تکه ای از یک داستان که فعلا تمام نشده که هیچ، اسم هم ندارد!
آقای ذغیبی قهر کرده. یک گوشهء داستان برای خودش نشسته می خواهد سیگار بکشد. چند لحظه پیش داشت توی خاطره هایش زیر لب غر میزد برای خودش. می گفت: این چه داستانی است آخر که دربارهء من است ولی من از همان اولش مردهام؟
بعد آرام به من گفت: آتش داری؟*
*-تکه ای از یک داستان بلند که اصلا نمی دانم قرار است چقدر نوشتنش طول بکشد.
پیوست: به دلیل آسیب دیدگی شدید دست، تایپ کردن بسیار سخت است.در واقع یک دستی نمی شود تایپ کرد! روی کاغذ می نویسیم تا بعد ببینیم چه می شود.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۴/۱۲/۲۲ ساعت 1:43 توسط رضا دلاور
|