پاییز... پایان نامه... خداحافظ... بوی گند سیگار... دست درد و باقی چیزها
نگاه میکند به ساعت روی دیوار. روی هشت و نیم خواب رفته ولی درست است همین هشت و نیم. روزی یک بار آن هم برای یک دقیقه ساعت زنده میشود دوباره. نمیگویم دو بار چون یک بار دیگرش را معمولا نمیبیند. یادش میرود که ساعت خواب رفته. به خودش میگوید هشت و نیم شد، بعد دنبال سیگارش میگردد. یادش میرود کجا گذاشته جعبه سیگارش را. توی اتاق درهم و برهمش میگردد تا پیدایش میکند. یک نخ سیگار و فندکش را با آن ماری که رویش چمبره زده از توی جعبه سیگار بیرون میآورد. آرام پنجره را باز میکند میرود توی بالکن اتاق. باد گرم میزند توی صورتش. سیگار را روشن میکند دودش را از روی عادت با یک صدایی شبیه آه میدهد بیرون. سرش را که میآورد بالا نگاهش گره میخورد به یک نقطه قرمز چشمک زن آن دور دورهای شهر... انگار یکی گفته باشد که سرش را آن طور بالا بیاورد تا نگاهش گره بخورد به همان نقطه قرمز.... بالای بلندی یک آسمان خراش... کمی به آن خیره میشود بعد میخواهد بازیش را شروع کند. سرش را با اکراه میگرداند به منتهی الیه سمت راستش. شروع میکند چراغهای چشمک زن را شمردن. همیشه با خودش این موقع میگوید "آخرش نفهمیدم چرا اینها را میگذارند بالای برج ها؟ بخواهد سقوط کند سقوط میکند دیگر". ولی امشب نمیگوید اینها را. شروع می کند به شمردن. نه فقط شمردن. یا چه میدانم. شاید همان شمردن.
یک...
دو...
سه...
یک فکر دیگر ولی نمیگذارد بازیش را ادامه بدهد. دوباره همان نقطه اول را نگاه میکند. با خودش میگوید:
-همان جاهاست حالا. میشود کمی سمت راستش یک کمی پایین تر. همان جاهاست خانه اش. چقدر... چقدر چی؟ بس کن بعد این همه سال!
سیگارش روشن میماند همانطور. باز مثل آه صدا میدهد بازدمش. اینبار بدون دود ولی. دوباره راستش را نگاه میکند، شروع میکند به شمردن. میداند امشب از آن شبهاست که پانزده تا پیدا میکند. یک ... دو ....آن یکی بالای هتل سه... این برج های فرمانیه چهار و پنج...
به هشت که میرسد باز میماند که بشمرد و رد شود یا نه.
-همان جاهاست الان ها... شاید خوابیده باشد. چه میدانم؟ چرا این چراغ را کرده ای مثل خودش با آن عذاب میدهی خودت را آخر؟ اصلا چرا میشماری شان که یادت بیاید؟
همان موقع توی سرش میگذرد که اول بار خود او این بازی را یادش داده بود. که یک شبی بیایند روی بالکن و او بشمرد و چشمک زن ها بشوند ۱۸ تا و هیچ شب دیگری نشود آن شب. نه چراغها بشوند ۱۸ تا ونه او دوباره بیاید. تا هر شب حتی توی سرمای زمستانش هم بیاید بشمرد چراغ ها را تا شاید بشوند ۱۸ تا و او شاید فکر کند که معجزه ای شده یا گریه اش بگیرد حتی فقط. آدم ها به همین چیز ها زندهاند دیگر. روز تولد، روزمرگ ... روز آشنایی. روز عینک آفتابی... روزی که ۱۸ چراغ روشن بود...روز فلان.... روز زهر مار!
سیگارش را پرت میکند. میخواهد برود تو. گردنش را میگرداند دوباره چشمک زن را نگاه میکند. یک چیزهای گنگی مثل پاییز و پایاننامه و خداحافظ و بوی گند سیگار و دست درد و نبودن و چند اسم و چند چیز دیگر توی سرش میگذرد که نمیشود جمله شان کرد. میرود تو در را ميبندد.ساعت هنوز هشت و نی....
از شما چه پنهان... امشب ۱۸ چراغ روشن است.