دوست دوران تحصیل زنگ می زند. نمی دانم چرا دست دست می کند تا حرفش را بزند. بعد چند تا جملهء    بی ربط آرام می گوید: یلدا را یادت هست؟ ورودی شصت  و شش؟

می خواهم به روی خودم نیاورم. می دانم که اینجور وقت ها خبر خوشایندی  نخواهم شنید. ایکاش یک اسم دیگر را آورده بود.

می گویم یلدا چی؟

- یلدا ...یلدا... یلدا یادت نیست؟ 

مکث می کند. بازدم نفس عمیقش می پیچید توی دهنی گوشی.

- سه روز پیش تمام کرده.

خیره می مانم به دیوار. یلدا... می خواهم که صدایم نلرزد:

 چرا آخر؟

- سرطان سینه.

چیزغلیظ ترشی از معده ام می آید بالا تا  نزدیک زبانم. چند کلمه ای انگار می گویم بی آنکه  خودم بدانم. گوشی را می گذارم. یادم نمی ماند که مجلس ختمش کجاست. خیره می مانم همانطور به دیوار.

مگر می شود یادم رفته باشد یلدا را؟ مگر می شود یادم رفته باشد موهایش را که برایم خیسشان می کرد تا فر بخورد؟ مگر می شود طعم سینه هایش یادم رفته باشد ... مگر می شود ؟ چرا حالا همان سینه ها باید...

این همه سال چرا ...

مگر می شود سال شصت و شش را فراموش کرد. نمی توانم گریه کنم انگار.

زنم صدایم می کند. می گوید  نمی خواهی بیایی بخوابی؟

نمی خوابم.  نخواهم خوابید امشب را. می خواهم تا صبح فکر کنم تا شاید یادم بیاید قوس پستان های یلدا را. تا شاید یادم  بیاید که خالی روی سینه راستش بوده یا نه. فقط طعمشان یادم مانده .

چقدر از خودم بدم می آید.

زنم باز صدایم می کند.

باز صدایم می کند.

یلدا...طعم سینه هایش... چرا آخر؟

باز صدایم می کند.

روی تخت کنارش می خوابم. چشم هایم را می بندم که نبینم سینه هایش را.

چقدر از خودم بدم می آید.