۲

        6 مهر

 

 

 

مادلن

این دومین نامه ای است که برایت می نویسم. راستش را بخواهی سومی است. دومی را پاره کردم همین یک دقیقه پیش. قبل از اینکه دوباره روی کاغذ سفید بنویسم مادلن. خیلی خط زده بودم. انگار شک داشته باشم که می خواهم برایت چه بنویسم. بدخط هم بود. از آن دومی فقط یک تکهء بالایش مانده که اسم تو را رویش نوشته ام. دلم نیامد آن را هم بریزم دور. یک ساعت طول کشید تا دو ورق کاغذ دیگر بهم دادند. دارم همه سعی ام را می کنم که خط نزنم، خوش خط بنویسم و خیلی ریز. چون محال است دوباره کاغذ بدهند بهم.

 

ایکاش نامه دیروزی به دستت رسیده باشد وقتی این را می خوانی. دیشب خیلی فکر کردم با خودم. همش فکر کردم اگر نامه هایم  به دستت نرسند چه می شود...چه فکر خواهی کرد. فکر می کنی یادم رفته همه چیز را نه؟...اگر کسی که نامه را از اینجا می برد تا پست کند یکدفعه چیزیش شود، پایش بشکند مثلا...اگر نامه از دستش بیفتد توی جوی آب...اگر میان هزار هزار نامه دیگر توی اداره پست گم شود....کی می فهمد اصلا؟ میان آن همه نامه...یکی کمتر به کجا بر می خورد؟ اگر تمبرش کم باشد...اگر پستچی نتواند دست خطم را بخواند؟اگر نامه را برای خودش بردارد....ایکاش نامه نخستم به دستت رسیده باشد. ایکاش نامه هایم به دستت برسند. حتی همان دومی که پاره اش کردم. چه کار دیگری می توانم بکنم مگر؟

 

دیشب خیلی فکر کردم. به همه چیز. باید بپذیرم که من اینجا برای مدت زمان نامعلومی بستری(بخوان زندانی) هستم و هیچ کاری نمی توان کرد. اینکه آدم به این نتیجه برسد که هیچ کاری نمی توان کرد واقعا آزار دهنده است. هیچ کاری...اگر هم بخواهم از خواسته های دکتر ها و پرستارها سرپیچی کنم، خدا می داند که چه می شود. هر وقت می خواهند بهم بفهمانند که چه می شود، بهرنگ را نشانم می دهند که روی صندلی چرخدار می آورندش هواخوری. صندلی اش خیلی فرق دارد با مال تو. خیلی فرق دارد. باید خودت ببینی تا بفهمی چه می گویم. آنقدر دارو بهش تزریق کرده اند که اسم خودش را هم یادش نمی آید فکر کنم. آدمهای اینجا(مریض هایش البته) می گویند یک روز بی خبر از همه جا زود از سر کار رفته خانه، زنش را با یک مرد غریبه توی تخت خواب دیده. از آن روز حالش این شده. می گویند اولها دارو نمی خورده، بعد اینجوریش کرده اند. البته بعضی هایشان هم می گویند فیلمش است و گرنه همه چیز را خیلی خوب می فهمد. اینجوری می کند که کسی کاری به کارش نداشته باشد. ولی اگر از خودم بپرسی می گویم نمی دانم. به حرف اینها که نمی شود اعتماد کرد. یک روز اگر بشود خودم می روم باهاش حرف می زنم. داشتم می گفتم اگر بخواهم از خواسته ها و داروهایشان سرپیچی کنم ممکن است همه چیز از یادم برود . حتی تو را و بعدش یادم نیاید دیگر هیچ چیز را.. قبول کن پذیرفتن، خیلی بهتر از آن چیزی است که برایت تعریف کردم. می دانی که عزیز دلم..بیشتر وقت ها فقط باید پذیرفت. فقط و فقط باید پذیرفت.

 

راستش را بخواهی همین کاغذ و قلم را هم نمی دانم چه شد که بهم دادند. اصرار داشتند و البته دارند که نوشتن برای تو(یا هر کس دیگری که می دانی ندارم)، حالم را بدتر می کند. این را خوب می دانم  که از هر دیوانه ای اینجا یا هر جای دیگر بپرسی «چرا اینجایی؟»، بدون درنگ پاسخ می دهد که «من چیزیم نیسـت!من حالم خوب است!». حتی اگر از این محمود که می گوید آدم  فضایی ها به ملاقاتش می آیند بپرسی می گوید:«من چیزیم نیست!من خوبم!». ولی مادلن...باور کن من هیچ چیزم نیست. یعنی راستش را بخواهی  آنجور حالم بد نیست که لازم باشد اینجا باشم. سال های سال است افسرده ام. این را خودم خوب می دانم(یکی از نشانه های این بیماری است). ولی آدم خطر ناکی نیستم که بخواهند من را بگذارند کنار اینها تا درمان شوم. که بخواهند زخمی به زخم هایم اضافه کنند.آنقئر که بخواهند من را از دیدن تو،از با تو بودن محروم کنند. می دانم که می خوانند اینها را. بزار اول به تو بعد به آنها بگویم که هیچیم نیست!

 

 

ببخشید اگر این چند خط آخر، چشمهایت را درد آورد. ریز تر نوشتم. ترسیدم شاید جا نشود. که آخرش جا هم نشد. ببخشید برای این همه خط خطی وسط نامه. نمی دانم چرا اینطوری می شود. چرا شک می کنم که می خواهم چه بگویم برایت. باقیش ماند برای فردا.

آنقدر جا ماند که بزرگ بگویم دوستت دارم.

 

 

                                                       آسایشگاه روانی بهشت – کاوهء  تو