زرد+ سیاه= سیاه
زرد+ سیاه= سیاه
پایان:
حالا شاید بتوانی.... بتوانی بگویی برایم از همه آن چیزهایی که ناگفته ماند میانمان. حالا که تو آن سوی اتاق افتاده ای و داری نگاهم می کنی
شاید بتوانی بگویی
از مرگ من
از مرگ خودت
از چشم هایم که توی یک شیشه بزرگ الکل پیشت ماند...از اینکه چطور چروک خورد و کوچک شد توی زردی الکل و یک شیشه نامرغوب که تاب دارد و خوب نمی شود بیرون را از داخلش دید.
آغاز:
انگار داشتی گریه می کردی. پشتت به من بود و شانه هایت کمی می لرزید اما من درست نمی دیدم از پشت شیشه و زردی الکل .
همه وجودم دو چشم بود و زندگی تنها نگاه کردن.
و تو انگار گریه می کردی. توی زردی هوای اتاق، تلو تلو زدی آمدی سمتم ... گوشه دیگر اتاق برگ های گیاه حاره ایت داشتند همانطور آبی تکان می خوردند... نگاه کردم به پیراهنت. زرد بود ولی می دانستم که سفید باید باشد. خودم برایت گرفته بودمش. زرد بود. دستهایت را گذاشتی دو سوی من... خواستم نگاهت نکنم. چرخ زدم عین ماهی توی تنگ. هر چشم به یک سو... نگاه کردم به آسمان سبز... با ابرهای زردش. نگاه کردم به آفتاب گردان های توی تابلوی روی دیوار که هنوز زرد بودند...پر رنگ تر اما... با برگ های آبی... تکانم دادی. گفتی... داد زدی:
می بینی؟ داری می بینی؟ نگاهم می کنی هنوز؟ چه از جانم می خواهی دیگر؟ چشم هایت را برایم ارث گذاشتی بس نبود؟ بس نبود؟
نگاهت کردم....گریه نمی کردی.... داشت خون می آمد از آنجایی که چشمهایت بود. خون نارنجی نارنجی....از دو تا سوراخ بزرگ سیاه.
آن سوی اتاق، سنگینی نگاهت را روی نگاهم احساس کردم.نگاه شده بودیم دیگر. زرد و تاب دار...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۴/۱۰/۲۹ ساعت 5:32 توسط رضا دلاور
|