پیرزن گیلاس کریستالی تراش خورده  را از روی میز برداشت تا دوباره با آن لیکور جادویی  پرش کند. رد قرمزی تند  لب هایش، دورتا دور لیوان بی خیال  دراز کشیده بود ، عکس های روی دیوار را نگاه می کرد. فکر می کردی  اگر خوب نگاه کنی می توانی بین چروک های صورت و گردنش نقاشی های غار نشینان ماقبل تاریخ را هم پیدا کنی. نفس عمیقی کشید  که بازدمش را نمی شد احساس کرد. انگار همه هوا از یک سوراخ نا خواسته رفته باشد توی پستان های چروکیده اش که تا روی شکمش آمده بودند. لیوانش را مزمزه کرد(روژ لبش را شاید). یکباره گفت:

 

" دنیا هر روز داره اروتیک تر می شه."

 

بعد با لبخندی  من را دعوت کرد که یک شب دیگر هم پیشش بمانم.