بخشی از یک کابوس(که ۳ روز تکرار شده و 4 روز دیگرهم تکرار خواهد شد)
انگار تا ننویسم، نمی خواهند دست از سرم بردارند. انگار هر شب می خواهند آنقدر بال بزنند توی سرم تا نگذارند بخوابم. نگذارند نفس بکشم. باید بنویسم. حتی اگر شده توی خواب.
حتی اگر شده زیر خاک.
گفتم: وقت رفتنت است. هیچ کاریش هم نمی شود کرد.به یک هفته نمی رسد که روی دست بلندت می کنند.اگر شانس بیاوری روی زمین نمانی. گفتم چه ربطی دارد؟ گفتم زمینش خیلی سبز بود.آسمانش رنگ نداشت جلوی آن همه سبزی. روی زمین بودم. دستهایم زیر سرم... حالا که فکر می کنم آسمانش رنگ نداشت اصلا. اگر رنگی داشت یادم می ماند. بعدش همشان با هم آمدند. پروانه بودند از دور که نگاه می کردی. وقتی نزدیک شدند باز هم پروانه بودند. رنگ و وارنگ. بزرگ اندازه کف دست. دورم می چرخیدند. برق می زدند نمی دانم چرا. تمام تنم را داشت گرده بال هایشان می پوشاند.خواستم بگم از صداییتان متنفرم. دهانم را باز کردم. یکیشان آمد توی دهانم. همرنگ چشمهایم بود بالهایش. بعد رفت توی جمجمه ام یک جایی برای تخم ریزی پیدا کند. بیرون نیامد دیگر. عین بختک بود. نفسم بالا نمی آمد . توی اتاقم بودم شاید با یک پروانه توی سرم که داشت می خورد... می خورد همه چیزهایی را که توی این همه سال نگه داشته بودمشان. که یادم نرود شاید. گفتم: وقت رفتنت است. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. به یک هفته نمی رسد که روی دست بلندت می کنند.اگر شانس بیاوری روی زمین نمانی. گفتم تا حالا شده سه شب. چهار شب شاید زیاد هم باشد. می دانم که روی زمین می مانم آخر. فقط بیاید بیرون ایکاش. گفتم اگر بیاید خشکش می کنم با سنجاق. داشت می خورد...دارد می خورد... گفتم نکند وقتی می روند آن تو بشوند کرم؟نکند همین ها هستند که زیر خاک آدم را می خورند؟گفتم پس فکر کردی چرا گفتم کارت تمام است؟ کرم هم نشوند کارت تمام است. به یک هفته نمی رسی. دارند می خورند...زیر خاک....عین بختک می ماند...سنجاقش کردم زدم به دیوار... سنجاقش کردم زدم توی کاسه سرم. نباید یادم می رفت. با صدای بال زدن این همه پروانه توی سرم چه کار بکنم؟خودشان می دانند که حالم از صدایشان به هم می خورد. گفتم دیدی آخرش روی زمین ماندم کلی؟ دیدی بو گفتم؟ آدم وقتی بو می گیرد پروانه ها می آیند بیرون از توی سرش آخر. می آیند بیرون از اولین پنجره ای که پیدا کنند می زنند بیرون، دنبال یکی می گردند که دهانش را باز کرده باشد.همینطوری اتفاقی ها...می روند یکی را پیدا می کنند که توی بساطش کلی سنجاق پیدا شود برای خشک کردنشان. نمی دانم نگاه می کنند که رنگ چشمها عین رنگ بالهایشان باشد یا نه. نمی دانم. شد سه روز. چهار روز دیگر مانده. نه؟ گفتم یک هفته خیلی زیاد است. گفتم روی زمین می مانم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۴/۰۵/۲۹ ساعت 6:31 توسط رضا دلاور
|