وقتی آقای عکاس داشت می‌گفت: "لبخند بزن... کمی به سمت چپ." و بعدش که آمد تا سرت را کمی به سمت چپ بچرخاند، به همه چيز فکر می‌کردی جز اينکه اين عکس قرار است صاف برود بخورد روی آگهی مرگت.  من که نه ...حتی مهشید که کنارت ايستاده بود هم فکرش را نمی کرد. کی فکرش را می‌کرد يکهو بروی خودت را توی دريا غرق کنی؟  کی فکر می‌کرد بدن باد کرده ات را که مرغ های دريايی تکه پاره کرده بودندش، ۳ ۴ روز بعد از آب بگيرند؟ نه... نه من، نه مهشيد... هیچ کداممان! چه مرگت شد که يک دفعه زدی خودت را آنجوری ناکار کردی؟ د آخر چرا آنجوری؟ چرا رفتی خودت را انداختی توی دريا آخر؟ فکر هیچ کس را نکردی؟ چرا يک کاری کردی هممان آتش بگيريم از ديدن صورت  بدون چشمت؟... بدون پلکت؟... از بدنت که خاکستری شده بود؟... سوراخ سوراخ شده بود؟ چرا يک کاری کردی هممان تا عمر داريم يادمان نرود اينها را؟ نه من... نه مهشيد بیچاره که اول جوانی بیوه اش کردی... نه هيچ کس ديگر... چرا یک جایی خودت را ناکار کردی که من را بخواهند برای شناسایی ات؟ می دانستی مهشید دلش را ندارد نه؟ چرا آخر يک جوری دخل خودت را آوردی که حتی نتوانم از مردنت خوشحال شوم؟ خوشحال شوم از اینکه زنت حالا بعد این همه سال ، با خیال راحت  و بدون ترس از زود آمدن تو، توی عرق  تن هایمان  کنارم خوابیده و نفسهایش دارد گردنم را نوازش می‌کند و من دارم  آرام سیگار می‌کشم و دیگر حواسم به صدای در نیست که کلید می اندازند تویش یا نه!

می دانی چقدر صدای انداختن کلید توی در ترس دارد؟ می دانی ؟