میلیون ها میلیون ها سال پیش ، پیر زنی را سر یک سربالایی  سوار کردم رساندم در خانه اش. وقتی می خواست پیاده شود از ماشین، در را باز کرد بعد کمی مکث کرد لبخند بی رمقی تحویلم داد گفت :

   "همیشه زنده باشی  جوون."

 

   چه می دانستم که دعایش می گیرد؟ طول کشید تا فهمیدم. شاید چند سال بیشتر از عمر معمولی یک آدم... بعدش آرام آرام همه مردند. فقط من ماندم و خودش. که انگار همیشه زنده بود. قبل از اینکه من هم همیشه زنده باشم حتی. هر کاری می کردم باز زنده بودم.آدم های زمین مردند. زمین هم مرد اما من بودم و او هم بود. خورشید سیاه چال شد ولی باز هردومان بودیم.

خیلی وقت است که همه جا تاریک شده. چیزی وجود ندارد اصلا. مدت هاست توی هیچ چیز، شطرنج بازی می کنیم. فقط و فقط شطرنج بازی می کنیم.

پیرزن می گوید:

Qe5.

: مات شدم  باز که!

می گوید:

این بار تو با سفید بازی کن.

می گویم:

d 4.

این بار من برنده می شوم احتمالا. اگر بگوید e6.

می گوید:

کور خواندی پیرمرد.d5

نمی شود از همین حالا گفت که باخته ام بازی را (اگر برد و باخت مهم باشد اصلا). دستم را که می خواند جمله ها خودشان سرازیر می شوند

 می گویم:

نمی شد دعایم نمی کردی؟e3   ! نه جدا نمی شد؟