آقای ذغیبی قهر کرده. یک گوشهء  داستان برای خودش نشسته می خواهد  سیگار بکشد. چند لحظه پیش داشت توی خاطره هایش  زیر لب غر می‌زد برای خودش. می گفت: این چه داستانی است آخر که دربارهء من است ولی من از همان اولش مرده‌‌ام؟

بعد آرام به من گفت: آتش داری؟*

 

 *-تکه ای از یک داستان بلند که اصلا نمی دانم قرار است چقدر نوشتنش طول بکشد.

 پیوست: به دلیل آسیب دیدگی شدید دست، تایپ کردن بسیار سخت است.در واقع یک دستی نمی شود تایپ کرد! روی کاغذ می نویسیم تا بعد ببینیم چه می شود.