنبالش میگشتم. مجال نمیدهی فکر کنم که میخواهی چه بگویی. بلند میگویی: "میتوانم اسمت را بدانم؟"
لبخندش میخشکد روی صورتش یکهو یخ میزند انگار. نباید میپرسیدی این را. میفهمی حالا خودت. انگار جواب دادن به این سئوال هزار بار سخت تر باشد برایش از درخواست مثبت دادن به آن پیشنهاد حیرت انگیزت! صورت خشک شده زن را که میبینی فکر میکنی همه چیز تمام شده و معلوم نیست تا کی دیگر نتوانی یک زن را پیدا کنی که موهایش را برایت قهوهای کند و ران هایش اینطور، تراش خورده باشند انگار.
زن دگمه آستین پیراهن سفیدش را باز میکند. آرنجش را به تو نشان میدهد همان طور خیره میماند به تو. منتظر میماند تا خوب نگاه کنی خالکوبی رویش را یا همان زهرماری را که به خالکوبی میماند. از جیبت کاغذی بیرون میآوری و چیزی رویش مینویسی. نه اینکه یادت نماند. فقط به خاطر اینکه اشتباهی نشود. آخرش را بلند میگویی که بفهمد تمام شده کارت با دستش.... " 78T2" ... سرت را که میآوری بالا باز لبخند برگشته توی صورتش و آستینش را آرام میآورد پایین و دگمهاش را میبندد. لبخند میزنی. صورتش را یکباره میبوسی و لذت میبری از تماس لبهایت با کرک های نا پیدای صورتش. آرام درگوشش میگویی تا بعد... و میروی سمت صندوق که درست وسط فروشگاه است. حالا انگار آدم دیگری شده باشی با صدایی نسبتا بلند به صندوق دار سلام میکنی و حتی میخواهی بگویی که چه زمستان سردی است که اینبار من نمی گذارم که از این حرف های صد تا یک غاز تکراری بزنی و هم داستان من را بی خودی بلند کنی!
با صدای بلند می گویی "همان را میخواهم" کاغذ را نگاه میکنی ادامه میدهی "THTR178T2" و با دست زن را نشان میدهی. بعد سعی میکنی از قیمتی که شنیدهای تعجب نکنی و خودت را با این توضیح فروشنده راضی نگه داری که مدل های جدید بر خلاف مدل های قدیمی میتوانند رنگ چشمها و موهایشان را به دلخواه شما تغییر بدهند وبرای اطمینان هم که شده با تعجب بپرسی "حتی قهوه ای؟" و فروشنده با لبخندی مصنوعی و مغرور بگوید "حتی قهوه ای" و همین برای آدم عجیبی مثل تو کافی باشد. برای زن از دور دست تکان میدهی و او هم با زیبایی دست چپ ظریف مانیکور شده اش را برایت تکان میدهد. وقتی فروشنده کارت اعتباری ات را پس میدهد میگویی لطفا تا موقعی که تا خانهام حملش میکنند خاموش باشد.
فروشنده دستورت را یادداشت میکند و با دست به یک نفر که صورتش را نمیبینی و لباس یک سره کار تنش است اشاره میکند و او به سمت زن میرود و دستش را میبرد پشت گردن او و زن انگار میخوابد یکدفعه ایستاده و آرام بلندش میکند میبردش به سمتی که نمیبینی دیگر چه میشود. دلت ضعف میرود از اینکه میخواهی همینطور تمام وجودش را لمس کنی. فروشنده میگوید اسمش چی باشد؟ میگویی وقتی موهایش را قهوهای کردم میفهمم. نمیدانم. حالا نمیدانم.
از در که میخواهی بروی بیرون میبینی ارسطو و مارلون براندو و فرانکو و یک زن جوان که توی فیلم های پانصد سال پیش بازی میکرده بدجوری گرم صحبتند... کنار جعبه هایشان.
یک داستان کوتاه!
من -که رضا دلاور باشم - همین ۳ ساعت پیش یک نفر را کشتم. یعنی باید مرده باشد چون بر نگشتم که ببینم تمام کرده یا نه.
به چی باید قسم بخورم که بفهمید این داستان نیست؟ خود خود واقعیت است؟
چند سئوال بی جواب
وقتی آقای عکاس داشت میگفت: "لبخند بزن... کمی به سمت چپ." و بعدش که آمد تا سرت را کمی به سمت چپ بچرخاند، به همه چيز فکر میکردی جز اينکه اين عکس قرار است صاف برود بخورد روی آگهی مرگت. من که نه ...حتی مهشید که کنارت ايستاده بود هم فکرش را نمی کرد. کی فکرش را میکرد يکهو بروی خودت را توی دريا غرق کنی؟ کی فکر میکرد بدن باد کرده ات را که مرغ های دريايی تکه پاره کرده بودندش، ۳ ۴ روز بعد از آب بگيرند؟ نه... نه من، نه مهشيد... هیچ کداممان! چه مرگت شد که يک دفعه زدی خودت را آنجوری ناکار کردی؟ د آخر چرا آنجوری؟ چرا رفتی خودت را انداختی توی دريا آخر؟ فکر هیچ کس را نکردی؟ چرا يک کاری کردی هممان آتش بگيريم از ديدن صورت بدون چشمت؟... بدون پلکت؟... از بدنت که خاکستری شده بود؟... سوراخ سوراخ شده بود؟ چرا يک کاری کردی هممان تا عمر داريم يادمان نرود اينها را؟ نه من... نه مهشيد بیچاره که اول جوانی بیوه اش کردی... نه هيچ کس ديگر... چرا یک جایی خودت را ناکار کردی که من را بخواهند برای شناسایی ات؟ می دانستی مهشید دلش را ندارد نه؟ چرا آخر يک جوری دخل خودت را آوردی که حتی نتوانم از مردنت خوشحال شوم؟ خوشحال شوم از اینکه زنت حالا بعد این همه سال ، با خیال راحت و بدون ترس از زود آمدن تو، توی عرق تن هایمان کنارم خوابیده و نفسهایش دارد گردنم را نوازش میکند و من دارم آرام سیگار میکشم و دیگر حواسم به صدای در نیست که کلید می اندازند تویش یا نه!
