مهر-آبان-آذر...

 

   گروهان  به جای خود

 

می دانم که روز سوم بر می گردی... .بر می گردی... مثل رستاخیز می ماند... پاک بر می گردی. بدون حتی یک زخم. بدون یک لکه خون سیاه شده. بدون حتی جای یک کارد روی بدنت. انگار نه انگار که ۶ تکه ات کرده ام... هر تکه برای یک سال...می آیی می گویی چشمهایم را ببندم تا لباس هایت را که هنوز روی تخت مانده اند دوباره تنت کنی... دست می کشی توی تاریکی تا پیدایشان کنی.  چشم هایم را نمی بندم. وقیحانه نگاهت می کنم تا دوباره بروی توی همان لباس های آَشنا که شش سال است همین جا روی تخت مانده و من فقط می توانم بویشان کنم. بعد می آیی جلویم می ایستی... یا شاید خود من تا آن زمان مبهوت آمده باشم رو به رویت. چشم هایت را دوباره می گذارم سر جایشان... اول چپی را که بیشتر دوست دارم بعد راستی را. پلکهایت را روی هم می گذاری بعد چشمهایت را با بوی الکل و همان برق همیشگی باز می کنی. نگاهم می کنی...من چشم هایم را می بندم حالا... بهم می گویی چقدر پیر شده ای رضا ...دست می کشی روی صورتم... چقدر پیر شده ای... چند سال گذشته مگر؟

 

   آماده

 

چشم هایم را باز می کنم در جستجوی  تقویم دیواری ....پاییز... رویش ده نفر  زانو زده اند از پشت مگسی تفنگ هایشان من را نگاه می کنند... دنیای من انگار دو روز بیشتر ندارد مریم.

 

   آتش

 

پیر شدم انگار عزیزکم...پیر شدم.  راست می گویی.