بلندی عمارت های مه گرفته
یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند...
می بینی خون دارد از سرت می زند بیرون و تو داری با چشمانی بازِ باز نگاه می کنی سرازیر شدن اش روی شیب خیابان را . بعد از خودت می پرسی چرا خیابان ها را شیب دار می سازند؟ نکند به خاطر خون آدم هایی مثل من باشد که خودشان را پرت می کنند پایین؟ نکند به خاطر باران و برف نباشد؟ نکند ساختمان ها را بلند می سازند که آدم ها خودشان را از آنها پرت کنند پایین؟
یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند...
خیلی بلند. تا به خودت بیایی سکه است که رویت می ریزند. پارچه رویت می کشند... و دیگر نمی بینی خونت تا کجا سرازیر می شود. فکر می کنی یکی پایین خیابان باریکه ای از خون را می بینید و فکر می کند که شاید گوسفندی قربانی کرده اند بالادست ها. به خودت می گویی...... نکند هر وقت آدمی خودش را پرت می کند پایین، گوسفندی را همان جاها سر می برند تا آدم ها نفهمند که پایین خیابان خون آدمی دارد آهسته عبور می کند نه خون گوسفندی. نکند گوسفند ها را سر می برند که کسی نفهمد خیابان ها چرا همیشه شیب دارند و ساختمان ها را ساخته اند برای سقوط آدم ها ؟ آن هم اینقدر بلند.... که درست نشود بالایش را دید. نمی دانم درست چند طبقه...آنقدر بلند که وقتی مه بیاید ، نشود بالایش را دید.
یک روزی می رسد که می بینی خودت را پرت کرده ای از بالای ساختمانی بلند... ولی حالا...
ولی حالا آمده ای کنار پنجره ات. بیرون را نگاه می کنی و قهوه ات را می نوشی و به همه چیز فکر می کنی به جز سقوط بی صدای آدم ها و بلندی عمارت های مه گرفته و شیب خیابان های خونین و قربانی کردن گوسفندان.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۴/۱۱/۰۹ ساعت 2:49 توسط رضا دلاور
|