می دانی چقدر صدای انداختن کلید توی در ترس دارد؟ می دانی ؟
پاییز... پایان نامه... خداحافظ... بوی گند سیگار... دست درد و باقی چیزها
نگاه میکند به ساعت روی دیوار. روی هشت و نیم خواب رفته ولی درست است همین هشت و نیم. روزی یک بار آن هم برای یک دقیقه ساعت زنده میشود دوباره. نمیگویم دو بار چون یک بار دیگرش را معمولا نمیبیند. یادش میرود که ساعت خواب رفته. به خودش میگوید هشت و نیم شد، بعد دنبال سیگارش میگردد. یادش میرود کجا گذاشته جعبه سیگارش را. توی اتاق درهم و برهمش میگردد تا پیدایش میکند. یک نخ سیگار و فندکش را با آن ماری که رویش چمبره زده از توی جعبه سیگار بیرون میآورد. آرام پنجره را باز میکند میرود توی بالکن اتاق. باد گرم میزند توی صورتش. سیگار را روشن میکند دودش را از روی عادت با یک صدایی شبیه آه میدهد بیرون. سرش را که میآورد بالا نگاهش گره میخورد به یک نقطه قرمز چشمک زن آن دور دورهای شهر... انگار یکی گفته باشد که سرش را آن طور بالا بیاورد تا نگاهش گره بخورد به همان نقطه قرمز.... بالای بلندی یک آسمان خراش... کمی به آن خیره میشود بعد میخواهد بازیش را شروع کند. سرش را با اکراه میگرداند به منتهی الیه سمت راستش. شروع میکند چراغهای چشمک زن را شمردن. همیشه با خودش این موقع میگوید "آخرش نفهمیدم چرا اینها را میگذارند بالای برج ها؟ بخواهد سقوط کند سقوط میکند دیگر". ولی امشب نمیگوید اینها را. شروع می کند به شمردن. نه فقط شمردن. یا چه میدانم. شاید همان شمردن.
یک...
دو...
سه...
یک فکر دیگر ولی نمیگذارد بازیش را ادامه بدهد. دوباره همان نقطه اول را نگاه میکند. با خودش میگوید:
-همان جاهاست حالا. میشود کمی سمت راستش یک کمی پایین تر. همان جاهاست خانه اش. چقدر... چقدر چی؟ بس کن بعد این همه سال!
سیگارش روشن میماند همانطور. باز مثل آه صدا میدهد بازدمش. اینبار بدون دود ولی. دوباره راستش را نگاه میکند، شروع میکند به شمردن. میداند امشب از آن شبهاست که پانزده تا پیدا میکند. یک ... دو ....آن یکی بالای هتل سه... این برج های فرمانیه چهار و پنج...
به هشت که میرسد باز میماند که بشمرد و رد شود یا نه.
-همان جاهاست الان ها... شاید خوابیده باشد. چه میدانم؟ چرا این چراغ را کرده ای مثل خودش با آن عذاب میدهی خودت را آخر؟ اصلا چرا میشماری شان که یادت بیاید؟
همان موقع توی سرش میگذرد که اول بار خود او این بازی را یادش داده بود. که یک شبی بیایند روی بالکن و او بشمرد و چشمک زن ها بشوند ۱۸ تا و هیچ شب دیگری نشود آن شب. نه چراغها بشوند ۱۸ تا ونه او دوباره بیاید. تا هر شب حتی توی سرمای زمستانش هم بیاید بشمرد چراغ ها را تا شاید بشوند ۱۸ تا و او شاید فکر کند که معجزه ای شده یا گریه اش بگیرد حتی فقط. آدم ها به همین چیز ها زندهاند دیگر. روز تولد، روزمرگ ... روز آشنایی. روز عینک آفتابی... روزی که ۱۸ چراغ روشن بود...روز فلان.... روز زهر مار!
سیگارش را پرت میکند. میخواهد برود تو. گردنش را میگرداند دوباره چشمک زن را نگاه میکند. یک چیزهای گنگی مثل پاییز و پایاننامه و خداحافظ و بوی گند سیگار و دست درد و نبودن و چند اسم و چند چیز دیگر توی سرش میگذرد که نمیشود جمله شان کرد. میرود تو در را ميبندد.ساعت هنوز هشت و نی....
از شما چه پنهان... امشب ۱۸ چراغ روشن است.
کات
توی زندگی همیشه از این می ترسم که یک روزی وسط حرف هایم، یکی با صدایی بلند و محکم بگوید: کات! حالا لانگ شات همین هایی که تا الان گفتی را می گیریم.
