برهنه خوابییده بود روی تخت... چشم هایش را بست.  یک دستش را کشید روی سینه هایش بعد آرام  دست دیگرش را روی بدنش لغزاند تا برسد به میان پاهایش... منقبض شد. به خودش پیچید. توی سرش گذشت که هیچ وقت نتوانسته با تنها مردی که دوست داشته بخوابد.فکر کرد اگر می توانست فقط یکبار او را درآغوش بگیرد حتما او  اینگونه سینه هایش را فشار می داده. چشم هایش را باز کرد.دلش خواست یکهو شب بشود یا برقها برود تا همه جا تاریک شود.دوباره چشم هایش را بست و فکر کرد اگریکبار...اگر  فقط  یکبار می توانست با او بخوابد چگونه دستهایش را پشت او حلقه می کرده...چگونه گرمی لبهایش را روی ذره ذره وجودش لمس می کرده....به خودش پیچید. فکر کرد سنگینی او رویش افتاده ....صدایی از حنجره اش درآمد. مثل آه. یا شاید آب...  بعد آرام گرفت. چند لحظه بعد نورها را خاموش کردند. شب نشده بود.

 

 

وقتی داشت لباس هایش را می پوشید یک نفر  در گوشش گفت: "هیچ وقت ندیده بودم جلوی دوربین اینطوری باشی.کلی حال کردی دیگه واسه خود ت."  لبخند بی رمقی آمد روی لبهایش.  یک سیگار عین همانها که مردش می کشید روشن کرد گذاشت گوشه لبهایش. سنگین بود برایش ولی مردش ا ز آنها می کشید... اگر تا آن روز سیگارش عوض نشده بود...اگر هنوز سیگار  می کشید....اگر هنوز زنده بود... که می داند؟

 

شال گردنش را پیچید دور صورتش در را باز  کرد آمد بیرون.دستش را بلند کرد تا یک تاکسی جلویش ترمز بزند.

 

 حالا دارد می رود یک جای دیگر که باید با یک زن ، یا شاید یک زن و دو مرد یا شاید فقط چند مرد، بخوابد. نگاهش به علامت دایره  روی  جعبه سیگارش گره خورده . که می داند... ؟