مادلن-روز نخست
۱
مادلن
۵ مهر
مادلن عزیزم
سلام
نمی دانی چه حالی دارم حالا که می توانم بعد از این همه وقت برایت بنویسم.نمی دانی چه حالی دارم وقتی فکر می کنم حالا که دارم قلم را روی کاغذ می لغزانم،تو قرار است کلمات را بخوانی...
فکر می کردم اگر کاغذ بهم بدهند تا برایت بنویسم،هزار هزار صفحه حرف خواهم داشت که برایت بگویم...از همه چیز...از این تیمارستان..از هم اتاقی هایم از آدمها و دکترهایش...اما حالا که دارم می نویسم( با یک خودکار آبی که خیلی سخت می توان باهاش روان نوشت)،می بینم خیلی سخت است نوشتن برایت.دلم می خواهد فقط بدانیکه تمام این روزها وشب ها،حتی یک لحظه از سرم بیرون نرفته ای..نمی خواستم اینطور خبردار شوی که کجا هستم.ولی نمی شد...وقتی من را آوردند اینجا تو نبودی و بعدش هم نمی گذاشتند که من برایت بنویسم.می گفتند نوشتن حالت را بدتر می کند.می گفتند اگر اصرار کنی آنقدر دارو تزریقت می کنیم تا گیاه شوی ...تا همه چیز یادت برود....ناراحت نشو.حالم خوب است.باور کن دلم نمی خواست اینطور بفهمی که کجایم و چه می کنم.دلممی خواست...دلم می خواهد بدانی که شب ها وقتی پلکهایم را روی هم می گذارم، تا وقتیکه بیهوش شوم از داروها..تا وقتی که پرت شوم وسط یک خواب تماما شیمیایی،پشت پلکهایم فقط تو هستی و تو.روی همان صندلی چرخدار نفرین شده...
حالت چطور است؟پاهایت چطورند؟گرم نگهشان می داری که؟نمی دانم چرا دلم می خواهد من را هم بنشانند روی همان صندلی ها اینور و آنور ببرند.(یکی از تهدید هایشان است!)دلم نمی خواهد تا وقتی خوب نشده ای روی پاهایم بایستم.زود خوب شو...نکند تا حالا خوب شده ای اصلا؟نخند اینطوری....نخند...نخند که دلم لک زده برای برق دندانهایت وقت خندیدن...
مادلن....مادلن...مادلن...دلم می خواهد هزار بار اسمت را بنویسم.شده ام مثل زندانی ها که وقتی حبسشان می کنند شاعر می شوند.حیف که شعر گفتن بلد نیستم.راستی...من را ببخش که نامت را نمی برم.اگر مادلن صدایت می کنم دلگیر نشو.نمی خواهم این جماعت سفید پوش پوشه به دست نامت را بدانند.جلوی خودشان هم مادلن صدایت می کنم.مادلن را توی این دنیا فقط من می دانم و تو.اینها نامه هایم را خواهند خواند.محال است که نخوانند.تک تک کلماتش را بالا و پایین خواهند کرد تا شاید بیماری دیگری برایم دست و پا کنند.نمی خواهم نگاهشان حتی به نامت بیفتد.به همین خاطر است که می خواهم به هیچ کدام نامه هایم پاسخ ندهی...فقط بخوان مادلن.
نمی خواهم نارحتت کنم...بگذار بگویم ناراحت نشو.انگار همینجا کنارم هستی...اما خیلی دلم گرفته از این زندگی که من را توی تیمارستان زندانی کرده و تو را نمی دانم کجا...تو را روی صندلی چرخدارت شاید...قول داده اند بگذارند هر روز برایت بنویسم.یعنی گفته اند هر وقت خواستی که نامه بنویسی کاغذ و قلم می دهیم بهت.امروز را به حساب این بگذار که فقط بدانی می خواهم هر روز برایت بنویسم.که بدانی محال است فراموشت کرده باشم.فردا برایت می نویسم باز.از اینجا...از خودم..
راستی ریش گذاشته ام.حالت به هم می خورد اگر ببینیم..
دوستت دارم مادلن....دوستت دارم.
آسایشگاه روانی بهشت - کاوه
۱.اسم داستان فعلا همینجوری همین است.
۲.مسلما داستان بلندی خواهد بود.این روز اولش بود که خواندید.
۳.زود است هنوز داستانی که ۹ روزش را نوشته ام و یک روزش را پست کرده ام را به کسی تقدیم کنم.ولی وقتی تمام شد مسلما این اتفاق می افتد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۴/۰۵/۰۲ ساعت 4:1 توسط رضا دلاور
|