آقای خنک قلب !!!

مدت هاست می خواهم درباره اشتباهات فاحش خبرگزاری ها،روزنامه ها و صدا سیما درباه مسابقات فرمول یک بنویسم، اما هر دفعه نمی شود . مسابقات فرمول یک، یکی از پربیننده ترین و پرطرفدارترین رویداد های ورزشی در سراسر دنیاست که در ایران بسیار ناشناخته باقی مانده و معدود هواداران خود را دارد که به مدد شبکه های ماهواره ای می توانند مسابقات مورد علاقه خود را پیگیری کنند. برای درک میزان جذابیت این مسابقات کافی است اشاره ای کنم به مسابقه فصل گذشته فرمول یک در کشور کانادا که سومین رویداد ورزشی پربیننده ( بعد از دیدار پایانی لیگ قهرمانان اروپا و فینال مسابقات NBA) سال در سراسر دنیا بود .میزان جذابیت و محبوبیت این گران ترین ورزش دنیا( که صد البته نیازمند مهارت هایی مثال زدنی است)، در حدی است که اگر در روز برگزاری یک مسابقه فرمول یک به اخبار ورزشی کانال های معتبر خبری دنیا نگاهی بیندازید، خبر مربوط به آن را در صدر اخبار ورزشی یا بعد از خبری مهم مربوط به فوتبال می بنیند. این در حالی است که در خبرهای ورزشی ایرانی یا اصلا به آن شاره ای نمی شود و یا به صورتی کاملا گذرا و با کلی اشتباه و ایراد به عنوان آخرین خبر اعلام می شود. و ایکاش که اصلا اعلام نشود. اگر کمی به این مسابقات علاقه داشته باشید می فهمید که تنظیم کننده خبر هیچ چیزی درباره این رشته ورزشی نمی داند و از آن بدتر گویندگان ورزشی هستند که به کل هیچ چیز نمی دانند وندانستن تلفظ اسامی رانندگان در مقابل گاف های عظیم شان اصلا به حساب نمی آید. بگذارید برایتان مثالی بزنم. فکر کنید مسابقه تیم مورد علاقه فوتبالتان را ( مثلا رئال مادرید و بارسلونا)، کوتی گزارش کند . یا مثلا مجبور شوید اراجیف حماسی و اساطیری خیابانی را روی صحنه های حساس مسابقه بشنوید. متوجه زجر و و دردی که به آن اشاره می کنم شدید که؟
حالا وقتی خبر های مربوط به مسابقات فرمول یک را در رسانه های ایرانی بخوانید و فقط کمی از این مسابقات سر دربیاورید، زجرش مثل این است که کوتی گزارش کند ، شفیعی کارشناس باشد و خیابانی مجری !!! یا هرسه تاشان با هم گزارش کنند. مثلا تلویزیون را روشن می کنید و می بینید اخبار ورزشی 6:30 شبکه یک است. گوینده محترم با چشمانی خواب آلود به عنوان آخرین خبر می گوید مسابقات موتورسواری جایزه بزرگ برگزار شد و بعد اسامی موتور سواران را به این شرح اعلام می دارد:
نفر اول روبنس باریکلو !!!
و دوزاریت می افتد که آقایی که خبر را تنظیم کرده نام رانندگان فرمول یک را گذاشته روی موتورسواران!!! به همین راحتی. بعد تازه یادتان می آید که <<باریچلو>> صحیح است نه باریکلو!
یا آقای گوینده می گوید در دور تعیین خط آلونسو اول شد . در حالیکه سه ساعت قبلش مسابقه اصلی انجام شده و حالا باید خبر مسابقه نهایی را بدهد.
یا وقتی آقای گوینده با لبخند مثال زدنی اش می گوید در این مسابقه یارنو تراولی( بر وزن ترابری) از تیم تویاتا فلان شد . در حالیکه خشکت می زند که چطور TRULLI می شودtravalli ` !!!
و البته هزار اشتباه دیگر که بیشترشان از اساس مشکل دارند و از لحاظ خبری و زمان اطلاع رسانی می لنگند و صدالبته به همه آنها اشتباهات شیرین مجریان را هم اضافه کنید!!!
همه اینها را گفتم که به این خبری که امروز در خبرگزاری فارس دیدم برسم.
مسابقات اتومبیلانی موناکو با قهرمانی فرناندو آلونسو به پایان رسید
خبرگزاري فارس: هفتمين مرحله پيكارهاى اتومبيلراني قهرمانى جهان در دسته فرمول يك كه اين بار در موناكو برگزار شد، با موفقيت فرناندو آلونسو، راننده جوان اسپانيايي به پايان رسيد.
به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از دويچهوله، فرناندو آلونسو كه سال پيش در رقابتى نزديك با ميشائل شوماخر ركورددار مقام قهرمانى اين دسته از مسابقات، سرانجام عنوان قهرمانى را نصيب خود كرد؛ امسال نيز به موفقيت هاى خود ادامه داد و در مسابقات وناكو بار ديگر و براى چهارمين بار با اتومبيل رنو پيروز شد.
بعد از او پايلو مونتويا از كلمبيا از تيم مك لارن مرسدس و سپس ديويد كولهارت از انگليس از تيم ردبول در سكوى دوم و سوم جاي گرفتند. شوماخر نيز از تيم فرارى به مقام پنجم دست يافت و شانس كسب مقام قهرمانى جهان را در اين سال از هم اكنون از دست داد.
