دو داستان خیلی خیلی کوتاه
۱.
همه ۳۰ میلیارد نفر جمعیت زمین ، داشتند غروب خورشید را نگاه می کردند.بعضی ها تکی و بیشتر گروهی. بزرگترین جمعیت ها در بالای کوه ها و در کنار ساحل دریاها جمع شده بودند. هیچ کس از خورشید چشم بر نمی داشت.حتی کورها! حتی آنها هم صورتشان را به سوی آخرین ذرات گرم نور گرفته بودند تا بتوانند گرمایش را لمس کنند.
من و تو کنار ساحل جنوب بودیم. موج ها ی کوچک خودشان را به پاهایمان می زدند و آرام می شکستند.
چیزی نمانده بود که خورشید را نبینیم دیگر....لبهایم را روی لبهایت گذاشتم و چشم هایم را بستم. و تو قرص کوچکی را با زبانت هل دادی توی دهانم.خورشید دیگر غروب کرده بود.
۱۱ ساعت بعد که خورشید منفجر شد، جسد سرد شده ۳۰ میلیارد انسان را هم روی زمین با خودش سوزاند.
۲.
و سرانجام دیگر ساکنان هوشمند فضا ، زمین را کشف کردند . آمدند و تمام تاریخمان با همه جزییات و تصاویر و عکس ها یش را در حافظه هایشان ثبت کردند و رفتند.
حالا مدت هاست که در تلویزیون هایشان ، فیلم های پورنوی زمینی را نشان می دهند و به آنها می گویند " مستندی درباره ساکنان زمین: جفت گیری."
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۴/۱۱/۰۳ ساعت 5:11 توسط رضا دلاور
|