در جدول امتيازات پس از 7 مرحله، آلونسو با 64 امتياز، پيشتاز است. شوماخر با 7 عنوان قهرمانى جهان و با 21 امتياز اختلاف در رده دوم قرار دارد.
انتهاي پيام/2
تاریخ خبر مربوط به 9 خرداد 1385 (یعنی سه شنبه) و ساعت آن 7:53 صبح است.می خواهم خط به خط ایراداتش را بگویم تا ببینید در یک خبر یک پاراگرافی چند اشتباه فاحش وجود دارد. البته می خواهم تاکیید کنم بر اینکه هدفم این است که میزان خطا و اشتباه دستتان بیاید و گرنه آشنایی با فرمول یک بماند برای یک وقت دیگر که چند وقتی هم هست خیلی خیلی به فکر راه انداختن یک جای اختصاصی برای آن هستم. اگر از فرمول یک سر در نمی آورید بروید ببینید از چیزهایی که سر در می آورید چند تا اشتباه می توانید بگیرید!این داستان تنها مربوط به فرمول یک نیست.( همین دو روز پیش سایت واحد مرکزی خبر محل مسابقه ایران و کرواسی را زاگرب اعلام کرده بود.آن هم بعد از پایان مسابقه!!!)
- قضیه از همان اولش می لنگد. خبر در حالی روز سه شنبه توسط خبرگزاری فارس" گزارش شده " که این رویداد ورزشی روز یک شنبه و راس ساعت 17:30 به وقت تهران تمام شده است!یعنی 38 ساعت تاخیر آن هم در عصر انفجار اطلاعات! حالا چطور و چرا بعد از دو روز خبرگزاری فارس «گزارش کرده» را من اصلا نمی فهمم. از وضعیت پرداختی این دوستان هم اطلاع ندارم که بر مبنای تعداد خبر است یا بر پایه هر چیز دیگر. این را داشته باشید حالا تا بعدی...
- ناکامی بزرگ شوماخر: این یکی لازمه اش کمی توضیح است. در این مسابقه شوماخر در دور تعیین خط به مقام اول رسید اما در آخرین لحظات به علت حادثه ای که به گفته خودش یک اشتباه در رانندگی بود از مسیر خارج شد و به همین دلیل دیگر رانندگان نتوانستند به رکورد او برسند . او چیزی نزدیک 8 ساعت بعد توسط داوران مجازات شد و به او اجازه داده شد مسابقه را نه از خط پایانی بلکه از محل توقف ماشین ها شروع کند( معادل فارسی pitline چه می شود؟) . او درحالی مسابقه را شروع کرد که در خط 22 قرار داشت و در حالی مسابقه را به پایان رساند که به رتبه 5 دست یافته بود. به گواه سایت رسمی این مسابقات و نظر سنجی این سایت شوماخر بهترین راننده این مسابقه بود که توانست در پیست بسیار مشکل موناکو با 17 پله صعود به مقام پنجم برسد و 4 امتیاز باورنکردنی را به دست آورد.بناراین ناکامی بزرگ را من یکی نمی توانم بفهمم!!
- سال پیش فرناندو آلونسو هیچ رقابت نزدیکی با شوماخر نداشت. در واقع اگر کسی هم با او رقابت داشت کیمی رایکونن(Kimi Raikonen) فنلاندی بود که به مقام دوم رسید نه شوماخر که سوم شد. آلونسو به حدی مقتدرانه به مقام قهرمانی دست یافت که سه مسابقه مانده به پایان فصل، قهرمانیش مسجل شده بود. این در حالی بود که آلونسو در فصل گذشته 7 قهرمانی کسب کرده بود و شوماخر تنها به مدد مشکل تیم هایی که از لاستیک میشلن استفاده می کردند توانست تنها قهرمانی تحقیر کننده مسابقه بزرگ آمریکا را به دست آورد.
- در ادامه خبر آمده که « دیوید کولهارت از انگلیس» به مقام سوم رسیده. نام این راننده David Coulthard است. حالا به نظر شما این اسم چطور به CoolHeart تبدیل شده؟ نهایتا اگر بخواهیم آن را فارسی بنویسیم می شود کولتارد نه کولهارت. احتمالا حتی در ذهن نویسنده گذشته که برای حفظ زبان فارسی بنویسد «دیوید قلب خنک». از آن گاف هایی است که معلوم است مترجم خبر به زور دیکشنری و عمو جان دارد ترجمه می کند و فکر کرده با خودش coulthard یک معنی ای دارد برای خودش و مثلا آن را خوانده Coult-hard !!!
- اشتباه نکنید هنوز با این عبارت « دیوید کولهارت از انگلیس» کار داریم. کولتارد اهل اسکاتلند است. این را هر کسی اگر فقط یکبار این مسابقات را نگاه کند می فهمد. معنی این حرف این است که این راننده با پرچم اسکاتلند در این مسابقات شرکت می کند. حتی اگر اسامی رانندگان را در آغاز مسابقه نبینید ، می توانید کلاه کولتارد را ببینید که نقش پرچم اسکاتلند بر بالای آن کشیده شده. این ها را گفتم که بدانید نویسنده خبر علاوه بر اینکه همه اینها را نمی داند ، تفاوت بریتانا و انگلیس را هم نمی داند.
- در ادامه آمده است « و شانس کسب مقام قهرمانی جهان را ( منظور شوماخر است) در این سال از هم اکنون از دست داد». این مسابقات 19 دور دارد که تنها هفت تای آن انجام شده و دو راننده با یکدیگر 21 امتیاز اختلاف دارند. چطوری می شود که نویسنده با اطمینان از فعل ماضی استفاده کرده و گفته که شانس را از دست داد، من نمی دانم. نگفته بگوید شانسش کم شد که آدم کمتر بسوزد! در دوازده مسابقه هر اتفاقی ممکن است بیفتد. آن هم در حال حاضر که به نظر می رسد تیم فراری اتومیل سریع تری را نسبت به تیم رنو در اختیار دارد.
- اگر قرار باشد در خبری کوتاه به مسابقه این هفته موناکو اشاره کرد ، حتما باید به همان جریمه مایکل شوماخر اشاره ای داشت که بحث برانگیز ترین اتفاق این هفته بود و حتی پیروزی آلونسو را هم تحت الشاع قرار داد.فکر کنم این جزو اصول خبر رسانی است.به اینها اضافه کنید اولین جایزه تیم RedBull را که همین آقای کولهارت!!! به دست آورد.
- عکسی که در خبر استفاده شده مربوط به پیست اتومبیلرانی ایالات متحده است که دور 11 یازدهم مسابقات در آنجا برگزار می شود و هیچ شباهتی هم به موناکو و مونت کارلو و خیابان هایش ندارد.یعنی حداقل نگفته اند یک عکس قدیمی از موناکو بگذارند که یک ربطی داشته باشد!!!
پنج تکبیر ساده
زیر جنازه خورشید را گرفته بودند لا اله الا الله میگفتند میآمدند.
یکی مدام میگفت: دیدی دختر دسته گلم پر پر شد؟ دیدی؟ دیدی نشد که عروسش کنم؟
گورکن کارش را تمام کرد. آمده بود بیرون به بیلش تکیه داده بود نگاه میکرد همان که هی حرف از عروسی میزد را.
مرتضی ولی لب گور ایستاده بود. نگاه میکرد به سیاهی ته گور.فکر کرئ خوب شد که خورشید مرد. راحتش کرد از یک عمر درد سر. فکر کرد اگر از دره پرت هم نمیشد خورشید، هیچ وقت به او نمیدادندش. هیچ وقت نمیتوانست دستهایش را توی دستهایش بگیرد. نمیتوانست حتی دست روی موهایش بکشد، چه برسد به اینکه بخواهد با او بخوابد هر شب. باید تا عمر داشت یک جا قایم میشد تا خورشید بیاید ظرف بشوید، گاو بدوشد، با شوهرش بخوابد، بچه بزرگ کند... چه و چه... بهتر بود برایش اینطوری. بهتر بود که نگاه کند گور چقدر عمق دارد. خیلی هم بهتر بود. جنازه را گذاشتند جلویش.
-نمیخوانی نماز را حاج مرتضی ؟
صبح فردا که شد، همه آبادی چو افتاده بود که خاک جنازه خورشید را پس زده.
به خودش گفت:
مرتضی !؟ چند روز طول می کشد تا جنازه بپوسد مگر؟ خسته نمی شوی از پر و خالی کردن گوری به آن عمیقی؟ آن هم وقتی ندانی چند روز طول می کشد تا بپوسد؟
گیسو
زیر تبریزی ها که رسیدیم گیسو دیدمان.
بلند گفت، یکجوری که صدایش بپیچد توی دشت:
بخوان ملا ! جنازه را آوردند.
ای به قربان صدایت. میدانی چقدر دلم تنگ شده بود برای صدایت؟ چرا اول سلامم نکردی پس عزیزکم؟شده ای عین تبریزی اینطور که ایستاده ای موهایت را دادهای به باد. بوی موهایت دارد می آید تا اینجا. تا آنجا که بودم هم می آمد.می آمد... آی گیسو جانم... گیسو جانم ... نیفتی به زانو یک وقت ها... بی تابی نکنی مو مشکیم . میمیرم دوبارهها. نیفتی یک وقت به زجه زدن روی نعشم گیسویم. بزار نبینم اشکت را . بزار همین چند تا استخوانم را ... بخوان... بخوان ملا! بخوان زودتر.
چهار تا چشم دو تا زبان
-سردت نشه مهندس یه وقت وسط مرداد؟ میخوای کتت رو در بیار بعد بزن تو کار کله پاچه؟
لبخند زد گفت: نه راحتم مشتی. نمیدونم چه مرگم شده چله تابستون لرزم کرده. ساعت چنده مشتی؟
تنگ آب را با دو تکه سنگک گذاشت جلویش:
- چهار و ده دقیقه. چیز دیگهای نمیخوای؟
یادش رفت جواب بدهد. عرق پیشانیش را پاک کرد با دستمال. خودش هم نمیدانست چه شده که آن شب دو تا گیرش آمده و گرنه اصلا شدنی نیست که توی یک شب از ساعت حول و حوش یازده تا نزدیکیهای صبح دو تا به تور آدم بخورد. یعنی تا اولی را سوار کنی و ببریش یک جای خلوت و کارت را بکنی و بعد یک جایی طرف را گم و گور کنی میشود ساعت دو و سه که دیگر محال است بتوانی حتی جن هم توی خیابان پیدا کنی چه برسد به کاسب و فراری. تازه اگر بتوانی گم و گورشان کنی وگرنه وای به حالت... کاسب ببیند ساعت دوازده شده و کار نکرده، سر پایی یک پولی دست و پا میکند میرود میخوابد راحت. قانونش این است اصلا. حالا میخواهد مثل حالا تابستان باشد یا میخواهد چله سرما باشد.
ساعت یازده و ربع کم فتانه را سوار کرده بود. اسمشان را خودش رویشان میگذاشت. اگر حالش خوش بود میگذاشت فتانهای شهرهای عفیفهای چیزی. اگر گه سگی بود، اکبر صدایشان میکرد. همین طور بی دلیل اکبرهاٰٰ... نه اینکه فکری چیزی پشتش باشد. عجیب حالش خوش بود آن شب ولی نزدیکیهای یازده فتانه شد اکبر. گفته بود مریضی دارد. خلاصه که کارش با اکبر همان ربع ساعت بعدش تمام شد. تا دوازده شرش را کم کرد دوباره دوره افتاد توی خیابان. دومی را دوازده و ده دقیقه وقتی داشت کت اش را میپوشید پیدا کرد. امان از وقتی که بخواهند این جنده فراریها کثافت کاری کنند. امان از دستشان... خودش مانده بود اکبر صدایش کند یا مستانه. کار است دیگر. پیش می آید گاهی که آدم خودش نداند کی را باید چی صدا کند.
-مهندس! آقا مهندس! با شمام! غذا چی میل داری؟
-چهار تا چشم دو تا زبان.
یاد زنها افتاده بود دوباره. دلش میخواست بگوید چهار تا چشم، دو تا زبان، چهار تا پستان با دو تا کپل چاق و چله. جلوی خودش را گرفت. فکر کرد شام باز بیاید طباخی غذا بخورد. یکیشان گفته بود مریضی دارد راستی . آدم از کجا باید بداند که مریضی اش به چشم و زبان و سینه و کپل میزده یا نه؟ نه جدا باید از کجا بداند آدم؟
سیگارش را روشن کرد پول را داد به شاگرد مشتی گفت: «باقیش هم مال خودت.» رفت سمت ماشین. دید زیر صندوق عقب، زمین خیس شده دارد چکه میکند. خم شد انگشت زد توی خیسی، مزهاش کرد. شور بود. بنزین نبود پس. خیالش راحت شد. توی تاریکی هم نمیشد دید که قرمز است زمین یا نه. خودش فهمید که قرمز است ولی. همان رنگ و مزه پیراهن زیر کتش را داشت انگار هم.
روشن کرد تا میتوانست گاز داد که تا آفتاب درنیامده از شهر زده باشد بیرون... که برود سمت همان چاه همیشگی وسط دشت که هم هر دوتایشان را با هم گم و گور کند هم از شر پیراهن زیر کت خلاص شود. داشت میپخت از گرما دیگر.
توی راه با خودش فکر میکرد:
" نکند خونش را مزه کردم مریض شوم؟ چه کار کنم حالا؟ مریضیاش نگفت چی هم هست....نکند مریض شوم من هم؟"
راست میگفت ولی.... آدم باید از کجا بفهمد؟
سال نو مبارک. این همه تاخیر را هم به بزرگواری خودتان ببخشید. هم دستمان توی گچ بود هم سفر بودیم!
۲- طاهر جان. من کامنت هایت را خیلی اتفاقی خواندم.از اینکه یک نگاهی هم به این صفحه می اندازی ممنونم. ایمیل نگذاشته بودی اینجا نوشتم که خودت بخوانی.
بی صدا
باران نمیآید. بی صدا یا با صدا… باران نمیآید. دم دمهای صبح چرخ میزنم به پهلو شاید خواب بیاید به چشمهایم. تو را میبینم که آرام خوابیدهای. نمیدانم کجا. شاید همین جا کنار من... ولی خوابیدهای. با وقار و زیبا :
"رویت را از من گرداندی. خوابیدی انگار . تخت جیر جیر کوتاهی کرد بعد خاموش شد. چشمهایم را بستم منتظر شدم تا صبح شود. یا شاید باز نگاهشان داشتم تا هیچ وقت نیاید صبح. یادم نمانده درست... شمردم... نمیدانم تا چند... صبح که شد خوابم برده بود... خواب تنت را می دیدم انگار... خواب بازوهایت را... خواب انحنا... خواب قوس سینههایت را انگار. بیدار که شدم نبودی... فقط جای تنت مانده بود روی تخت... با چند تا از موهایت... که بعدها فهمیدم ندیدمشان هیچ وقت. هیچ وقت...
حالا....
حالا زندگی شده تن تو
انحنا دارد دیگر...
همه جایش."
دوباره چرخ میزنم.
باران که بیاید سبک میشوم. بیصدا یا با صدا... باران که بیاید سبک میشوم.
خوابم می برد:
بی صدا
با صدا.
تکه ای از یک داستان که فعلا تمام نشده که هیچ، اسم هم ندارد!
آقای ذغیبی قهر کرده. یک گوشهء داستان برای خودش نشسته می خواهد سیگار بکشد. چند لحظه پیش داشت توی خاطره هایش زیر لب غر میزد برای خودش. می گفت: این چه داستانی است آخر که دربارهء من است ولی من از همان اولش مردهام؟
بعد آرام به من گفت: آتش داری؟*
*-تکه ای از یک داستان بلند که اصلا نمی دانم قرار است چقدر نوشتنش طول بکشد.
پیوست: به دلیل آسیب دیدگی شدید دست، تایپ کردن بسیار سخت است.در واقع یک دستی نمی شود تایپ کرد! روی کاغذ می نویسیم تا بعد ببینیم چه می شود.
یاور
اردشیر جان
من را ببخش که مدتی است نمیتوانم گریه کنم. من را ببخش اگر باورم شده که رفتهای به یک سفر دور دور.. درست عین بچگیهایم که گفتند پدربزرگ رفته جایی دور... فقط فرقش این است که وقتی بزرگ تر شدم دیگر سفر پدربزرگ و باقی آدم ها را باور نکردم . اما سفر تو را هر چه میگذرد بیشتر باور میکنم. کجا رفته ای یاور؟
اردشیر
من را ببخش که مدتی است نمیتوانم گریه کنم. شاید سخت است برایم گریستن جلوی صد جفت چشم. نمیدانم خودم هنوز. اما نمیتوانم ... آخرین بار وقتی بود که ناباورانه دیدمت که میروی زیر خروار خروار خاک.... بعدش نشد دیگر. دروغ نگویم . شاید یک بار بعدش سیر دلم گریستم. نه برای خودم ولی... باز برای تو که رفته بودی زیر سنگ سیاه توی قطعه هنر مندان ... سنگ سیاه که رویش نوشته یاور اردشیر افشین راد. داشتیم یاور؟ داشتیم از این شوخیهای بیمزه؟
پس سفر چه شد؟ من که باور دارم رفته ای سفر... ولی نبودنت را.... حرفش را هم نزن. حرفش را هم نزن.
یاور
من را ببخش که مدتی است نمیتوانم گریه کنم. یاور میدانی چقدر سخت است این بغض لعنتی را توی گلویت حس کنی ولی نتوانی گریه کنی؟ به چه زبانی بگویم دلم.... دلمان.... دلمان برایت تنگ شده؟ نمیشود برگردی؟ بدون آن سنگ سیاه؟ نمیشود برگردی یک بار دیگر بشینیم فیلم ببینیم با هم؟ فیلم بسازیم با هم؟ امشب برایت توی یک دفتر نامه نوشتم. یادم رفت که بنویسم دوستت دارم . همین یک جمله انگار کافی بود و یادم رفت که بگویمش.
می فهمی که؟
اردشیرم
وقتی میگویند سفر ، یعنی از جایی به جایی رفتن. یعنی باید مقصد داشته باشد و مبداء. مقصدت را نمیدانم. راستش را بخواهی مقصد را باور ندارم. ولی مبداء... نمیشود به جان تو... نمیشود. یک جای کار می لنگد. تو اینجور آدمی نبودی. دو سال گذشته و هنوز یک جای کار می لنگد.
یاور
یاور تو که می دانی برایم بگو... چرا با این همه بغض، زندگی اینقدر زیباست؟
می شود کاری کرد که گریه ام بگیرد؟ هم برای خودم هم برای تو؟
طعم سال شصت و شش
دوست دوران تحصیل زنگ می زند. نمی دانم چرا دست دست می کند تا حرفش را بزند. بعد چند تا جملهء بی ربط آرام می گوید: یلدا را یادت هست؟ ورودی شصت و شش؟
می خواهم به روی خودم نیاورم. می دانم که اینجور وقت ها خبر خوشایندی نخواهم شنید. ایکاش یک اسم دیگر را آورده بود.
می گویم یلدا چی؟
- یلدا ...یلدا... یلدا یادت نیست؟
مکث می کند. بازدم نفس عمیقش می پیچید توی دهنی گوشی.
- سه روز پیش تمام کرده.
خیره می مانم به دیوار. یلدا... می خواهم که صدایم نلرزد:
چرا آخر؟
- سرطان سینه.
چیزغلیظ ترشی از معده ام می آید بالا تا نزدیک زبانم. چند کلمه ای انگار می گویم بی آنکه خودم بدانم. گوشی را می گذارم. یادم نمی ماند که مجلس ختمش کجاست. خیره می مانم همانطور به دیوار.
مگر می شود یادم رفته باشد یلدا را؟ مگر می شود یادم رفته باشد موهایش را که برایم خیسشان می کرد تا فر بخورد؟ مگر می شود طعم سینه هایش یادم رفته باشد ... مگر می شود ؟ چرا حالا همان سینه ها باید...
این همه سال چرا ...
مگر می شود سال شصت و شش را فراموش کرد. نمی توانم گریه کنم انگار.
زنم صدایم می کند. می گوید نمی خواهی بیایی بخوابی؟
نمی خوابم. نخواهم خوابید امشب را. می خواهم تا صبح فکر کنم تا شاید یادم بیاید قوس پستان های یلدا را. تا شاید یادم بیاید که خالی روی سینه راستش بوده یا نه. فقط طعمشان یادم مانده .
چقدر از خودم بدم می آید.
زنم باز صدایم می کند.
باز صدایم می کند.
یلدا...طعم سینه هایش... چرا آخر؟
باز صدایم می کند.
روی تخت کنارش می خوابم. چشم هایم را می بندم که نبینم سینه هایش را.
چقدر از خودم بدم می آید.
Qe5
میلیون ها میلیون ها سال پیش ، پیر زنی را سر یک سربالایی سوار کردم رساندم در خانه اش. وقتی می خواست پیاده شود از ماشین، در را باز کرد بعد کمی مکث کرد لبخند بی رمقی تحویلم داد گفت :
"همیشه زنده باشی جوون."
چه می دانستم که دعایش می گیرد؟ طول کشید تا فهمیدم. شاید چند سال بیشتر از عمر معمولی یک آدم... بعدش آرام آرام همه مردند. فقط من ماندم و خودش. که انگار همیشه زنده بود. قبل از اینکه من هم همیشه زنده باشم حتی. هر کاری می کردم باز زنده بودم.آدم های زمین مردند. زمین هم مرد اما من بودم و او هم بود. خورشید سیاه چال شد ولی باز هردومان بودیم.
خیلی وقت است که همه جا تاریک شده. چیزی وجود ندارد اصلا. مدت هاست توی هیچ چیز، شطرنج بازی می کنیم. فقط و فقط شطرنج بازی می کنیم.
پیرزن می گوید:
Qe5.
: مات شدم باز که!
می گوید:
این بار تو با سفید بازی کن.
می گویم:
d 4.
این بار من برنده می شوم احتمالا. اگر بگوید e6.
می گوید:
کور خواندی پیرمرد.d5
نمی شود از همین حالا گفت که باخته ام بازی را (اگر برد و باخت مهم باشد اصلا). دستم را که می خواند جمله ها خودشان سرازیر می شوند
می گویم:
نمی شد دعایم نمی کردی؟e3 ! نه جدا نمی شد؟
میلیون ها میلیون ها سال پیش ، پیر زنی را سر یک سربالایی سوار کردم رساندم در خانه اش. وقتی می خواست پیاده شود از ماشین، در را باز کرد بعد کمی مکث کرد لبخند بی رمقی تحویلم داد گفت :
"همیشه زنده باشی جوون."
چه می دانستم که دعایش می گیرد؟ طول کشید تا فهمیدم. شاید چند سال بیشتر از عمر معمولی یک آدم... بعدش آرام آرام همه مردند. فقط من ماندم و خودش. که انگار همیشه زنده بود. قبل از اینکه من هم همیشه زنده باشم حتی. هر کاری می کردم باز زنده بودم.آدم های زمین مردند. زمین هم مرد اما من بودم و او هم بود. خورشید سیاه چال شد ولی باز هردومان بودیم.
خیلی وقت است که همه جا تاریک شده. چیزی وجود ندارد اصلا. مدت هاست توی هیچ چیز، شطرنج بازی می کنیم. فقط و فقط شطرنج بازی می کنیم.
پیرزن می گوید:
Qe5.
: مات شدم باز که!
می گوید:
این بار تو با سفید بازی کن.
می گویم:
d 4.
این بار من برنده می شوم احتمالا. اگر بگوید e6.
می گوید:
کور خواندی پیرمرد.d5
نمی شود از همین حالا گفت که باخته ام بازی را (اگر برد و باخت مهم باشد اصلا). دستم را که می خواند جمله ها خودشان سرازیر می شوند
می گویم:
نمی شد دعایم نمی کردی؟e3 ! نه جدا نمی شد؟
بلندی عمارت های مه گرفته
یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند...
می بینی خون دارد از سرت می زند بیرون و تو داری با چشمانی بازِ باز نگاه می کنی سرازیر شدن اش روی شیب خیابان را . بعد از خودت می پرسی چرا خیابان ها را شیب دار می سازند؟ نکند به خاطر خون آدم هایی مثل من باشد که خودشان را پرت می کنند پایین؟ نکند به خاطر باران و برف نباشد؟ نکند ساختمان ها را بلند می سازند که آدم ها خودشان را از آنها پرت کنند پایین؟
یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند...
خیلی بلند. تا به خودت بیایی سکه است که رویت می ریزند. پارچه رویت می کشند... و دیگر نمی بینی خونت تا کجا سرازیر می شود. فکر می کنی یکی پایین خیابان باریکه ای از خون را می بینید و فکر می کند که شاید گوسفندی قربانی کرده اند بالادست ها. به خودت می گویی...... نکند هر وقت آدمی خودش را پرت می کند پایین، گوسفندی را همان جاها سر می برند تا آدم ها نفهمند که پایین خیابان خون آدمی دارد آهسته عبور می کند نه خون گوسفندی. نکند گوسفند ها را سر می برند که کسی نفهمد خیابان ها چرا همیشه شیب دارند و ساختمان ها را ساخته اند برای سقوط آدم ها ؟ آن هم اینقدر بلند.... که درست نشود بالایش را دید. نمی دانم درست چند طبقه...آنقدر بلند که وقتی مه بیاید ، نشود بالایش را دید.
یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند... ولی حالا...
ولی حالا آمده ای کنار پنجره ات. بیرون را نگاه می کنی و قهوه ات را می نوشی و به همه چیز فکر می کنی به جز سقوط بی صدای آدم ها و بلندی عمارت های مه گرفته و شیب خیابان های خونین و قربانی کردن گوسفندان.
دو داستان خیلی خیلی کوتاه
۱.